شهدای غریب شیراز 🇮🇷
#آزادےازجنس_شهدایے 🌸🌼🌸🌼🌸 طرح آزادی #زندانیان_جرایم_غیرعـمد در ایام ولادت پیامبــر رحمت (ص) وهفتہ وح
ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ اﺳﻼﻡ (ص):
هر كس بندۀ مؤمنى را آزاد كند، در مقابل هر عضوى از اعضاى او، برايش آزادى عضوى از آتش به بار خواهد آمد.
☘🌺☘🌺
ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ و ﻫﻤﺴﻨﮕﺮاﻱ ﺷﻬﺪاﻳﻲ
ﺩﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﺩاﺭﻳﻢ ﺑﺮاﻱ ﺁﺯاﺩﻱ ﻳﻪ ﺯﻧﺪاﻧﻲ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮاﻳﻄ اﻋﻼﻣﻲ اﺯ ﻃﺮﻑ ﺳﺘﺎﺩ ﺩﻳﻪ اﺳﺘﺎﻥ, ﺗﻼﺵ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ
👇👇
ﻗﺮاﺭ ﺑﻮﺩ ﻣﺒﻠﻎ ﺑﺪﻫﻲ اﻳﺸﺎﻥ ﻓﺮﺩا ﻭاﺭﻳﺰ ﺑﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﺘﺎﺩ ﺩﻳﻪ اﺳﺘﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﺯاﺩﻱ اﻳﺸﺎن ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﻣﻴﻼﺩ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺳﻮﻝ (ص) اﻗﺪاﻡ ﻛﻨﺪ
😔😔😔
اﻣﺎﺗﺎﺣﺎﻻ اﻳﻦ ﻣﺒﻠﻎ ﺗﻬﻴﻪ ﻧﺸﺪﻩ
✋✋
ﻣﺜﻞ ﺷﻬﺪا ﺁﺑﺮﻭﻳﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ﻛﻪ ﻭﺳﻄ ﺑﮕﺬاﺭﻳﻢ...
ﻭﻟﻲ اﺯ ﺷﻬﺪا ﻣﺎﻳﻪ ﻣﻲ ﮔﺬاﺭﻳﻢ و ﻣﻴﮕﻴﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ اﮔﻪ ﺷﻬﺪا ﺑﻮﺩﻥ اﻧﺠﺎﻡ ﻣﻴﺪاﺩﻥ ....
ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﻣﻴﺘﻮﻧﻪ ﺗﻼﺵ ﻛﻨﻪ
✅✅✅✅
ﺗﺒﻠﻴﻎ و اﻧﺘﺸﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎ , ﺗﻤﺎﺱ و ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ ﺧﻴﺮﻳﻦ, ﻣﺸﺎﺭﻛﺖ ﺩﺭ اﻳﻦ اﻣﺮ ﺣﺘﻲ ﻧﺎﭼﻴﺰ و ....
🔻🔺🔻🔺🔻
ﺿﻤﻨﺎ ﮔﺰاﺭﺵ ﻛﺎﺭ و ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺳﻤﻲ ﺳﺘﺎﺩ ﺩﻳﻪ اﺳﺘﺎﻥ ﺟﻬﺖ ﻭﺻﻮﻝ ﻣﺒﻠﻎ و ﻧﺎﻣﻪ اﺯاﺩﻱ اﻳﺸﺎﻥ اﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺰاﺭﺵ ﺩاﺩﻩ ﻣﻴﺸﻮﺩ
✋✋✋
ﻫﺮ ﻛﺲ ﭘﺎﻱ ﺷﻬﺪا اﺳﺖ... ﻳﺎ ﻋﻠﻲ (ع)
حرفے نزدم از
غم دورى تـــو اما...
اى ڪاش بدانے ڪہ
چہ آورده بہ روزم...
#سلام🤚
#صبحتون_شهدایی🍃
#شهید_اکبر_عبدالله_نژاد🌸
@shohadaye_shiraz
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_علیرضا_هاشم_نژاد*
* #نویسنده_محمد_محمودی*
* #قسمت_چهل_و_دوم
روز از نیمه گذشته ،از خیابان زند به طرف ستاد میروم. نرسیده به فلکه، کنار میگیرم. خسته و کوفته از ماشین پیاده میشوم. اما روی لبه جدول می نشینم. دیگر نه بیمارستانی مانده که سر بزنم و نه جایی را سراغ دارم که بروم. از یک طرف دلواپس بچهها هستم و از یک طرف حال و دل دیدنشان را ندارم.با همین خیالات رفتن و نرفتن چشم میافتد به دیوار بلند ساختمان ستاد خبری .دیواری که با چشمهای خودم دیدم از آن بالا می رفت تا بساط ساواک را به هم بریزد.
_از همان سال ۵۴ که به مدرسه راهنمایی همایون رفت،عشقش شده بود انقلاب .انقلاب هم که کم کم داشت جان و نفس می گرفت. معلمین مدرسه گرایش دینی و مذهبی داشتند مرتب علیرضا را به خاطر پاکی و دیانت تشویق می کردند. لوح تقدیر برایش می نوشتند و هدیه می دادند. بچه مان سه سال دوره راهنمایی را هم تمام کرد. بحث مسائل انقلاب هر روز داغ تر میشد علیرضا هم دور از این مسائل نبود.
معلمی داشت به نام اکبرزاده که لاری بود و یک سرایداری هم در مدرسه همایون بود که کمک می کرد به همین امور. شهید محمد اسلامی نسب با آقا ضیا هم بودند.خیاطی هم بود به نام آقای سرشار که مغازهاش پاتوق همین بچههای انقلابی بود. در آنجا هم شاگردی میکردند و هم قول و قرار می گذاشتند.اعلامیه می بردند و جاهایی که برایشان قابل اعتماد بود پخش میکردند .این روند تا سال ۵۷ که علیرضا در دبیرستان خیام درس اقتصاد می خواند ادامه داشت.
در همین زمان بود که ساواک دستگیر و زندانی اش کرد . چقدر تلاش کردم تا آزادش کردند.بعد از آن فکر کردم رها می کند اما نه تنها دست بردار نبود که شده بود فکر و ذکرش.در اولین قدم انجمن اسلامی مدرسه را تشکیل داد و خودش ریاست آن را عهده دار شد. این کار در آن مقطع خطرناک بود در همین برهه بود که یک روز باری به جهرم برده بودم.ساعت حدود ۱۱ شب بود که به شیراز برگشتم. در خانه با مادر مضطرب علیرضا مواجه شدم ترس وجودش را گرفته بود.گفت: علیرضا از صبح که رفته هنوز نیامده منزل.
اوضاع شهر ناآرام بود صدای تیر شنیده می شد این موضوع نگرانی ما را بیشتر کرد نتوانستم بمانم وقتی مادر علیرضا آنقدر بیتاب بود من باید میمردم. یک همسایه داشتیم به نام سهراب که دخترش پلیس شهربانی بود و اطلاع داشت که مردم به ساواک شیراز حمله کرده و آنجا را گرفتند. شک نداشتم که علیرضا هم با همان مردم است. سریع رفتم مرکز شهر ببینم چه خبر است. آنجا با جمعیت زیادی از مردم مواجه شدم.
انگار دلم روی یک منقل آتش ز جز میکردم.با هر سختی بود علیرضا را پیدا کردم.طوری همهچیز فراموشم شد که یادم رفت مادر علیرضا منتظر و دلواپس است.همراه با مردم مجسمه شاه را از همین فلکه ستاد پایین کشیدیم آن شب را تا صبح در خیابان بودیم صبح هم قرار شد به شهربانی حمله کنیم این اتفاق هم افتاد درگیری شدیدی هم رویداد چند مجروح و شهید داشتیم .شهر را گذاشته بودیم روی سر .شعار مرگ بر شاه و مرگ بر آمریکا همه جا را برداشته بود.
زمانی که برگشتیم، مادر علیرضا داشت از دلشوره میمرد. کلی جر و بحث کرد که چرا بی خبرش گذاشتیم .بعد از آن دیگر با علی رضا دوتایی میرفتیم. این وضعیت تا شب بیست و دوم بهمن ادامه پیدا کرد .ما مثل دوتا همرزم باهم بودیم.
حالا همان صحنه ها جلوی چشمم بازی میکند. همان مشت های کوچک علیرضا و شعارهای مرگ بر شاه و مرگ بر آمریکا.. همان شور و شوقش وقتی که با چالاکی از دیوار ساواک بالا میرفت.
چارهای جز برگشتن به خانه ندارم .در ماشین کلید میاندازم هنوز باز نکردم که چشم میافتد به لاستیک خوابیده ماشین. زمانی که جک میزنم از بلندگوی سپاه شیراز اخبار ساعت ۲ پخش می شود باران هم نم نم باریدن گرفته است.
🌿🌿🌿🌿🌿
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در واتس اپ👇
گروه اول
https://chat.whatsapp.com/ISozkzdJPjyDqHOiYC7Z99
گروه دوم
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
درایتا ،👇👇
@shohadaye_shiraz
ادامه دارد ....
#رسم_خوبان
🌹از نظر اخلاقی و انسان دوستی، شهید اشراف فردی با خصوصیات انسانی والا و شایسته بود که با تمام وجود به میهن خود و مردمانش عشق میورزید.
🌹«روزی در دوران کودکی، صبح زود برای رفتن به مدرسه بیدار شده بودم که مشاهده کردم پدرم تعداد زیادی، حدود ۸۰-۷۰ جفت، کفش زمستانی بچگانه تهیه کرده است. از او پرسیدم اینها چیست؟
🌹پدرم گفت :که برای بچههای تنها و یتیم تهیه کردهام. با مشاهده این اعمال، پدر نزد من مردی بسیار رئوف و مهربان و غمخوار زیردستان جلوه کرد.»
#سرلشگر_شهید_شریف_اشراف🌷
#ﺗﺎﺭﻳﺦ_شهادت:
58/8/10
#ﻛﺎﺗﺐ_ﻗﺮﺁﻥ ﻛﺮﻳﻢ
#ﻣﺘﻮﻟﺪ : ﺷﻴﺮاﺯ
#ﻗﺒﺮﻣﻂﻬﺮ: ﺗﻬﺮاﻥ, ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮا
🌷🌷🌷🌷🌷
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
..,...........
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
2.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصل ولی فقیه است 🔻
فیلم کمتر دیده شده از حاج قاسم سلیمانی
#ﻭﻻﻳﺖ ﻓﻘﻴﻪ
#ﺳﺮﺩاﺭﺩﻟﻬﺎ
🌷🌹🌷
ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ
@shohadaye_shiraz
#خاطرات_شھـــــدا
🔹در سال ۱۳۴۷، به زیارت بارگاه ملکوتی حضرت معصومه (س) رفته بودیم. پس از زیارت، به موزه آن حضرت رفتیم. آنجا قرآنهای خطی بسیاری در معرض دید عموم قرار گرفته بود و شریف با علاقه خاصی آنها را میدید.
🔸به او گفتم، شما میتوانید یک قرآن به خط خودتان بنویسید. او خندید و پس از بازگشت از سفر، به تدارکات وسایل نگارش قرآن پرداخت. همان روزهای اول بود که به من گفت: «هروقت کار نوشتن این قرآن پایان یابد. عمر من هم به پایان میرسد.
🔹او آنقدر به کار خودش علاقه داشت که حتی تذهیب حاشیه قرآن را نیز خودش انجام داد. سالها گذشت و در سال ۱۳۵۸ کار نوشتن قرآن کریم به پایان رسید و دو ماه پس از آن رهسپار کردستان شد؛ چون ضدانقلاب در کردستان کشتار میکرد.»
و اﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻳﺶ ﺭﺳﻴﺪ
✍ به روایت همسربزرگوارشهید
📎 معاون لشگر ۲۱ حمزه ارتش
#سرلشگرشهید_شریف_اشراف🌷
#ﺳﺎﻟﮕﺮﺩﺷﻬﺎﺩﺕ 🌷
#شهدای_فارس 🌷
#ﻳﺎﺩﺷﻬﻴﺪ_ﺑﺎﺻﻠﻮاﺕ 🌹
🔺🔺🔺🔺🔺🔺
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪﺗﺎﻳﺎﺩﺷﻬﺪاﺷﻮﻳﺪ
وقتي ۱۰-۱۲ سال داشتم، پدرم خاطرهای از دوران کودکي خود را با اشتياق خاصي براي ما تعريف کرد :
« وقتي ۳-۴ ساله بودم. روزي مثل عاشورا، مقداري آب از منبعي سرگذر نوشيدم و بدون اراده و يادگيري قبلي، سلامي به ابا عبدالله الحسين (ع) دادم. » پدرم بيان ميکرد که اين
کار را درحالي انجام داده که تا آن زمان هيچ کس به او ياد نداده بوده و کاملاً ناگهاني اين کلمات بر زبان وي جاري شده است .»
✍به روایت دخترشهید
#شهید_شریف_اشراف🌷
#سالروز_شهادت
🌹🌷🌹🌷
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
~🕊
.
سردار سلیمانی :
باشهدا بودن سخت نیست
باشهدا ماندن سخته
مثل شهدا بودن سخت نیست
مثل شهدا ماندن سخته
.
راه #شهدا یعنی...
نگه داشتن آتش در دستانت ...
#شهید_سردار_قاسم_سلیمانی
💞
•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌼🍂
🕊ای شهید؛
گـذر زمــان ،
همه چیز را با خود میبرد
جز ردّ نگاه تــو را . . .
#سـلام🤚
#صبحتون_شهدایی🍃
#شهید_محمد_مسرور🌸
🌼🍂
@shohadaye_shiraz
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
#شهید_علیرضا_هاشم_نژاد*
#نویسنده_محمد_محمودی*
#قسمت_چهل_و_سوم
از وقتی بابای علیرضا رفته ذهنم درگیرتر شده. روی تخت روی تخت بیمارستان افتاده ام. حال و روزم خوش نبود کی باورش میشد پام قطع شده باشه؟اول که از مچ قطع شد. بعد نمیدونم چند روز گذشته که برای چندمین بار بردنم توی اتاق عمل. وقتی به هوش اومدم دیدم از زیر زانو قطعش کردن. دل و دماغی نداشتم .اصلا تو فکر اینکه بابای علیرضا را با آن حال و روز ببینم نبودم .غم و درد خودم کم نبود حاج عباس هم با آن رنگ و روی پریده و چشم های خون گرفته بالای سرم ایستاده بود و التماس میکرد که علیرضا را چطور میشه پیداش کرد.
چی باید بهش می گفتم؟! آخه من که خبر نداشتم چه بر سر علیرضا و بقیه آمده ؟!مجبور شدم چند تا حرف سرهم کنم که برود. پاشو از در بیرون گذاشته بود اشکام سرازیر شد و همه خاطرات علیرضا آمد جلوی چشمم. یه روز دو روز نبود که چند سال با هم بودیم.
یادمه قبل از عملیات قدس ۳ با بچه های آموزش نشسته بودیم به خیال بافی.یکی میگفت دوست داره شهید بشه یکی از مجروحیت میگفت. فقط اسارت بود که مشتری نداشت.خودم می گفتم که خدا نکنه شهید بشم. چون دو تا بچه نمیخوام یتیم بشن. اسارت هم که اصلاً و ابداً زیر بارش نمیرفتم.قطع نخاع را که نمیشد حرفش رو زد دست آخر گفتم دست هم نمی تونم بدم چون برای نجاری و مبل سازی لازم میشه. فقط یه چشم و یا یکی از پاها میتونم بدم. یادش بخیر بچه ها اون شب دل سیر خندیدند.
کی باورش میشه بر پیشنماز پرحرف اردوگاه را با تفنگ ۱۰۶ زده باشیم!! آن گیر افتادن من توی میدان مین و خواهش و التماسم از خدا که اینجا نمی تونم پا بدم .خودش به خاطرات دیگه است.
تابستون ۶۳ در جبهه کوشک وضع بسیار بدی داشتیم و هوا دم داشت. سنگر نداشتیم .گرمای ۵۰ درجه خودش یک چیز بود، وقتی میتابید به برزنت خیمه ها داغ تر میشد یادمه با شهید اسلامی نسب که آن موقع مسئول آموزش بود صحبت کردیم که اجازه بدهد سنگری بزنیم.تا از گرمای خیمه ها خلاص بشیم. گفت: اشکالی نداره اما به شرطی که برای همه بسیجی ها هم این کار را بکنید.
بخون ولی ما این امکان را نداشتیم که برای همه سنگر بزنیم اسلامی نصب هم نمی گذاشت فقط برای مربیان این کار را بکنیم. بعد که کمی وضعمان بهتر شد سنگر و سرپناهی درست کردیم.کشید به زمستان و بارندگی .سیلاب های فصلی اردوگاه را گرفت و همه زندگی ما را خراب کرد .اتفاقاً توی همان مقطع بود که علیرضا به جمع بچه های آموزش اضافه شده بود.
یه طرحی رو هم در همان مقطع سپاه اجرا کرده بود به نام طرح دو پنجم. یعنی سپاه های همه شهرستانها دو سوم از پاسداران خودشون رو در اختیار یگان های رزم قرار داده بودند. ۲۵۰ نفر هم سهم لشکر ما شده بود. حاج قاسم سلطان آبادی که در آن موقع جانشین لشکر بود،یک نامه نوشت به آموزش و دستور داد که همه رو آموزش بدیم.از این تعداد یک عده هم اون اول بسم الله ساک هاشون را برداشتند و رفتند شهرستان هاشون.یعنی تا این وضعیت آبگرفتگی و مشکلات را دیدند بیدردسر رفتند.یک تعداد ماندند که این ها را برداشتیم بردیم جاده اهواز سوسنگرد و هم اونجایی که بعد شد پادگان معاد!
کل منطقه کوشک را آب گرفته بود و نمیشد بمونیم.توی پادگان معاد امکانات من خیلی ناچیز بود.سر دو تا خیمه زده بودیم به هم و نشده بود نمازخونه. سنگر و سرپناه درست و حسابی نداشتیم. در تقسیم درس ها هرکس رسته مورد علاقه خودش را انتخاب می کرد. علیرضا در تاکتیک تبحر داشت. همه بدنش ماهیچه بود. راه که می رفت آدم فقط دوست داشت وایس نگاش کنه.اما او به جای تاکتیک درس مخابرات را انتخاب کرد.
قبل شما مربی این درس را نداشتیم کسانی می آمدند و مقطعی به فراخور بضاعت شون درسی میدادند و می رفتند. مخابرات لشکر هم خیلی راغب به همکاری با واحد آموزش نبود.حرفشان هم منطقی بود. میگفتند شما کسی رو که تبحر و تسلط کافی در این رسته داشته باشد ندارید.این بود که امکانات مخابراتی در اختیار ما قرار نمیدادند. علیرضا که آمد پایه کار اوضاع عوض شد.مسئولیت کمیته مخابرات واحد را عهده دار شد.خیلی زود سر و سامان داد. به این بحث مخابرات طوری که ما هر مانوری که می خواستیم بگذاریم هر تعداد بیسیم که لازم بود مهیا می شد.کار و بار علیرضا به قدری در رسته خودش بالا گرفت که روی او دعوا بود.
بچه های آموزش علیرضا رو کادر خود میدونستند .مخابرات لشکر هم اصلاً قبول نمیکرد که علیرضا نیروی آموزش باشه و نیروی مجموعه خودش حسابش میکرد.
اگر از زیر کار در رو بود قطعاً میتونست ۱۰ روز بیشتر و کمتر بزند بیاید شیراز و هیچکس هم خبر نداشته باشد چون علیرضا مداوم این طرف و آن طرف بود.
🌿🌿🌿🌿🌿
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در واتس اپ👇
گروه اول
https://chat.whatsapp.com/ISozkzdJPjyDqHOiYC7Z99
گروه دوم
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
درایتا ،👇👇
@shohadaye_shiraz
ادامه دارد ....
🔰گروهان همه سوار بر قایق منتظر دستور جاویدی بودند.
ابر مهتاب را پوشانده بود تا قایق ها بر سطح اروند دیده نشوند، باد می پیچید و نی ها را به صدا در می آورد تا صدای قایق ها شنیده نشود، نم نم باران که شروع شد،خیال دشمن راحت شد که امشب حمله ای در کار نیست.😇
🔰رمز عملیات والفجر8 در بیسیم ها طنین انداز شد.🌊 غواص هایی که قرار بود خط را بشکنند با جریان شدید آب یک کیلومتر پائین تر برده شده بودند،😢 مرتضی گفت: «سخته اما بسم الله.خودت خط را بشکن!»
مسلم بی معطلی با قایق به خط زد. آب بالا آمده بود، درست تا روی موانع، قایق را از روی 500 متر موانع و سیم های خاردار عبور داد و خودش را به اولین سنگر رساند و یک نارنجک حواله آن کرد.
🔰 *همه چیز کمتر از هفت دقیقه پس از دستور مرتضی اتفاق افتاد*😳وارد خط شدیم دیدیم قایق مسلم اولین قایق است و دشمن تنها فرصت کرده بود تنها چهار تیر از چهار لولی که در سنگر دیده بانی مستقر بود شلیک کند.😇
*این تنها خطی بود که در منطقه رأس البیشه شکسته شد و همه نیروهای ما از این منطقه وارد فاو شدند.*
#ﺷﻬﻴﺪمسلم_رستم_زاده
#شهدای_فارس (فسا)
🦋--🍃┅═ঊঈ🌹ঊঈ─🍃-🦋
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🔸چند سالی از #تولد مهدی نگذشته بود که پدر دعوت حق را لبیک گفت🕊 و به #دیار_باقی شتافت، مهدی به همراه مادر و برادرش👥 به شیراز رفتند وتا کلاس پنجم ابتدایی در #شیراز درس خواند و بعد از آن با خانواده به کرج مهاجرت کردند.
🔹در #کرج شروع به کار کرد تا هفده سالگی📆 که برای خدمت سربازی به #سپاه پاسداران رفت، در حین خدمت به عضویت سپاه درآمد و تا زمان #شهادت در سپاه بود.
🔸همزمان با عضویت در سپاه به درس خواندن📚 ادامه داده و چون در قسمت #نیروی_دریایی سپاه بود بیشتر مواقع در قشم حضور داشت. مهدی بعلت فیزیک بدنی قوی💪 که داشت دوره های مختلف #غواصی رزمی و ورزشی را در سپاه گذرانده بود✔️
🔹حین انجام کار، #مهدی درس میخواند و تا زمانی که در #قشم حضور داشت موفق به اخذ دیپلم📃 میشود و در سن بیست و پنج سالگی ازدواج💍 کرد.
راوی: همسر شهید
#شهید_مهدی_عسگری
#شهید_مدافع_حرم
🌹🍃🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75