💠 #سیـره_شهدا
🍃وقتی از جبهه برگشته بود. بهش گفتم: ولی جان پسرم ،بذار یه زن برات انتخاب کنیم تا کی میخوای مجرد بمونی⁉️
گفت :مادر جان من میدانم که شهید می شوم اگر در جنگ با صدام شهید نشوم به کمک مردم فلسطین می روم تا انجا شهید شوم . 💔
مادرجان !نمی خواهم بعد از شهادت من علاوه بر داغ از دست دادن پسرت نگرانی برای همسر و فرزند پسرت را داشته باشی..😞
🔰همیشه کفش های کهنه بسیجی ها را می پوشید.هر چه به او اصرار میکردیم یک پوتین نو بگیره و پا کند.
میگفت:این پوتین های بیت الماله و من از آنها استفاده نمی کنم.من با همین کفش ها راحت تر هستم..😞
#شهید ولی اله فولادی
#شهدای_فارس
#سالروز_شهادت
🌹🌷🌹🌷
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
•○🌱○•
👌👌
#تلنگرانھ🌿
.
دیدینتازگـــیآهمهجوونا
آرزوےشهادتدارن...؟!💞💖
همـــششعار #شهادت✊
همـــشادعآے #شهادت🤲
ولےپسرجون،دخترجون...🧕👨⚕
یهنیگابهخودتمکـــردے؟!
ببینشبیهشـــے؟!❗️❗️⁉️
ببینیهنَمهباهاششباهتدارے؟!🔺
#شهدا رومیگما🙃...!
یه #شهیـــدهیچوقتِهیچوقتدلنمیشکنه
یه #شهیــد هیچوقتِهیچوقت مسیرشوکجنمیکنه
یهشهیـــد رفیقش #حسینه، #مهدےِفاطمهس
میخواےمثه 👌شهدابشے؟!
بسمِالله... :
👇👇
▪️قیافهومد براتمهمنباشه؛
مثه #هادےذوالفقاری
▪️از ﻫﻤﺴﺮ و ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺕ بگذری؛مثه #ﺷﻬﻴﺪﭘﺮﻫﻴﺰﮔﺎﺭ و #ﺷﻬﻴﺪﺷﻴﺒﺎﻧﻲ
▪️راستےمیتونےاز ﺭﻳﺎﺳﺖ و ﻣﻘﺎﻡ بگذرے؟!مثه #ﺷﻬﻴﺪﻋﺒﺪاﻟﻠﻪ_اﺳﻜﻨﺪﺭﻱ
▫️بیاوبهخودتقولبده🤝🤝
ازاینبهبعددورترینفاصله رو با #گناهداشتهباشے!👌✋
مثلاکیلومترها؟!فرسنگها؟!
نه!!حتــےبیشترازاینها...((:
قشنگنیست؟!🤔
▫️بیاوبهخودتقولبده چشاتوبدزدی
وقتےچشاتبه یهنامحرممیخوره...😇
همونلحظهبگو :::
#یاخَیرَحَبیباًوَمَحبوب!!
▫️بیاوبهخودتقولبده دهنتو گِلبگیری اونجا
کهمیخوادبه #دروغ بازشه!!
اصلاخلاصه بگمبرات؟!
[❗️بیاوبهخودت قولبده 🤝نشے دلیل ِاشکایِ
#امامزمانت (:💔 ❗️...
ﺑﻴﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﻳﻪ #ﺷﻬﻴﺪ ﺑﺎﺷﻲ
ﻳﻪ #ﺷﻬﻴﺪﺯﻧﺪﻩ ....
🏴🏴🏴🏴
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد
✨🌼
زمیــن ؛
هـمچون قفـس می ماند،برای عدہ ای
بعضی هــا آفریـدہ می شونـد ،
برای پــرواز . . .🕊
#سـلام🤚
#صبحتون_شهدایی🍃
✨🌼
@shohadaye_shiraz
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_علیرضا_هاشم_نژاد*
* #نویسنده_محمد_محمودی*
* #قسمت_نهم*
🌿🌿🌿🌿🌿🌿
قهوه خانه نورآباد پیاده میشویم برای شام و نماز.قابلمه پر از کوکوی را که مادر علیرضا برای شام من گذاشته با سفره پارچه ای همراه خودم داخل سالن می برم.قابلمه را میسپارم به مدیر قهوهخانه و برای نماز می روم.
بعد از نماز یک جای خلوت سفره پارچهای را روی میز پهن میکنیم. یک لقمه میگیرم و پای چانه نگه می دارم .به حاج داوود می گویم از کوکو که بدت نمیاد.؟
_نه. تو خونه هر از گاهی میگم که کاش همه مثل ننه علی کوکو آلو میپختن.
این همان حرفی است که علیرضا همیشه میگفت.
پسر بچه ای در بغل مادرش گوشه سالن نشسته. او را که می بینم یاد کودکی های علیرضا میافتم. وقتی که جلیان فسا بودیم.
دلم برای صدیقه چهار ساله ام تنگ میشود .خدایا اگر برای علیرضا مشکلی پیش بیاد صدیقه دق مرگ میشه !طفلک عجیب به برادرش وابسته است. وقتی علیرضا خانه باشد صدیقه دور همه را خط می کشد. توی حیاط، توی اتاق ها دنبالش می دود. انگار می داند که حیاتش را مدیون اوست .چه روزهای بدی پیش آمده بود .آن یکی دو هفته ای که متوجه بارداری مادر علیرضا شدیم. این مشکل مثل یک کوه روی دوش ما سنگینی می کرد .علیرضا بود که مشکل را حل کرد.
راننده اتوبوس صدا میکند. بفرمایید سوار شید که جا نمونید.
قابلمه را برمیدارم .نگاهی به بچه می کنم و به سمت اتوبوس میروم.
چشمم به راننده تریلی و شاگردش می افتد.انگار علی رضا را میبینم که کنار دستم نشسته و کنسرو ماهی باز میکند. میخواهم کمک کنم و مانع می شود.
_بابا جون اذیت نکن دیگه! تو خسته ای یکم استراحت کنی شام حاضره!
زمانی که کمباین داشتن علیرضا ۸ سال بیشتر نداشت. از همین راه می راندم تا خوزستان .درو آنجا که تمام شد می راندیم طرف ایلام و بعد کرمانشاه و سنندج. تقریباً بیشتر تعطیلات تابستان با هم بودیم.رسم هم نبود که کمباین را با کفی این شهر و آن شهر ببرند .همینطور راحت و آسوده می راندیم و بین را استراحت می کردیم.
هیچ وقت فراموش نمیکنم آن شبی را که در یکی از روستاهای سنندج راه را گم کردیم. کمباین خراب بود و ما با هم رفتیم سنندج که قطعه بخریم . دلم نمی آمد تنها بفرستمش شهر یا که بگذارمش روستا و تنها بروم .کرد ها هرچقدر هم که خوب و با مرام بودند اما دلم رضا نمیشد بچهام را تنها بگذارم. با هم رفتیم شهر و برای کمباین قطعه خریدیم. برگشتن مقداری از آن راه باید پیاده می رفتیم. شب تاریکی بود و راه را گم کردیم. مانده بودیم که بین آن همه کوه و جنگل چه کنیم. نمیدانم چطور علیرضا با آن سن و سال کمش راه را زود پیدا کرد.
من مطمئن نبودم اما اصرار داشت که راه را درست میرویم رفتیم به روستا رسیدیم خوردها منتظرمان بودند خیلی حرمت من گذاشتن صبحانه برای من کره محلی آوردن با نان محلی.برای برگشت به شیراز چیزی حدود ۸ روز توی راه بودیم .شبها می خوابیدیم و روزها حرکت میکردیم. یک بار هم معترض نبود. تا کنار میزدم برای شام و ناهار، خودش دست به کار می شد همه چیز را راه می انداخت.
بعد که انقلاب شد و علیرضا گروه مقاومت راه انداخت کمتر فرصت داشت همراهم بیاید.دو سالی که از جنگ گذشت توی شیراز پیچیده بود که دولت به کسانی که بالای ۶ ماه جبهه داشته باشند تریلی نقد و اقساط می دهند و از همین تانکر های سبزرنگ. حدود ۱۰۰ دستگاه سهمیه شیراز شده بود.من هم ۱۸ ماه جبهه داشتم پایه یکم هم که دستم بود ولی آن موقع دستم خالی بود و پول نداشتم. همه دوستانم رفتند ثبت نام کردند و پول پیش واریز کردند .اما من لنگ صدو پنجاه هزار تومان بودم.به هر دری زدم نگرفت .مانده بودم چه کنم. یک روز غروب بود علیرضا آمد منزل .آن روزها تازه از جبهه برگشته بود. تا دید ناراحتم علت را پرسید .موضوع را برایش گفتم. چیزی نگفت فقط رفت تو فکر و از خانه بیرون زد .یکی دو ساعت بعد که برگشت خوشحال بود.گفت: که پول ردیف است و فردا می توانی آن را بگیری و واریز کنی. پرسیدم : ازکجا گیر آوردی؟ گفت: تو کارت نباشه. فردا طرف خودش میاد سراغت!
صبح علیرضا رفت پادگان احمدبن موسی .ساعت ۹ بود که دیدم یکی در میزند. رفتم دم در غریبه ای دیدم . تعارف کردم بیاد تو .گفت :عجله دارد .دوست علیرضاست . فقط آمده پول ثبت نام تریلی را بدهد. لباس پوشیدم با هم رفتیم بانک.بین راه همش از خوبی های علیرضا صحبت کرد و گفت :که در مسجد با هم آشنا شدند و اگر علیرضا جانش را هم بخواهد دریغ نمی کند . از یک میلیون تا ۱۰ میلیون هرچی میخوای تا چک بکشم!!
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در واتس اپ👇
https://chat.whatsapp.com/ISozkzdJPjyDqHOiYC7Z99
درایتا ،👇👇
@shohadaye_shiraz
ادامه دارد ....
3.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایت حاج قاسم سلیمانی از زندگی ساده و غیرقابل باور رهبر انقلاب
🚨خاطره روزی که جلسه حاج قاسم در منزل شخصی رهبری برگزار شد
#ﺳﺮﺩاﺭﺩﻟﻬﺎ
🌹🌹🌹
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#ﺷﻬﻴﺪﺣﻀﺮﺕ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ
توی خانه روضه داشتیم، محمد وسط روضه امام حسین(ع) بدنیا آمد.
اسم حسین که می آمد آنقدر اشک میریخت که صورتش با اشک شسته میشد!
سفر آخر گفت: این بار شهید میشوم، به مادرم بگویید:نگران نباش آن دنیا همنشین آقا اباعبدالله(ع) هستی!
ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺯﻫﺮا (س) ﺧﻴﻠﻲ ﻋﻼﻗﻪ ﺩاﺷﺖ.
در شب شهادت حضرت زهرا ﺩﺭ ﻋﻤﻠﻴﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺭﻣﺰﺵ" ﻳﺎ ﺯﻫﺮا (س) " ﺑﻮﺩ , پس از خواندن زیارت نامه آن حضرت به دیدار یار شتافت....
#شهیدمحمدغیبی
#شهدای_فارس
☘🌹☘🌹☘
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
***
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
و چہ احساسِ
قشنگے است
ڪہ در اول صبــح
یــادِ یڪ خـوب
تو را غرق تمنــا ســازد ...
#سـلام🤚
#صبحتون_شهدایی🍃
@shohadaye_shiraz
🌹🌹🌹🌹🌹:
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_علیرضا_هاشم_نژاد*
* #نویسنده_محمد_محمودی*
* #قسمت_دهم*
🌿🌿🌿🌿🌿🌿 !!
_مرد حسابی تو که کشتی مارو یه چیزی بگو.
نگاه حاج داوود میکنم
_چه عرض کنم حاج داوود!. به خدا دلم هزار راه میره .اصلا هیچ وقت اینطوری نبودم. از دیشو که خواب ناجور دیدم. دلم آشوبه!
_حرف خواب و خیلی روش حساب نکن .آدم همینجوریشم دلش برای بچه اش تنگ میشه .وقتی جنگ و حمله باشه که واویلا.
_به خدا دست خودم نیست. اصلاً حال حرف زدن ندارم. همش جسد بچه ام جلو چشام می بینم .هزارجور خیال اذیتم میکنه همین هفته پیش که زنگ زد صداش یه جور دیگه شده بود. تا گفتم مادرت حمومه و نمیاد پای تلفن ،بغض کرد .روزی هم که داشت میرفت یه جور دیگه شده بود.
_حالا دیگه اعصابمونو خرابترش نکن. به یاری خدا مشکلی نیست.
_حاجی تو رو خدا بگو من چیکار کنم؟ یه مو از سر علیرضام کم بشه میمیرم.
_خوب کاکو توکه ای طوری هستی نزار علیرضا بره جبهه. خودتم که همیشه میگی «بهش بگم بمیر نه نمیگه»
_از خدا میترسم کاکو !!همین سه ماه پیش جبهه بودم .علیرضا رو بردن خرمشهر .با هر سختی که بود پیداش کردم. با هم یک کم قدم زدیم .پای نخل سر پریده نشستیم. بهش گفتم :بابا یه زن برات بگیرم .وایساد به عجز و التماس که فعلاً حرف زن ،نزن!بعد رفت تو فکر گفت :«آقا تو که میدونی اختیار جونم دست خودته..همین الان بگی جبهه رو ول کن میکنم. میام خونه همراهت .
_خوب ورش میداشتی میبردیش خونه!
_ اینو میگفت درست هم میگفت. اما بعدش درآمد گفت:« اما فردای قیامت خودت باید پیش ائمه جوابگو باشی!!دیگه چی باید می گفتم؟ با کف دست کوبید به تنه زغال شده نخل و گفت:« چیشم به این همه جنایت که میافته دلم نمیاد جبهه رو ول کنم .»چی باید می گفتم؟ چیکار میتونستم بکنم؟ بچه که نبود!!
_به هر حال خدا خودش بزرگه! ما دو تا هم خودمان گول زدیم که داریم میریم دنبال بچهها. ما که نمیتونیم نظر خدا را تغییر بدیم.
🌿🌿🌿🌿🌿
هر سه گروهان گردان حضرت فاطمه سلام الله رسیده اند به نقطه رهایی .علیرضا در بریدگی کانال، محمدحسین را میبیند که هول و کلافه ایستاده. با یک دست گوشی را گرفته و با دست دیگر اشاره میکند به خاکریزی که در کنار نهر تا برج بتنی کشیده شده. پشت سر هم می گوید :«با رمز یا زهرا پشت خاکریز به طرف هلالیا آتش!»
نیروها مثل دسته های زنبور از کانال جدا میشوند .چشم محمدحسین که علیرضا میافتاد شانه اش را می گیرد :«وای توی آسمونا دنبالت میگشتم!!»
علیرضا جلدی پیشانی اش را می بوسد می خواهد از چنگش در بیاید و پشت سر افراد بدود .اما او محکم تر می گیرد.
_کجا؟تو باید وایسی کمک خودم! علیرضا یک نگاه به بیسیمهای معاون گردان میکند .تکان میخورد و از دستش رها میشود.
_کاکو دستور آقای غیبپرور ها!
علیرضا محل نمیگذارد. میخواهد خود را به پل دوم برساند که میداند حساستر است. برای همین تند تر از بقیه میدود. به فرمانده گروهان دوم که میرسد ،نفس نفس میزند و شانه اش را میگیرد :«حسین آقو.. خداقوت!»
_علیرضا تویی؟!
حسین باور نمی کند علیرضا باشد .مچ دستش را میگیرد و می پرسد :چطور از دست فولادفر در رفتی؟!
_خوب تو دنیا در رفتن از هر کاری آسون تره!!
_راست میگی به خدا.
به صورت رزمنده که از کار افتاده و تند تند نفس نفس میزند نگاه میکند .حسین می گوید:« نگاه آدم چاق باشه این جوری جا میزنه. پاشو عزیزم»
علیرضا دست می کند زیر سرش و می گوید :«پاشو که جا می مونی ها!»
جوان به قدری دویده که نای حرف زدن ندارد علیرضا جلدی تیر بارش را بر میدارد و کلاش خودش را برای او می گذارد.
_خستگی ات که در رفت ،این اسلحه..
و جیب خشابش را باز میکند و نمیگذارد کنار اسلحه.
_بگیر این هم چهارتا خشاب.
نوار فشنگ ها را از روی شانه او جدا میکند و پشت شانه خودش میاندازد. میخواهد به حسین بگوید« بریم »اما نگاه میکند او رفته است.
هنوز هوا تاریک روشن است که علیرضا می رسد به پل دوم. دور و بری ها شروع کرده اند .لحظات برق آسا می گذرد. زمان معنا و مفهوم اش را از دست داده است.عراقی ها هم شروع می کنند .از هر طرف تیرها باریدن می گیرد. تیربارهای عراقی چند رقم میزنند .سرخ، زرد ،نارنجی و بی رنگ.
بی رنگ برای درو کردن گردان حضرت فاطمه و رنگی است سهم آسمان.
علیرضا هم تیربارش را راه انداخته آتش از دهانش بیرون میریزد.رزمنده سرش داد میزند :«سرتو پایین بگیر که تیربارچی را زود می زنند»
علیرضا بلند میگوید:« یا زهرا» و دوباره خلاصی ماشه را می گیرد
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در واتس اپ👇
https://chat.whatsapp.com/ISozkzdJPjyDqHOiYC7Z99
درایتا ،👇👇
@shohadaye_shiraz
ادامه دارد ....
سر از پیکرش جدا افتاده بود...😔
برای اینکه خانواده ناراحت نشوند،یکی از بچه هاصورت احمد راشست موهایش را هم شانه زد، سر را جوری روی پیکر گذاشت تا جراحت مشخص نشود.😢
وقتی چشم مادر شهید به جنازه افتاد اخم هایش رفت توی هم، گفت: «پسرم من که دوست داشتم مثل امام حسین(ع) شهید شوی؟»
دست برد زیر سر پسرُ، شد آنچه نباید می شد...😭😭(امان از دل زینب)
#شهید احمد تدین
#شهدای_فارس
🌷🌹🌷🌹
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
5.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوانان زمان جنگ چگونه پدر و مادرشان را برای رفتن به جبهه راضی میکردند؟🤔
📽ماجرای رابطه عمیق شهید مدافع حرم با پدرش که حتی پس از شهادت قطع نشد....😳😳😭
#استاد_پناهیان
#ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩﺩاﻧﻠﻮﺩ
🌷🌹🌹🌷
@golzarshohadashiraz
🌹 نام دخترم را حاج غلام انتخاب کرد و به یاد مادر امام سجاد گذاشت شهربانو!
شهربانو ده ماه بود که مثل چوب خشک شد و افتاد. فقط نفس می کشید، بدون هیچ حرکت دیگر. او را به آباده و منزل حاج غلام بردیم. مطب پزشک کنار منزل مش غلام بود. دکتر او را معاینه کرد و دارویی تجویز کرد، دارو ها را به شهربانو می دادیم اما هیچ تغییری در حال او پیدا نمی شد. مانده بودیم چه کنیم.
شب 21 نماه رمضان بود. همه بیدار بودیم. حاج غلام جانمازش را کنار شهربانو پهن کرده بود. نزدیک اذان صبح به سجده رفت. با چشمانی اشکبار عرضه داشت: خدایا من کاری به نظر دکترها ندارم، اگه امر حق بچه رسیده بحق مولا علی در خانه من این مصیبت اتفاق نیفتد. خدایا بحق علی بچه شفا یابد.
در همین هنگام همسر حاجی، کمی خاکشیر با آب جوش آورد. با قاشق چایخوری مقداری را آرام دهن بچه گذاشت. ناگهان بچه آروغی زد و صورت خود را تکان داد، و حالش کاملا برگشت، و به برکت شب قدر و دعای مش غلام شفا یافت. صبح که بچه را به دکتر معصومی نشان دادیم، دکتر با تعجب گفت: من امیدی نداشتم، معجزه شده!!
خاطرات بیشتر در کتاب *از خسرو شیرین*
تهیه کتاب: http://ketabefars.ir/product-9
🌹🌷🌹
#شهید شهید فرامرز ( غلام حسین) رجائی
#شهدای فارس
#ﺻﻠﻮاﺕ
🌷🌹🌹🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🍁
بوی صبـح میدهید
و گنجشک ها از طراوت شما
پرواز می کنند ...
حسودی ام می شود
به دل هایی که هر صبـح
بدرقه تان می کنند...
#سلام🤚
#صبحتون_شهدایی🍃
🍁
@shohadaye_shiraz