eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولی باحــفظ‌ آیدی و لوگو... تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * الله آذرپیکان* * * * *. _پیداش کردین؟ _نه انگار آب شده رفته توی زمین. _یعنی چه ؟کجا رفته تو این موقعیت؟ اون که میدونست امشب عملیات داریم. _والا چی بگم هیچ اثری ازش نیست _خیلی عجیبه به هر حال باز هم دنبالش بگردید بالاخره یه جایی هست غیب که نشده. _اتفاقا مشکل همین واقعاً غیبش زده توی این شرایط نباید جایی می رفت. _من نمی دونم هر جوری شده پیداش کنید. صالح اسدی واقعاً دیگر نمی دانست کجا دنبال حجت بگردد. کلافه و گیج و گنگ راهش را کشید و رفت.گردان فجر طبق برنامه یکی از ارتفاعات منطقه را تصرف کرده بود اما دو ارتفاع دیگر هنوز در تصرف نیروهای عراقی بود. فرمانده گردان همانطور که با نگرانی درگیری نیروهای خودی را برای تصرف ارتفاعات زیر نظر داشت،بیسیم را محکمتر به گوش چسباند. _حالا تکلیف چیه؟ _فعلا باید منتظر بمونید و فقط با دقت مواظب لانه باشید تا کرکسها فرود نیان. _به این راحتی نمیشه ما تنها موندیم! خیلی از پرنده ها هم پروبال شان شکسته است. _میدونم ولی چاره ای نیست باید دوره بقیه رو هم بکشید. _نیروهای کمکی چی؟ _فعلا خبری نیست هر طور شده از لانه حفاظت کنید و منتظر دستورات بعدی بمونید. بیسیم را به بیسیم چی جوانی که کنارش خم شده بود و پشت تخته سنگی پناه گرفته بود سپرد و شتابزده به طرف قله رفت. سال کلافه تر از قبل به سوی سنگر فرماندهی رفت.ناپدید شدن حجت یکطرفه و مشکل گردان فرد که حالا در روز بود در محاصره نیروهای عراقی گرفتار شده بود یک طرف. نزدیکه سنگر فرماندهی،سعید انگار منتظرش بود باشد با دیدن او بلند شد و با عجله جلو رفت. _سلام آقای اسدی _سلام سعید چیه طوری شده؟! _نمی خواستم احوال حجت را بپرسم! حالش خوبه جاش خوبه؟! _نمیدونم والا بی خبرم. _مگه تماس نداری؟ صالح به او زل زد: «منظورت چیه؟» _راستش خبر محاصره شدن گردان فجر رو شنیدم دلم برای حجت شور میزنه! 👈ادامه دارد .... http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
•دلت که گرفت💔 •با رفیقی درد و دل کن ⇜که باشد •این زمینیـ🌎ها •در کارِ مانده اند 🌷 😔 🌹🍃🌹🍃 ﻫﺮﻛﺲ ﺩﻟﺶ ﺑﺮاﻱ ﺭﻓﻴﻖ ﺷﻬﻴﺪﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ... تا دقایقی دیگر ..... ﺁﻧﻼﻳﻦ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺷﻬدا انجام بدهید ⬇️⬇️⬇️ پخش مستقیم با اینترنت رایگان: http://heyatonline.ir/heyat/120
💫یادی از سردار شهید حسن صفر زاده 🌷در تنگه چزابه، جلو ارتش عراق ایستاده بودیم. منطقه رملی بود، هیچ جان پناهی، جز تپه های رملی که با باد جابه جا می شد نداشتیم. تک تیراندازهای عراقی مرتب سرهای بچه ها را می زدند. شهید رحیم رزاقی بی مهابا در میان تیرها ایستاده بود و رگبار می زد که تیری به کلاه آهنی اش خورد و سرش سوراخ شد. بلافاصله حسن همان کلاه را روی سر گذاشت. حالا نوبت او بود که جمجمه اش را به خدا عاریت بدهد. تمام قامت ایستاده بود و عراقی ها را می زد. چند دقیقه ای که گذشت، باز صدای تقه ای آمد. گلوله به کلاه آهنی حسن خورده بود. روی تپه غلت می خورد و پائین می رفت و می گفت: من را هم کشتن... من هم شهید شدم... به سمتش دویدم. مرتب اشهد می گفت و می گفت: من هم شهید شدم! با تعجب گفتم شهید رزاقی که خِرخِر می کرد... این چرا حرف می زند. هیچ اثر از خون روی سر و صورتش نبود. کلاه را از سرش برداشتم. دیدم، گلوله از جلو وارد کلاه آهنی شده، در لبه داخلی کلاه دوری زده که ردش روی کلاه مانده بود و از بغل کلاه بیرون رفته است. لگدی حواله حسن کردم و گفتم: پاشو که حالا وقت شهادت تو نیست! 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
انلاین شوید زیارت عاشورا آغاز شد .... در گلزار شهدای شیراز با شهدا هم نوا شویم 🔻🔻🔻🔻 http://heyatonline.ir/heyat/120
8.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 عالم بہ عشق روے تو بیدار مےشود هر روز عاشقان تو بسیار مےشود وقٺے سلام مےدهمٺ در نگاه من تصویر ڪربلاے تو تڪرار مےشود. 🌷 🌙 🚩🚩🚩🚩🚩 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🚨 *ﻃﺮﺡ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ , ﺩﺭ (جمعه ۱۳ اسفند ۱۴۰۰) و ﺗﻮﺯﻳﻊ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﻧﻴﺎﺯﻣﻨﺪاﻥ* 👇◾️👇 ﺷﻤــﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭﺕ ﺟــﻬﺖ ﻭاﺭﻳﺰ ﻛﻤــﻚ ﻫﺎ و ﻣﺸﺎﺭﻛﺖ : 6362141118059071 بانك آينده بــنام محمد پولادي 🔺▫️🔺▫️ 🚨با توجه به برگزاری همزمان طرح عیدانه خیریه ، به *شماره کارت واریزی* جهت قربانی توجه کنید 🔺🔺🔺🔺 *هییت شهداے گمنام شـــیراز* 🌹🌷🌹🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 نشردهید
💚 🌱درد دل ما بی تو فراوان شده آقا دل‌ها همه امروز پریشان شده آقا...🍃 ✨آرامش دنیای نفس گیر، کجایی؟💔 بدجور جهان بی سر و سامان شده آقا...🌍 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷 @golzarshohadashiraz
🌷روزی پدر به من گفت: «برو سر زمین، سری به هندوانه ها بزن!» با دوچرخه رفتم سراغ هندوانه ها. یک ساعتی سر زمین بودم که حوصله ام سر رفت. سوار بر دوچرخه رفتم بسیج محل، دیدم دارند نیرو اعزام می کنند. سریع رفتم به دنبال دوستم محمد. مسئول اعزام با مسئول اعزام سروستان تماس گرفت، گفت اگر قدشان اندازه باشد اعزامشان می کنیم. با متر قد وقواره ما را اندازه گرفتند هردو کوتاه بودیم، ردمان کردند. رفتم سراغ مسئول اعزام از آشنایان بود، برای اعزام راضی اش کردم!... 🌷بار اول اعزام به شدت از ناحیه زانو و سر مجروح شد، دو ماهی هم تهران بستری بود اما پس از بهبود دوباره به جبهه برگشت. عملیات خیبر، پرچم گردان را دست گرفته بود و پیشاپیش همه می رفت که جسمش زمین افتاد و روحش آسمانی شد در حالی که هنوز 13 سالش نشده بود. جسدش 11 سال گمنام در آن سرزمین زیر آفتاب و باران... بود. وقتی پیکرش را تفحص کردند بدن نحیف و کوچکش هنوز سالم بود، لباس خاکی به تن؛ پوتین به پا هنوز برای دفاع از کشور آماده بود! 🌷🌸🌷 هدیه به شهید حسنعلی مزدور(سعادتمند) 🌹 شهادت: 12/12/62 -  طلائيه 🌹🍃🌷🍃🌹 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
4.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺🍃🌸 ماجرای مهدی باکری و برادرش که با سنگ جلوی تانک ها ایستاده بودن 🔺۸ سال اینجوری جلوی کل دنیا وایسادن ولی اجازه ندادن یک وجب از خاک ایران عزیزمون کم بشه... 🌱🌷🌱 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌹🌹🌹🌹🌹: *داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * الله آذرپیکان* * * * *. _این جریان چه ربطی به حجت داره؟ _یعنی چه؟ _صالح روی جعبه مهمات خالی کنار سنگر نشست دست او را هم کشید کنار خود نشاند نگاهش را در نگاه او دوخت _ببین من حسابی گیج شدم اصلا معلومه چی میگی؟ _منم می‌خواستم این حرف را به شما بزنم اگه شما با گردان فجر نمی تونید تماس بگیرید. _خب چرا _از حج از خبر ندارین؟! _حجت که آنجا نیست .یعنی اصلاً قرار نبود توی عملیات باشه. سعید لبخند زد و سر تکان داد: _حالا متوجه شدم. _خوب بگو تا من هم متوجه بشم _راستش به عملیات حجت به ما گفت که میخواد همراه گردان فجر بره‌. مگه شما نمی دونستید.؟ _نه ما الان دوسه روزه که داریم دنبالش می گردیم. سری تکان داد و زیر لب زمزمه کرد: «بنده خدا چقدر پشت سرش حرف زدیم» 🥀🥀🥀 ستون های دوتا سیاهی که از لاشه تانکها تنور می کشید و گرد و خاک که انفجار گلوله های خمپاره و توپ از زمین بلند می‌کرد،سازمان منطقه عملیاتی بدر را تیره و تار کرده و دور دستها را ها در هاله ای فرو برده بود. حاج حجت سوار بر موتورسیکلت در خلاف جهت حرکت نیروهایی است که به عقب برمی گشتند پیش رفت تا اوضاع را زیر نظر بگیرد.با نگرانی به مجروحینی که توسط همرزمانش حمل می شدند نگاه می کرد. نزدیک آخرین خاکریزی که منطقه را تقسیم کرده و نیروهای عراقی را در فاصله ای نه چندان دور موضع گرفته بودند ایستاد. از موتورسیکلت پیاده شد خاک های معلق جلوی چشمانش را با حرکت دست کنار زد تا بتواند شبحی را که روی خاکریز دراز کشیده بود، بهتر ببیند. 👈ادامه دارد .... http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
همسر شهيد: مبارزه كار هميشه يوسف رضا بود، او فقط مي‌خواست به هر صورت از حريم مرزي و اخلاقي كشورش دفاع كند. يكبار در جريان مبارزه با قاچاقچيان استان فارس از ناحيه پا مجروح شد. وقتي به بيمارستان رفتم، نتوانستم آرامش خود را حفظ كنم، و با ناراحتي به او اعتراض كردم. اما او در جواب بي‌تابي من گفت: «مشقتهاي كار من، زندگي راحت را از شما گرفته. دختر عمو! من را حلال كن. اما خودت را زياد ناراحت نكن، و از خدا صبر بخواه . ما مي‌توانستيم مانند بعضي از انسانها بي‌درد زندگي كنيم، مي‌توانستيم . اما نخواستيم.» از شرم صورتم را از او پنهان كردم، ولي ابوالفتحي با خنده گفت:«اين دردها همه اش خدائيه، زياد غضه نخور.» روز بعد پرستاري از يوسف رضا را شخصا به عهده گرفتم ، تا شايد گوشه‌اي از زحمات او را جبران كنم.🌹 یوسف رضا ابوالفتحی فرمانده نیروی انتظامی استان فارس 🌱🌹🌱🌹🌱 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
💫یادی از سردار شهید حسن صفر زاده 🌷 از سمت ساختمان های گمرک چند خط تیر به سمت جاده آسفالت منتهی به خرمشهر می بارید. حسن را دیدم. تا به من رسید، تیربار کالیبر 50 که روی ساختمان روبرو بود، شروع به ریختن آتش روی جاده و به سمت ما کرد. صدای وحشتناک ناک صفیر گلوله بود که از جلو می آمد و از کنار گوشم رد می شد. روی زمین دراز کشیدم. دیدم حسن بیخیال ایستاده است و دارد تیربارچی عراقی را نگاه می کند. به زور او را روی زمین کشیدم و گفتم: نمی بینی داره می زنه؟ روی زمین خوابیدم و دستم را روی سرم گذاشتم و با صدای بلند شروع به خواندن اشهد کردم. هیچ امیدی به زنده ماندن از آن رگبار تیر نداشتم. گلوله های کالیبر به کناره های بدنم می خورد و با قدرت آسفالت را قلوه کن می کرد. کافی بود یکی از آنها به بدنم بخورد تا به اندازه یک وجب از بدنم را بکند. اما حسن راحت و بی خیال نشسته بود و یک مجله عربی که اطراف پر بود را برداشته و ورق می زد. وار تیرِ، تیربارچی تمام شد و بی خیال زدن ما شد. سر بلند کردم. تمام آسفالت کنارم شخم زده شده بود اما حسن هنوز داشت مجله را ورق می زد... کیف کردم از شجاعتش... 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید