7.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 #روایتگری | #روایت_شهدا
🚩 معجزه تسبیح قدرت الله
🎙 راوی: آقای محمد احمدیان
📍#شهید_خرازی
#السلام_علیک_یااباعبدالله
🌿🌹🌿🌹
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🖤 السلام علیک یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر علیه السلام
🕯از این زندان به آن زندان
🖤خاک زندان سجده گاهت بوده است
🕯عالمی مست نگاهت بوده است
🖤ای امام هفتم ما شیعیان
🕯آسمان هم خاک راهت بوده است
🏴شهادت مظلومانه هفتمین ستاره درخشان آسمان ولایت و امامت باب الحوائج #امام_موسی_بن_جعفر (علیه السلام)
بر شما عاشقان تسلیت باد.🏴
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
اخرین باری که اعزام شد ،یکی دو روز بعد از رفتنش عملیات خیبر شروع شد و خبر شهادت علی آمد، اما جنازه اش نه....
گیسوانم در انتظارش سفید شد و اشک چشم هایم خشک. پانزده سال می گذشت. به اتفاق پدرش مشرف شدیم به حج. مدینه بودیم و غربت بقیع. دیگر طاقت نیاوردم. بغضم ترکید. اشک از دیدگان ترم به خاک بقیع می چکید گفتم: یا فاطمه، یا علی، من بچه ام را از شما می خواهم.
دلم روشن بود توسل م جواب می دهد. تا برگشتیم، هنوز لباس را از تن خارج نکرده گفتند علی برگشته و در بنیاد شهید است.
روز بعدی که ولیمه حج را دادیم جنازه اش را به ما دادند و تشیع کردیم🌹.
#شهید عبدالعلی عبدالهی
#ﺷﻬﺪاﻱﻓﺎﺭﺱ
شهادت: عملیات خیبر
مسؤل آموزش نظامی تیپ المهدی(عج)
🌷🌷
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_حاج_منصور_خادم_صادق*
* #نویسنده_بابک_طیبی*
* #قسمت_هفتم*
دانگ دانگ قاشق ها شروع شد. هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودند که منصور نیم خیز شد. یکی از بچه ها با دهان پر گفت آقای خادم!! فرصت؟!
_هیچی بابا جون می خوام آب بخورم.
_جان مولا بشین. من میارم شما راحت باش ما همیشه آب یادمون میره.
منصور آهسته گفت:
_عامو جون بشینید غذاتون بخورین! آخه مگه کورم ؟کرم؟ یا جفت پاهام قطعه؟! انگار می خوام آپولو هوا کنم !هی تعارف تیکه پاره میکنند لا اله الا الله!
حال آدم چادر کنار کلمن رسیده بود و داشت لیوان را پر میکرد و متوجه پچ پچ خاموش بچه ها که با نگاه چیزهایی به هم میگفتند نبود.
برگشت و آهسته تا ۳ لیوان پلاستیکی قرمزی که از آب پرشان کرده بود زمین نریزد.با احتیاط حرستا را وسط سفره گذاشته و بعد یکی را برداشت و دستی تعارف کرد به نوجوانی ۱۷ ساله که چشم هایی سیاه و جذاب داشت و ابروانی پرپشت.
ریشه های تازه جوانه زده و تنکش هنوز خوب پر نشده بود. از جبهه هنوز درک درستی نداشت.در یک اتفاق منصور را دیده بود از او خوشش آمده و دنبالش راه افتاده بود.
سفیدی چشم هایی از همیشه از بی تابی ناملموس ای سرخ بودند.
_بزن پیرمرد فقط یا حسینش یادت نره! تو هم مثل من همیشه وسط غذا تشنه ات میشه.
صدای انفجار و رگبار هر چند دقیقه یک بار می آمد مثل نقل و نبات همین نزدیکی ها.لابد اگر اینها نبودند ناهار ظرفم میشد و لابد با همین صداها بعد از ناهار ای مثل عدس پلو با پوتین و شلوار کار کرده و جورابی که از عرق سفیدک زده به سنگ نتراشیده گوشه سنگر لم میدادند.
همه گردان یا خواب بودند یا داخل سنگر داشتند و کارهای متفرقه می رسیدند،یا داشتند برای عصر که آخرین روز مسابقات جشنواره ورزشی گردان بود،رجز میخواندند.
_عصری لولتون می کنیم !اصلاً شما تیم نبودین که تا فینال اومدین..
_خوبه که تو مقدماتی هم به هم خورده بودیم .راستی چند چند شدیم؟!
_خنده نداره جوجه را آخر پاییز میشمارند تازه اونجا گل نشد از بغل گرفته شد اگه آقا منصور داور نبود قبول نمی کردیم.
هرکس جزو تیم بود به جامی فکر میکرد که دور تا دورش با رنگ سفیدی نوشته شده بود: «مقام اول مسابقات فوتبال گردان پیاده مکانیزه حضرت ابوالفضل»
تاجام را بر فراز دست هایش ببرد و نبوسیده آن را دو دستی به فرمانده گردان تقدیم کند و بعد که پیشانی آقا منصور را بوسید همه هورا بکشند و پشت بندش صلوات بفرستند.
منصور ولی جزو تیمی نبود و فقط داوری میکرد.برای همین هم بعد از ناهار چنین دغدغه هایی نداشت میتوانست آن موقع هیچ کس از سنگر بیرون نمیآمد بیرون بزند آهسته طوری که خودش هم نشنود آواز هایش را رها کند در بادهای محلی آنجا.
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
6.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 #روایتگری | #روایت_شهدا
اول حفظ اسلام بعد عشق به خانواده
🎙راوی : آقای قاسم صادقی
#شهید_سید_حسن_برازنده
#پیشنهاددانلود
🍃🌹🍃🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
.
♦️ *مناجات شهدا*
🔶ای غفور، ای کریم، ای رحیم و ای ارحم الراحمین؛ تو ما را از شر نفس اماره و از شر وسوسه های شیطان نجات ده و مرا به راه راست هدایت فرما.
🔷خدایا؛ عشق من به دوازده امام(ع) را زیادتر کن و همان طور که بارها از تو شهادت در راهت طلب کردم، نصیبم بگردان و مرا به سوی خودت دعوت کن.
🔶خداوندا؛ قافله ها رفتند و من تاکنون از قافله عقب مانده ام، مرا به آن قافله هایی که به سوی تو آمدند که فرمانده آنها شهید مظلوم حسین(ع) است، ملحق بگردان. دوست دارم فقط، قطعه قطعه شوم، مانند سرور شهیدان و شهادتین را چنین می نویسم، همچنان که برادران شهید نوشتند: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله»
*شهید نورعلی انصاری*
*شهدای فارس*
*سالروز شهادت*
*🦋--🍃─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─🍃-🦋*
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💢💢💢💢💢
#مراسم مــیهمانی لاله های زهرایی
در روز عید مبعث 💐💐💐
🌷🌷🌷
همراه قرائت زیارت پرفیــض عاشـــورا
💢💢💢💢
#بامـــداحی
کربلایی مجتبی نادری زاده
◀️ *ســـاعت ۱۶:۳۰*
*پنجشنــبه ۲۱ اسفند*
⭕⭕⭕⭕⭕
ﺩاﺭاﻟﺮﺣــﻤﻪ ﺷﻴــﺮاﺯ
قطعـــه شهــدای گمــنام
🌷🌷
مراسم با رعایت پروتکل های بهداشتی برگزار می گردد
🌷🌷
*هیئـــت شهـــدای گمـــنام شیــراز*
⬆️⬆️⬆️⬆️
مبلغ مجلس شهدا باشید
🌿🌸🌺🌿
نگاهت می کنم
چقدر بی انتهائی تـــو
غیرت و بزرگیت را پایانی نیست
ای نسل آسمانی ..
#سلام🤚
#صبحتون_شهدایی🍃
#شهید_محمدرضا_دهقان
🌿🌸🌺🌿
@shohadaye_shiraz
فرازی از وصیت نامه:
🔵بار الها بار اول و دوم و سوم برای خودسازی به جبهه عزیمت نمودم ولی بعد از آن برای شهادت می آیم من عاشقانه و آگاهانه به جبهه های حق علیه باطل رفتم و کسی مرا در این کار اجبار نکرده و خود بودم که ندای عاشقانه هل من ناصر ینصرنی حسین زمان خمینی بت شکن را پاسخ مثبت دادم و راه را به خواسته خویش انتخاب نمودم و راهی رفتم که حسین رفت
✅ای مادرم مبادا دلبستگی به من تو را از یاد خدا غافل کند و خواهرم حجابت را حفظ کن که دشمنان از حجاب تو وحشت دارند.
#شهید عبدالعلی ایزدپناه
#ﺷﻬﺪاﻱﻓﺎﺭﺱ
#سالروزشهادت
🌱🌹🌱🌹
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_حاج_منصور_خادم_صادق*
* #نویسنده_بابک_طیبی*
* #قسمت_هشتم*
بعد سنگرها را بپاید و یک مشت با خودش کلنجار رود،آفتابه های قرمز و سبز را از تانکر خاکستری پر کند و بگذارد کنار اتاق هایی که با گونی برای شان در ساخته اند.
داخل شود آنجا را هم تمیز کند بعد هم بیاید چند گونه را پر کند و قطار کند روی همتا سنگری دیگر راه بیاندازد.
دو هفته پیش در سنگرها به دستور او از دژ به دشت کشیده شده بودند. چند روز بعد از هم کینه توپ و تانک ها همه بر سر دل خالی شده بود. رگبار اوار مثل ریزش دانه های تگرگ ،گلولهها بردژ فرود آمده بودند.
یکی از بچههای خودی در فاصله زیادی از گردان تند تند قدم بر می داشت.بعد می ایستاد و هلهله می زد و از طرف دیگر ای شروع می کرد به دویدن.
سرگردان و هلاک از تشنگی. تا اینکه نگاهش رفت به دژ. چشم هایش هم مثل دهانش آب افتاد. از لباسش معلوم بود نیروی گردان دیگری است.
بچههای گردان ابوالفضل برخلاف گردان های دیگر و لباس و کلاه یک شکلی داشتند که فرمانده شان برایشان خریده بود تا یادشان نرود که بیخیال زندگی شدن و آب و آتش زدن های منطقه جای خود، اینکه آنها نظامی هستند جای خود.
خیال عباس راحت شده بود و نیازی به دویدن نمیدید. نزدیکتر که شد ترس برش داشت. لب قاچ قاچش را مکید آب به درک. یعنی همه بچه های گردان در همین در قلع و قمع شده اند؟! همه از طرف آزار انفجار گلوله های سنگین دیده میشد.
گونی های ترکیده و دیواره سنگرها که خاکشان شره کرده بود بیرون .
به دژ رسید و ناامیدانه نگاهی از بالا به دشت دواند. چشم هایش هم مثل دهانش آب افتاد. سنگرها را با شکل های نا منظم هندسی در میانه دشت دید. کلاغ هم پر نمیزد.قطعاً به سنگ نتراشیده گوشی سنگر لم داده بودند یا در سنگر برای هم رجز میخواندند.چیزی به رنگ خاک از سنگر می آمد بیرون و میپرید در سنگر بغلی.عباس همینطور که پایین می آمد دید که این حرکت چند بار تکرار شد.
به گردان رسید به سنگرها، فکر کرد که لابد هر کسی باشد در همه سنگرها کار از یکی است یا چیزی تقسیم میکند یا خبری تازه دارد ولی آخر این وقت ظهر چرا؟!
یک راست رفت سراغ آخرین سنگر یک مرد خاکی رنگ در آن رفته بود. نگاه نکرده شناخت. دیدش که بالای سر پیرمرد چمباتمه زده و خوابیده. شبیه سفیدرنگ خیس نمدار پهن بود روی صورتش.چفیه کار کولر را نمیکرد ،ولی هر چه بود با نرم بادی که گاه از روزنه سنگر وارد میشد برای خواب بعد از ظهر بد نبود. عباس زل زد به پیر مرد و مرد خاکی رنگ پیرمرد را شناخت حاج رزاق، لابد خواب هفتم اش را می دید که چفیه اش پس زده شد و دوباره پخش شد روی صورتش.
مرد خاکی رنگ دستی بر پیشانی اش کشید و دست هایش خیس شدند. بعد بلند شد از سنگ بیاید بیرون عباس خودش را کنار کشید. مرد خاکی رنگ دلا آمد بیرون و او را از پشت سر شناخت.
_یا الله!! آقای زیخانی اینجا چیکار می کنی پیرمرد؟!
_سلام آقای خادم خسته نباشی.اومدم پیغام داشتم براتون. توی این بیابون در اندر دشت راه گم کردم .هلاک شدم آقای خادم. اینقدر تشنه که خدا میدانه.
_با آب که هست. هم چی گفتی هلاک شدم که گفتم حتماً باید بریم سراغ حاج رزاق که ناهارت بده.
_آقا منصور! اینجوری که شما گرد و خاک صورتش رو پاک کردی. بنده خدا ۷ تا خواب دیگه هم می کند.
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
3.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شهید حاج قاسم سلیمانی :
✍در سطح جنگ هیچگونه احساس توقعی از پاداش نداشتند. جنگ ما افتخارش این است که رتبهای نبود. این پارچههای روی دوش من نبود آنوقت کلمه رایج، کلمه سردار، سرهنگ نبود، کلمه رایج کلمه برادر بود. کلمه برادر، برادر حسین، برادر احمد، برادر مهدی، کلمه رایج این بود. یکوقتی در پایان جنگ کسی فکر نمیکرد حقوق فرمانده سپاه ۲۵۰۰ تومان است و حقوق رزمندگان عادی هم ۲۵۰۰ تومان است. این جنگ بود. این زیباییهای جنگ ما را به اینجاها رساند.
#شهید_سلیمانی
#سرداردلها
🌱🌹🌱🌹
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
*✅وصیت زیبای شهید*
💟اکنون که پس از سیزده قرن پرده ظلم و تاریکی که چهره تشیع سرخ را پوشانیده بود، فرو ریخته و پرچم«نصرمن الله»، حسینی بدست سرباختگان فلسفه«ان الحیوه عقیده و الجهاد»
نشات گرفتگان نغمه«…» و فریاد «الله اکبر» و «لا اله الا الله» برافراشته شده و می رود تا به [قطع دست] سردمداران پرچم کفر و الحاد و تجاوز بیانجامد و اکنون که دین خدا جز با خون سرخ پیروان راه خونین حسین(ع) انجام نمی گیرد.
🔷و اکنون که جوانان با شوق و شعف زندگی را رها کرده و به سوی لقای پروردگار خویش می شتابند. من نیز که رهروی از ساکنان کوی حسینم و با خدای خویش میثاق شهادت بسته ام، لبیک حق را اجابت گفته .چرا که ما پیرو راه حسینیم و در مکتب حسین(ع) جز خط سرخ شهادت و جز مرگ در راه عقیده، راهی وجود ندارد. که راهی است بسوی حق و راه همه سعادتمندان و اولیاءالله در طول تاریخ.
*خدایا؛ دعوتت را لبیک می گوییم و به سوی تو بازگشت می کنیم و تنها تو را می خواهیم و تو را می خوانیم، که تنها تویی امید و ملجاء درماندگان و عاشقان.*
#شهید محمدصادق دیندارلو
#ﺷﻬﺪاﻱﻓﺎﺭﺱ
#سالروزشهادت
*🦋--🍃─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─🍃-🦋*
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75