🌹🌹🌹🌹🌹:
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_علیرضا_هاشم_نژاد*
* #نویسنده_محمد_محمودی*
* #قسمت_دوازدهم*
🌿🌿🌿🌿🌿🌿 !!
درسم را نخواندم .مشق هم ننوشتم .فردا من میمانم و آن دبیر ریاضی که سر تکان بدهد و بگوید:« حیف نون تو که تمرین حل نکردی نباید میومدی مدرسه»
چطور می توانم جلوی آن همه چشم بگویم برادرم جبهه است و پدرم رفته دنبالش و همه دلواپسش هستیم. اگر هم بگویم چه فرقی به حال دبیرریاضی می کرد.بار که یکی از بچهها از دست مشکلات بهانه آورد خندید و گفت: اگه اینجوره تا من بیام سر کلاس چون کاکام جبهه است و ممکنه عملیات هم باشه.بچه وقتی رئیس جمهور مملکت جبهه باشه تکلیف من و شما روشنه»
از همان غروب که دیدم بابا نیست دلم برای علیرضا تنگ شد. نه من و نه زهرا شام نخوردیم. مرضیه و لیلا و مادر دو لقمه املت خوردند. هر چه مادر اصرار کرد که پس از حداقل درست را بخوان حوصله نداشتم.زعرا متلک انداخت: که احمدرضا دنبال بهانه بود و خدا برایش جور کرد. مثل خودش درس خوان نبودم اما روی قولی که به علیرضا دادم هستم و تا بتوانم زیر ۱۵ نمیگیرم .آخر قرارم با علیرضا این است که آخر خرداد قبول شدم،خودش دستم را بگیرد و جبهه ببرد .فقط باید رضایت شفاهی پدر هم باشد که این هم حل است. اما اگر برای علیرضا اتفاقی بیفتد چی؟
چقدر توی همین اتاق کنار علیرضا خوابیدم و از اینکه با او بودند لذت میبردم .به قول معلم فارسی« آدم هرچی بزرگتر میشه کمتر از زندگی و خاطرات لذت میبره» چه روزهایی بود آن روز های کودکی! موقعی که بحث تظاهرات خیابانی بود کلاس دوم ابتدایی بودم. شاید هم اول .ما هم دور و نزدیک می رفتیم نگاه میکردیم .علیرضا همیشه علاقه عجیبی به من داشت هر جاکه می خواست برود میگفت: احمدرضا تو میای بریم؟ ذوق زده می شدم .دستم را می گرفت و با خودش میبرد .زمانی که هنوز مدرسه نمیرفتم هم با خودش میبرد قدمگاه و میکروفون دستم میداد تا اذان بگویم .بعداً این برایم نوعی دلبستگی ایجاد کرده بود مرتب می رفتم اذان می گفتم. با تعدادی از هم دبستانی ها می رفتیم توی خیابان ماشین ها را نگه میداشتیم راننده هایی که میدیدند ما بچه هستیم دلشان نمیآمد چیزی بگویند.
برف پاکن ها را سربالا می کردیم بعد به راننده می گفتیم وبرف پاک کن ها را روشن کند. هماهنگ با رقص برف پاک کن ها یک صدا می گفتیم :«بگو مرگ بر شاه بگو .مرگ بر شاه» و پا به پای ماشین ها می دویدیم و از این کار لذت می بردیم .
پشیمان شدم وقتی که موضوع را برای علیرضا گفتم ،اولش فقط خندید. همیشه همینطور بود .آرام گوش میداد تا نترسی و بتوانی حرف دلت را بزنی. بعد می رفت توی فکر و شروع می کرد به بحث و دلیل آوردن. آن بار هم همین کار را کرد. مکثی کرد و گفت :«حالا اگه بعضی از اون راننده ها راضی نباشند و نخوان این کار را بکنند چی؟! گفتم: اتفاقا همه خوششون میاد !دوباره فکر کرد و گفت :نه دیگه این کار رو نکنید. چون ممکنه کسانی ناراضی باشند و یا توی همین نگه داشتن ماشین ترافیک ایجاد بشه و کسی اذیت بشه دیگه این کار را نکنید.!»
از علیرضا حرف شنوی داشتم. یکبار ندیدم دعوایم بکند. با همه علاقهای که به برف پاک کن ها و آن شعار داشتم. بعد از تذکر علیرضا دیگر سراغ این کار نرفتم .وقتی که پایگاههای مقاومت را راه می انداخت هیچگاه فراموشم نمیشود. شبانهروز کار میکرد .چقدر کیف میکردم که با او می رفتم .هنگام تشکیل پایگاه مقاومت مسجد حجت در بلوار زرهی همراهش بودم. زمان تشکیل پایگاه مقاومت شهید شقاقیان بلوار پاسداران هم همینطور .در ساخت و ساز مسجد امام سجاد هم خیلی کمک کرد .در همین کوی شهید مصطفی خمینی هم همراه با یکی از دوستانش به اسم محسن نقدی پایگاه مقاومت کوی را راه انداختند و بعد که محسن نقدی شهید شد ،اسم پایگاه را علیرضا به پایگاه شهید نقدی تغییر داد .کیف میکردم که جلوی بچه ها بگویم برادرش هستم .هر جایی که میشد همراهش میرفتم. شب و روز نداشت. سرش درد می کرد برای اینطور کارها. فقط یک بار زهره ترک شدم .دقیق یادم نیست شاید سال ۵۹ بود و هوا هم که سرد بود و لباس گرم تنمان بود.رفته بودیم یک جایی که ساختمانهای طاق مانندی داشت گمانم همین محله سعدی بود. برق رفته بود و هوا داشت تاریک میشد .دو سه نفر سر راهمان را گرفتند. سر و کله شان را با دستمال بسته بودند .از ترس از سر و کول علیرضا بالا رفتم. دلم تاپ تاپ میزند. خودم را کشاندم پشت سر علیرضا. یک دستش را گرفته بود روی سرم .گفت از ما چی میخوای؟ با خودم حرف بزنید کاری به این بچه نداشته باشین
جر و بحث شان بالا گرفت. نمیدانم زورگیری میکردند یا منافق بودند. بحثشان داغ شد که به زد و خورد بکشد .یک مرتبه چند عابر رسیدند. همین که چشمشان به عابرین افتاد در رفتند .علیرضا دنبالشان نکرد تا در رفتن .من هم دست علیرضا را کشیدم که فرار کنیم. چیزی نگفت فقط ایستاد و خندید.
❤️❤️❤️❤️
@shohadaye_shiraz
ادامه دار
#ﻣﺮاﺳﻢﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ
🌷🌷
◀️ﺑﺎ ﺭﻋﺎﻳﺖ ﭘﺮﻭﺗﻜﻞ ﻫﺎﻱ ﺑﻬﺪاﺷﺘﻲ
🔻🔻🔻🔻
ﻣﺪاﺡ : ﺑﺮاﺩﺭ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻧﺎﺩﺭﺯاﺩﻩ
🔻🔻🔻🔻
#ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ 10ﻣﻬﺮ/ اﺯ ﺳﺎﻋﺖ 16:30
🔸🔸🔸🔸
ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ/ ﺩاﺭاﻟﺮﺣﻤﻪ ﺷﻴﺮاﺯ
⚫️⚫️⚫️⚫️
*ﻫﻴﻴﺖ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ*
👆👆
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﭘﻮﺳﺘﺮ و اﻃﻼﻉ ﺭﺳﺎﻧﻲ, ﺩﺭ ﺑﺮﮔﺰاﺭﻱ ﻣﺮاﺳﻢ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
•°• 🕊 •°•
اولین سال است که نیستی،
گره به کار اربعینمان افتاد.....
😭😭
و ﺷﺎﻳﺪ اﺭﺑﺎﺑﻤﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ #ﻋﻠﻤﺪاﺭ ﺭاﻫﻤﺎﻥ ﻧﺪاﺩ ...
🏴🏴🏴
#ﺣﺴﺮﺕاﺭﺑﻌﻴﻦ
#ﻛﺮﺑﻼ
🌹🌷🌹🌷
@golzarshohadashiraz
15.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#اربعین به کربلا نمی روم😔
#ﺷﺐ_ﺟﻤﻌﻪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﻫﻮاﻳﺖ ﻛﺮﺩﻩ
😭😭😭
#میثم_مطیعی
🏴🏴🏴🏴
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
❤️ﺩﻻﻧﻪ ﺷﺐ ﺯﻳﺎﺭﺗﻲ❤️
#شهدااااا.....!!!!
شنیـــــدم #شبـــــای_جمعه که میشه مهـــــمون ارباب هستین
با لبــــاسای خــــــــــاکیتون ....
آقــــ♥️ــا از عـــــاشورا میگـن و شما از #شلمچـه....
چزابــــــه....
فکــــــه و.....
ده ها جای دیگه ....
میشـه منو هم یــــــــــاد کنید پیش اربــاب ⁉️
#نوکــــــــــری در به در و
دل خستـ💔ـه و
گنهـــــکارم .....
آی شهــــــ🌷ــــدااااا .....
چشـم و امیـدم به لطف شماست
دلـــــ♥️ـــــم تنفــــــــــس هوااای #خاکیــــــــــتون رو میخواد...
شلمچه، فکه، طلائیه
میشــــــــــه #امشب منو هم یاد کنید!!!!
میشه😢🙏
میشه #امضای_شهـــــادتم رو از آقـــــا بگیرین!!!!
#مادرم نشون نداره
منم نشون نمیخوام❌
از خدا خواستم که بشم
منم #شهید_گمنام
یا زهــــــــــرا مددی🌺
خدایا به اشک های #مادران_شهدا قسم میدهم
#اللهم_ارزقنا_شهادت_فی_سبیل_الله
🌹🍃🌹🍃
ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﻳﺎﺩ ﻫﻤﻪ ﺷﻬﺪا #ﺻﻠﻮاﺕ
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
🌹🍃
باز آمـد
قاصدِ صبــح سپیـد
عشــق را در صور بیــداری دمید ...
#سـلام🤚
#صبحـتون_شهـدایی🍃
🌹🍃
@shohadaye_shiraz
💠 #سیــره_شهدا
🍃 "محمدحسین" از کودکی علاقه ی زیادی به خلبانی داشت وبالاخره قبول شد و به آمریکا رفت. هیچ وقت نماز و روزه اش ترک نمی شد.🤲🏻
گاهی که از پرواز برمی گشت و هنوز نمازش را نخوانده بود در سجده، گریه و زاری می کرد و به خدای خود عرض می کرد: *«خدایا من بنده ی گریز پایی نیستم... نتوانستم تا الان نمازم را بخوانم.»*
#شهید محمدحسین روزیطلب
#شهدای_فارس
#سالروز_شهادت
🌹🌷🌹🌷
ﻭاﺭﺩ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺷﻬﺪا ﺷﻮﻳﺪ👇
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_علیرضا_هاشم_نژاد*
* #نویسنده_محمد_محمودی*
* #قسمت_سیزدهم*
🌿🌿🌿🌿🌿🌿 !!
چه شبهای خوبی بود .هر وقت شب زود می خوابیدم از آن سر زودتر بیدار میشدم. توی رختخواب غلت میزدم که علیرضا آرام در را باز میکرد .میرفت وضو می گرفت و می ایستاد به نماز .همینطور توی تاریکی نگاهش میکردم .باورش نمیشد بیدار باشم. کلی نماز میخواند و راز و نیاز میکرد بعد می آمد می خوابید و صبح پا میشد. میگفتم :علیرضا تو اشتباه نکردی؟
_چی رو اشتباه نکردم؟
_به نظرم نمازت خیلی طول کشید!
_مگه تو بیدار بودی؟
_خوب بله. همش بیدار بودم. گمونم اذان نشده بود که نماز خوندی!
سر تکان داد و خندید. بحث را عوض میکرد .بعد که رفت دلم بیش از حد براش تنگ میشد. نبود که بگوید :«احمدرضا کاکو در که یادت نرفته؟! احمدرضا کاکو بیا بریم یه سر قدمگاه برگردیم.»
تکیه کلامش این بود:« خدا یارت »مرخصی که می آید هم خوشحال می شوم هم خیلی اذیت .۱۵ روزی که می آید دلمان خوش است که پیشمان است .خودش میشه یک کابوس ! از کله سحر از خانه بیرون میزند و گاهی سه بعد از نیمه شب برمیگردد .
آن موقعی که داشتیم این خانه را میساختیم چقدر اذیت خودش کرد .بازار سیمان خیلی خراب بود .شب باید میرفت توی صف. شب که از پایگاه مقاومت برمیگشت .میآمد شامش را برمی داشت میرفت توی صف. مرخصی که بود عادت نداشت جایی غذا بخورد .یک قابلمه کوچکی داشت که همیشه توی این غذا میخورد .هیچ وقت ندیده علیرضا توی بشقاب و چیزی بخور همیشه توی قابلمه غذا میخورد. نمی خواست زحمت مادر زیاد شود.
ان صبح زود سیمان را آورده بود پای کار ،خیلی دلم به حالش سوخت .لنگ دو تا کارگر بودیم که بار را خالی کنند. تا من و پدر این ور و آن ور رفتیم و برگشتیم دنبال کارگر ،علیرضا ۵۰ تا کیسه سیمان را خارج کرده بود. اصلا نمیدانم این آدم چقدر توان داشت؟ آن همه بی خوابی و تلاش و تقلا باز هم هر وقت چشمات می افتاد یک لبخندی روی لب هایش بود.
برای زن های محله کتاب آموزش قرآن آورد. گمانم ۲ سال پیش.غروب ها زنهای محل جمع میشدن به قصه گفتن و سبزی پاک کردن .یک بار دوتایی داشتیم میرفتیم این زنها خیلی به علیرضا حرمت میگذاشتند. بلند شدند و سلام کردند. علیرضا هم احوالپرسی کرد و به آنها گفت.:این بار که برگشتم که یک کتاب آموزش قرآن از ما هدیه بگیرید .خانم ها شروع کردند به تعارف که زحمت میشود و این حرفها علیرضا گفت: میخواهم دور هم جمع شوید گاهی یک نکته قرآنی به همدیگه یاد بدهید که وقتتون به سبزی پاک کردن هدر نره.
آدمی نیست که مثل معلم دینی ما یک ساعت کله آدم را بترکاند. و بگوید کتاب میدهم که بخوانید تا غیبت نکنید.
علیرضا را به خاطر همین اخلاقش همه دوستش دارند حتی لات و لوت های محله هم به او سلام میکنند و به دلجویی کردند و احوال پرسیدن.
غروبی هم که داشتم از مدرسه میومدم. غلام کفترباز، سر راهم سبز شد. موهای ژولیده چانه اش رسیده بود به تخت سینه هاش .تنش بوی بد می داد .وقتی بازوی مرا گرفت از بوی بدنش چندشم شد. گفت :کاکوی علیرضا مگه نیستی ؟
تا حالا صد بار براش گفتم بازم یادش میرود.
گفتم :هستم !
سر تکان داد و همان حرفهای همیشگی را تکرار کرد که خوش به سعادتش، بدا به حال ما و از این حرفا !
می دانستم آدم چانه درازی است و اگر جای خالی ندهم تا ۲ ساعت از همکلاس بودنش با علیرضا میگوید و از اینکه چطور از دیوار صاف بالا رفتند و چطور افتاد تو نخ کفتربازی و دود و دم.
این بود که نانوایی را بهانه کردم تا از دستش خلاص شوم وقتی داشت میرفت سینه اش را کمی جلو انداخت تا شانه های قوز کرده اش صاف شود .گفت :علیرضا که اومد بگو یه یادی از بقیه را هم بکنه!
باشه را که از من شنید، راهش را گرفت و رفت فقط او تنها که نیست که .چهار تای دیگر هم هستند که تا چشمشان به ما می افتند سراغ علیرضا را میگیرد و با آه و افسوس از خوبی هایش می گویند.
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در واتس اپ👇
https://chat.whatsapp.com/ISozkzdJPjyDqHOiYC7Z99
درایتا ،👇👇
@shohadaye_shiraz
ادامه دارد ....
#جشن_تولدﺷﻬﺪا🌹
✅نیمه شب ١٠ مهر سال ۶١ مشغول نگهبانی بودیم.
+رضا خوابیدی؟
- اگه خسته شدی بخواب ،من بیدارم
+اگه اجازه میدی امشب برای آخرین بار نماز شب بخونم.نماز شب را خواند وبرگشت.
صبح یکی گفت: امروز تولد رضاست.
اکبر سفره ای آماده کرد و داخل آن چراغ بادی ، فشنگ،کمپوت،کنسرو،آیینه و مقداری میوه گذاشت.گفت : « رضا جان،من امروز شهید می شوم،میخوام جشن تولد برات بگیرم» 🥰
بعد دوربین عکاسی را آورد، جشن خاطره انگیزی شد.
آوای اذان بلندشد. اکبر گفت: «بچه ها من میخوام آخرین نمازم رو به جماعت بخونم.»📿
بعد نماز کاغذ و خودکار برداشت و نامه نوشت.یک ده ریالی را داخل پاکت گذاشت.تا برادرای دو قلوش وقتی نامه ی به دستشون میرسه،شکلات بخرن و بخورن.😢
یک روحانی با ضبط صوت به سنگر آمد.مشغول ضبط کردن خاطرات بچه ها شد.
ناگهان خمپاره ای به در سنگر خورد و همه جا پر از گرد و غبار شد.
یه ترکش خورد به سینه اکبر.
رو به قبله نشست و گفت: «السلام علیک یا ابا عبدالله. السلام علیک یا فاطمة الزهرا.السلام علیک یا صاحب الزمان» و آرام پرکشید.🕊
🏴🏴🏴
#شهید_اکبرکوثری
#شهدای_فارس
#سالروز_شهادت
🏴🏴🏴🏴🏴
@shohadaye_shiraz
💌 #وصیت_شهید
💠الان كه گروهكها و بعضى از مردم ناآگاه ميخواهند روحانيت راستين و در خط امام را از صحنه خارج كنند و اينان را دستخوش فساد امريكا و عمال داخليش كنند ، به والله سوگند در برابر خون شهدا مسئوليد. در آخرت در برابر سوال پاسدارى ننمودن از حرمت خون شهدا وشايعه پراكنى هايى كه بر عليه رژيم جمهورى اسلامى كه همان اسلام راستين است ، چه جوابى ميدهيد ؟ آنوقت كه سر به زيرى ديگر سودى ندارد.
شمارا به خدا سوگند از همين حالا به خود آييد و در تحكيم پايه هاى جمهورى اسلامى و پاسدارى از حدود اسلام و خون شهداء كوشا باشيد.
#شهید نصراله اسعدی
#شهدای_فارس
#سالروز_شهادت
🌷🌹🌷🌹
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
[🌹🍃]
#کلام_شهید
ــــــــــــ
🌻اگــر ڪسی
صداۍ#رهبــر خود را نشنود
به طور یقین #صداۍامام زمـان(عج)
خود را هم نمےشنود...
🌻و امروز #خط قرمــز❤️ باید
توجه تمام و اطاعت از ولےخود،
رهبرۍنظام باشد
#شهید_قاسم_سلیمانۍ🌷
🍃🌹🍃🌹
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75