eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولی باحــفظ‌ آیدی و لوگو... تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
تا دقایقی دیگر قراعت زیارت عاشورا از گلزار شهدای شیراز آنلاین شوید... زیارت کنید 👇👇 https://instagram.com/shohadaye_shiraz?igshid=18bw34gt43xwk
8.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام زیارت عاشوراے پنجشنبـــه 21فروردین قطعه شهدای گمنام 🌷🌹🌷🌹 همه با هم سلام بدهیم به نیت فرج مولایمــان - ﺩﺭﺭﻭﺯ ﻣﻴﻼﺩ ﺣﻀﺮﺕ 🌷🌷🌹🌷🌷 جای زایران هر هفتــه خالے http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﺑﺰﻭﺩﻱ ﺑﺎ ﻧﺎﺑﻮﺩﻱ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ ﻛﻮﺭﻧﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻳﻢ
🔰 نیاز امروز بشر به منجی در تاریخ کم سابقه است. امام خامنہ ای ☘🌺🌸🌺🌸☘ عجل لولیک الفرج مهدوے 🌷🔺🌷 : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
بسمـ رب الشــهدا ☘🌸☘🌸 با عــنایت حضرت زهرا (س) و حضرت ولے عصر (عج) و به شهدا تاکنون توزیع۲۸۶ بسته به ارزش متوسط، ۱۵۰ هزار تومان توسط انجــام شــده است انشاالله سعی در تحقق توزیع ۳۱۳ بستــه است خداوند از قبول کنــد 🌹🔺🌹🔺🌹
إِنَّ رَحْمَــتَ اللَّهِ قَرِيــبٌ مِنَ الْمُحْسـِنین 🌺🌹🌺🌹 و چه زیباست لبخند شادے بر لبــان خانواده ای در روز نیمــه شعبان از دریافت هدیه ای کوچک ، جهت ارتزاق چند روزه خانه 👇👇👇 *اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ از همیـــن الان ، با به اعلام امام خامنه اے (مدظله العالے)) و با عنایت خود حضرت صاحب ، پیگیــر جمع آورے کمک ها و انشاالله توزیع اقلام در ماه مبارک رمضان باشیم* 👇 6362141080601017 بانك آينده بــنام محمد پولادي 🔺▫️🔺▫️ *هییت شهداے گمنام شـــیراز* 🌹🌷🌹🌷🌹 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 هر کس پاے هست بسم الله ....
وقتے برای توزیع به یکی از محله های حاشیه نشین شیراز رفتیم شاید برای اولین بار بود که آرزو کردیم نیاید!!😞 وقتی خانه هایی دیدیم که در همسایگی ما هنوز سقفهای چوبی دارند و پشت بامشان بجای ایزوگام با پلاستیک پوشیده بود و پدری که در جریان باران نگران خانواده ش بود دلمان گرفت ....😭 و چه دنیایی است .... در همسایگی ما آدم هایی هستند که در کمترین امکانات رفاهے زندگی می کــنند... ➖🔽➖🔽➖🔽 🔰 پ .ن : عکس بالا مربوط به خانه ای است که با توجه به وضعیت بهتر منزل جهت استقرار و توزیع بین ۳۵ خانواده این منطقه انتخاب شده بود و به دلیل معذوریت ، امکان تصویربردارے بقیه خانه ها که خیلی وضعیت بدتری داشتند، نبود😞😞 🌷🌹🌷🌹 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
3.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽جعفر! 🎙روایت شهادت صمیمی‌ترین رفیق حاج حسین یکتا در ظهر روز نیمه شعبان از زبان حاج حسین یکتا 🌷🌹🌷🌹 ﻣﺎ ﺭا ﺩﺭﻳﺎﺑﻴﺪ ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪا ﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ 🌺🌷🌺🌷 : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
*۱۳۵۷/۱۲/۱۴* بچه ها در حیاط مدرسه گرم صحبت بودند که احسان سراسیمه آمد و گفت: «بچه ها منافقها آموزش و پرورش را گرفتند» حبیب روزی طلب از میان بچه ها گفت: «نمیشه که بشینم دست روی دست بگذاریم و کاری نکنیم باید بر ضد اونایک حرکتی بکنیم» احسان گفت:« تا بخواهیم حرکتی بکنیم آنها کار خودشان را کردند!! باید بریم و با اردنگی اونا را از آموزش و پرورش بندازیم بیرون!» علی اطراف را نگاه کرد _آخه چجوری از مدرسه خارج بشیم؟! اجازه نمیدن که از مدرسه بریم بیرون! مهدی رحیمی حقیقی گفت:«اونش با من! شما فقط دنبال من بیاین» احسان فهمید چه فکری دارد .گفت :«من میرم بقیه بچه ها را خبر کنم همونجا منتظر باشین تا ما برسیم» مهدی رو به بچه ها گفت :«من میرم یکی یکی پشت سر من بیاید .عجله کنید تا زنگ کلاس نخورده» بچه ها را در حیاط پشتی جمع کرد. منتظر احسان و دیگر بچه ها شد پایش را گذاشت روی نردبانی که به دیوار مدرسه تکیه داده بود. _بچه ها آن طرف دیوار میخوره به بازار. از داخل بازار میزنیم و میریم سمت فلکه شهرداری. احسان با دیگر بچه ها از راه رسید .یکی یکی از نردبان بالا رفته و متلکی هم نثار مهدی می کردند. _باهوش این نردبان را از کجا آوردی؟!.... اگه مدیر بفهمه گوشتو میگیره و تحویل شهربانی میده ....گفته بودند مغز متفکری اما کی باورش میشد... وارد حیاط آموزش و پرورش شدن دختر و پسر نشسته بودند راه ورود به ساختمان نبود آفتاب کم کم داشت غروب می کرد که احسان گفت.:«هسته راهرو زنجیر وایمیسیم یکی شوتشون می‌کنیم بیرون» اول همه وارد شد بچه‌ها با فاصله پشت سر هم ایستادن احسان یکی یکی یه شان را می گرفت و به نفر بعدی پادشاهان می‌داد بعدی هم به بعد تا می‌رسید دم در .در این دست به دست شدن ها ،یکی یک تو سری و لگد هم نثارشان می کردند .آنها هم حتی جرات اعتراض نداشتند. راهرو که خالی شد بچه‌ها داخل اتاق‌ها شدند و همه را بیرون کردند.مهدی نفس نفس زنان خودش را به احسان رساند و گفت :«احسان با دختر ها چیکار کنیم؟! ما که نمی تونیم دست بهشون بزنیم .خودشون هم فهمیدن از سر جاشون تکون نمیخورن!» احسان صورت گل انداخته اش را به مهدی دوخت و گفت:« مراجع گفتند توی این موارد اشکال نداره .همه رو بندازید بیرون» آموزش و پرورش خالی شده بود. احسان از وسط سالن صدایش را آزاد کرد :«نماز جماعت به امامت مهدی رحیمی..» بچه ها آماده صف بستن بودند که مهدی رحیمی حقیقی خودش را به احسان رساند و گفت: «احسان جون خودت! میخوای همینجا مردم بگیرن قیمه قیمه ام کنند !!؟میگن بدویین مهدی رحیمی که طرفدار شاه پیدا شده!!! هزار بار بهت گفتم این پسوند فامیلیم رو جا ننداز» احسان خنده ای کرد و گفت: «باشه پهلوان نامدار! چشم! آقای مهدی رحیمی حقیقی وایسا جلو تا نماز را شروع کنیم، قد قامت الصلاة...... 🌷 🌷 🌷 🌷 در واتس آپ 👇 https://chat.whatsapp.com/F4LSvAcL2g99PP58OICsAO در ایتا 👇 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🔸گاهے بعضی نگاه‌ها چشم دل را به سوے خدا باز مےکند 🔹مخصوصا اگر آن نگاه ازقاب چشم های آسمانے باشد 🌷 : ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﺣﺴﻦ 🌹🌷🌷🌹 : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
⤵️خاطرات رزمندگان فارس ⬅️ نامه برگشتی! ◀️... من و حسن هم محلی و هم سن و سال بودیم . با [شهید] سید محمد تقوا هم پای ثابت گروه سرود مسجد جامع سعدی بودیم. پانزده سال نداشتیم که پایمان به جبهه باز شده بود. عید سال 62 بود که به مرخصی آمدم. سری هم به خانه حسن زدم. مادر حسن که نگران حسن بود، خواست تا نامه ای برای حسن ببرم. نامه را گرفتم و به جبهه برگشتم. لشکر برای عملیات والفجر یک آماده می شد. هر چه دنبال حسن گشتم و سراغش را گرفتم پیدایش نکردم. رسیدیم به شب عملیات. من در واحد تبلیغات لشکر بودم. یک ضبط صوت با کش روی دوش خودم بستم که مارش عملیات و سرودهای مذهبی پخش می کرد. خودمم با شعار هایی که می دادم رزمندگان را برای رفتن تشویق می کردم. همراه با یکی از گردان های عمل کننده به سمت خط مقدم حرکت کردم. در تاریکی شب به پشت میدان مین رسیدیم. کم کم آتش دشمن روی سر بچه ها شروع شد. میدان مین معبر نداشت. فرمانده گردان جلو ایستاد و گفت: تخریب چی ... تخریب چی... هفت نفر از میان گردان بلند شدند و به سمت فرمانده دویدند. در کور سوی نوری که روی سر گردان می تابید. یک لحظه چهره حسن را دیدم. سریع از جا کنده شدم و به سمتش دویدم و صدا زدم حسن... حسن... تا من را دید ایستاد. او را در آغوش کشیدم. گفتم : مگه تو رفتی توی تخریب! -آره رفتم آموزش تخریب دیدم. دست کردم توی جیب و نامه مادرش را در آوردم و گفتم: حسن مادرت برات نامه داد! دستم را پس زد و گفت: الان وقت نامه و مادر نیست... نمی بینی گردان به خاطر ما معطلعه! سریع از من جدا شد و به سمت میدان مین رفت. - نیم ساعت بیشتر وقت نداریم، عجله کنید. هفت تخریب چی سریع سر نیزه ها را کشیدند و پا مرغی وارد میدان مین شدند. گردان هم چشم انتظار پشت میدان بی صدا نشستند. ناگهان وسط میدان مین جرقه ای زد و لحظه ای بعد انفجاری شدید میدان مین را روشن کرد. انفجار مین والمری بود. هر هفت نفر روی زمین افتادند. از آن سمت آتش عراق هم روی میدان مین و گردان شروع شد. سر و صدای بی سیم هم بلند شد... - سریع بکشید عقب... فرمانده محکم فریاد می زد برید عقب... برید عقب. ظاهراً جناح های دیگر هم موفق نبودند. نیروها شروع به عقب رفتن کردند. چشمم به میدان مین بود. طاقت نیاوردم و به سمت میدان مین دویدم. از راهی که باز شده بود به سمت تخریب چی ها رفتم. حسن را پیدا کردم. از سینه به پائین بدنش چاک چاک شده بود. کنارش نشستم و گفتم: حسن من هستم! - من را ببر عقب! - نگران نباش،خودت را محکم نگه دار. سریع حسن را روی دوشم گذاشتم و دو دستم را زیر ران هایش گرفتم. توی گوشم فقط صدای یا حسین حسن می پیچید. احساس می کردم خون گرم از بدن حسن توی کف دستم جمع می شود و قطره قطره از بین انگشت هایم می چکد. یک نفس حسن را به جایی آوردم که آمبولانسی ایستاده بود. پشت آمبولانس پر بود از مجروح و شهید که روی هم انداخته بودند. حسن هنوز آرام نفس می کشید. او را هم روی مجروحین گذاشتم. دلم نیامد تنهایش بگذارم. پشت آمبولانس جای دست نداشت. به سختی با سر انگشتانم لبه پشتی درب آمبولانس را گرفتم. نوک کفشم را هم به لبه سپر گیر دادم. آمبولانس با سرعت حرکت کرد و من محکم خودم را به در آمبولانس چسبانده بودم که در حرکت های آمبولانس و دست انداز ها نیافتم. بلاخره با هر سختی بود به محل بهداری رسیدیم و آمبولانس ایستاد. تمام بدنم کوفته شده بود. امداد گر ها شروع به تخلیه مجروحین کردند. دو نفر هم حسن را روی برانکاردی گذاشتند تا به اورژانس ببرند. دنبالشان راه افتادم. نرسیده به اورژانس پزشکی گفت صبر کنید. چراغ قوه اش را در آورد چشم های حسن را باز کرد و نور را توی مردمک چشم حسن انداخت و گفت: معراج شهدا! تنم یخ کرد،زانوهایم سست شد. آرام دنبال امدادگر ها رفتم. چند متر آن طرف تر گودالی بود. داخل گودال رفتند. و پیکر حسن را کنار سایر شهدا گذاشتند. هنوز شانزده سالش تمام نشده بود، اما مردی شده بود برای خودش. به شیراز که برگشتم، به خانه آنها رفتم. نامه را به مادرش پس دادم و گفتم شرمنده، نشد نامه را به حسن برسانم. مراسم تشییع حسن تمام نشده، برادر کوچکش عباس پایش را توی یک کفش کرد که می خواهم بروم اسلحه برادرم را بردارم. به منطقه آمد و پنج ماه بعد از برادرش شهید شد... به روایت حاج یدالله فهندژ👆 🌹🌷🌷🌷🌹 ﻣﺤﻤﺪ ﺣﺴﻦ ﻭ ﻋﺒﺎﺱ ﺩﻳﻠﻤﻲ ‌‌‌ ‌‌‌‌ ﺑﺎ ﺻﻠﻮاﺕ 🌹🌷🌹🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ
4.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وصیت شهید حاج قاسم سلیمانی همسرم من جای قبرم را در مزار شهدای کرمان مشخص کرده ام،محمود می داند. قبر من ساده باشد مثل دوستان شهیدم بر آن کلمه سرباز قاسم سلیمانی بنویسید نه عبارتهای عنوان دار. ﻣﺎ ﺭا ﻫﻢ ﺷﻬﻴﺪ ﻛﻨﻴﺪ 🌹 برای شادی روح شهدا 🍃🌸🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75