🌹🍃🌹🍃🌹🍃
پروازڪردن ،
ربطے بہ بال ندارد
دل مے خواهد
دلی بہ وسعت آسماڹ
دل را بایدآسمانے ڪرد
خوشا آنانے ڪه بالے نداشتند ولے ...
راه آسماڹ را یافتند 🌷
#سلام🤚
#صبحتون_شهدایی
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
@shohadaye_shiraz
اگر روزی اسرا برگشتند
از قول من به آنها بگوييد:
خمينی به يادتان بود
و برايتان دعا میكرد ...
🌷🌷🌷
#ﺳﺎﻟﺮﻭﺯ_ﻭﺭﻭﺩﺁﺯاﺩﮔﺎﻥ ﺳﺮاﻓﺮاﺯ ﺑﻪ ﻛﺸﻮﺭ ﮔﺮاﻣﻲ ﺑﺎﺩ ....
🌹🌹🌹
ว໐iภ ↬
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#براساس_زندگی_شهید_هاشم_اعتمادی
#منبع_کتاب_چشمهای_شکفته_در_باران
#نویسنده_منوچهر_ذوقی
#قسمت_بیست_و_سوم
📝 در نبردی که در نیمه شب ۱۴ روز پیش شروع شده بود،عاقبت به سرانجام رسید. آخرین افراد پا بر بلندای ارتفاعاتی که هدف عملیات بود گذشته بودند و حاج عمران را به تصرف خود در آوردند .نیروهای تازهنفس از میان شهدا و مجروحین و از راهی که در آن ۱۴ روز با نبردی شبانه روزی باز شده بود ،خود را به مهاجمان رساندند و اینک وقت آن بود که تیپ المهدی را به عقب منتقل کنند.
هاشم سرمست از شادی پیروزی و دلتنگ از خالی بودن جای همرزمان شهیدش، چشم به منطقه زیبا و پر عظمت زیر پایش دوخته بود دو امدادگر بالای سرش ایستادند.او را روی برانکارد خواباندند و از زمین بلند کردند. همانطور که از کنار نیروهای تازهنفس میگذشت با لبخندی که پیروزی در آن موج می زد و آنها خوشامد می گفت. یک آن چشمش به حاج کاظم افتاد.
_یک لحظه صبر کنید
امدادگر ها ایستادند و با تعجب به او نگاه کردند .یکی از آنها پرسید :«طوری شده؟!»
هاشم فریاد زد :«حاجکاظم!»
حاج کاظم به طرف صدا برگشت. به محض دیدن او ، گل از گلش شکفت. با خوشحالی به طرفش رفت و بالای سرش نشست. نگاهی به پای راستش انداخت و پرسید:« حالت چطوره؟!»
_ از این بهتر نمیشه!
_خدا را شکر چیزی لازم نداری؟! کاری هست که برات انجام بدم؟!
_بله البته ممکنه کمی برات سخت باشه!
_هرچی باشه انجام میدم بگو تعارف نکن!
هاشم قیافه جدی به خود گرفت.
_یک امانتی پیش یکنفر دارم میخواستم برام بیاریش!
_چی هست؟ از کی باید بگیرم؟!
_کلید!
_کلید چی؟! از کی باید بگیرم؟!
هاشم کسی کرد و گفت :«از ادریس! مگه قرار نشد اگر موفق شدیم کلید بغداد را به ما بده!»
حاج کاظم با شنیدن این حرف خیالش آسوده شد خندید و گفت :هیچ وقت از شوخی بر نمی داری!
روبه امدادهای گر ها که با تعجب به آنها زل زده بودند ادامه داد: داره هذیون میگه! بهتره اونو زودتر برسونید درمانگاه!
🌿🌿🌿🌿🌿🌿
شهرام با شور و شوق به در خانه کوبید .رودابه وحشتزده از آشپزخانه بیرون آمد و گفت :«کیه؟!»
سهیلا را فرستاد تا در را باز کند و خودش با کنجکاوی چشم به در حیاط دوخت .این بی قراری که هر بار با صدا درآمدنِ بی هنگام در خانه، تمام وجودش را فرا میگرفت ،چند سالی میشد که همراهش بود .درست از زمانی که هاشم و پس از او برادرش مهران به جبهه رفته بودند.
همه هستی اش انگار همواره با دو ریسمان قوی به دو سو کشیده میشد .یکی از سوی اعتقاد و باورش به راهی که فرزندانش رفته بودند ،از سوی دیگر عشق و عاطفه مادری دل و جانش را با خود می کشید.او این سالها لحظه لحظه زندگی اش را با امید و اضطراب گذرانده بود.
سهیلا در را گشود و شهرام بیدرنگ مثل تیر رها شده از چله کمان ، خود را به مادر رساند.
_چه خبر شده؟! چی شده؟!
شهرام نفس زنان گفت: هاشم!
رودابه تمام بدنش یخ کرد و خون در رگ هایش منجمد شد. بی هاشم مگر میشود به زندگی ادامه داد ؟!
سهیلا شاید حال مادر را میفهمید.آنچنان چنان محکم شانه های او را گرفته و تکان میداد .رودابه به خود آمد و چشمان از حدقه در آمده اش را به سهیلا دوخت صدای شهرام از اتاق به گوش رسید:« زود باشید دیگه!»
هر دو به اتاق دویدند و او را دیدند که دو زانو روبه روی تلویزیون نشسته و به آن زل زده بود.
_بگو ببینم چی شده چرا حرف نمیزنی؟!
شهرام بی آن که چشم از تلویزیون بردارد جواب داد:« الان هاشم را نشون میده بشینین!»
دوباره خون در رگهای رودابه جریان گرفت و به صفحه تلویزیون خیره شد .سهیلا پرسید: «تو از کجا میدونی؟! چرا نشونش نمیده پس؟!
پیش از آن که جوابی بشنود چهره هاشم بر صفحه نورانی تلویزیون نقد است رودابه با اشاره دست ساکت شان کرد و هر سه نفر از راه نگاه دلهای بی تاب شان را به چهره و صدای هاشم سپردند.
خبرنگار گفت :«بدون شک مردم علاقهمند تا از جزئیات اهداف و نتایج عملیات والفجر ۲ آگاه شوند .لطفاً شما در این مورد توضیحات برای بینندگان بدید»
نخست دوربین چوبدستی هاشم را نشان داد، آنگاه تصویر چهره آرام آرام تمام صفحه را در بر گرفت.
«عملیات ساعت ۱۲ شب ۲۹ تیر ماه با رمز یا الله یا الله یا الله شروع شد و اگرچه منطقه عملیاتی به خاطر وجود ارتفاعات و درههای متعدد صعب العبور بود و عراق تمام امکاناتش از جمله هلیکوپترهای جنگی اش را برای خنثی کردن این عملیات به کار برد، ولی به حول و قوه الهی رزمندگان ما توانستند به اهداف مورد نظر و از پیش تعیین شده دست پیدا کنند و پس از چهارده شبانه روز نبرد خستگیناپذیر ،حدود ۲۰۰ کیلومتر مربع از منطقه و ارتفاعات زیادی را آزاد کنند و نهایتاً پادگان حاج عمران را به تصرف در بیارن»
برای رودابه همین خبر و دیدن چهره آرام هاشم کافی بود .به عادت همیشگی از دانههای تسبیح میان انگشتانش به چرخش در آمدند و لبهایش به زمزمه خاموش جنبیدند.
ادامه دارد...
در ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6b
#فقط_حبیب!
ساعتی تا غروب مانده بود که یکی از بچه های جهاد اصفهان با یک روحانی به مقر ما آمدند. معلوم بود حسابی خسته اند. حبیب سریع برایشان چای آورد و با آنها گرم گرفت به حدی که خستگی را کلاً فراموش کردند. حبیب از روحانی پرسید: «کجا درس می خوانی؟»
تا حبیب اسم مشهد را شنید رنگ و رویش عوض شد. گفت: «به من قول بدید، هر وقت به مشهد رفتید، به نیابت من امام رضا(ع) را زیارت کنید!»
روحانی گفت: «ان شاء الله!»
حبیب با لحن جدی گفت: «این جور نه، قول قطعی بده!»
چند لحظه ای چشم در چشم هم دوختند. حبیب شاید می دانست که دیگر مشهد را نمی بیند. روحانی دفترچه ای از جیبش در آورد و گفت: «اسم شما چیست؟»
- «حبیب!»
- «فقط حبیب!»
حبیب هم با لبخند گفت: «بله، فقط حبیب.»
چند لحظه بعد آن دو نفر رفتند. قبل از رفتن، روحانی پیشانی حبیب را بوسید و گفت: «من سلام شما را به آقا می رسانم، شما هم سلام مرا به رسول الله(ص) و معصومین برسانید!»
گویی آن دو آمده بودند، اسم حبیب را در دفتر خود ثبت کنند و بروند، غیر از این کاری در پاسگاه ما نداشتند.
#ﺷﻬﻴﺪﺣﺒﻴﺐ_ﺭﻭﺯﻳﻂﻠﺐ
#شهدای_فارس
🌹🌷🌷🌹
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🔰هر وقت وضو می گرفت، می دیدم دست هایش را به سمت آسمان می کشد و می گوید: «خدایا به حق حضرت زهرا(س) شهادت را نصیبم کن!»
🔰آن شب دیدم در اتاقش نشسته و وسایلش را جمع می کند. هر چه پرسیدم مادر چه می کنی؟
گفت:« نگران نباش، مادر!».
صبح دیدم حوله دست گرفته و دمپایی پا کرده است. گفتم کجا؟
گفت: « برای حمام می روم کوار!»
حرفش را باور کردم. ساعتی بعد یکی از دوستانش آمد و گفت: «قربان به جبهه رفت!»
🔰با نگرانی پدرش را فرستادم کوار دنبالش. ساعتی بعد شوهرم دست خالی آمد و گفت:« تا پای اتوبوس هم رفتم، دستش را گرفتم و گفتم برگرد که مادر دارد دق میکند!»
گفت: «پدر تو را به حضرت زهرا قسم می دهم که مانعم نشو، سلام من را به مادر برسان و بگو من باید بروم تا شهید شوم!»
🔰39 روز بعد جنازه اش را آوردند. خودم را روی جنازه انداختم، دستم به پهلویش خورد. دستم را برداشتم دیدم آغشته به خون است. خون را به صورتم کشیدم و گفتم:«مادر امیدوارم خونت مرا شفاعت کند!»
🌸🍃🌸🍃
#شهید_قربانعلی_امانی
#شهدای_فارس
🌹🌷🌹🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 روزهای شیرین🌷
✅اولین دیدار آزادگان با امام خامنهای
پس از آزادی
اشک آزادگان از جای خالی امام (ره) و تجدید بیعت با رهبر عزیزمان❤️
#اﻣﺎﻡ_ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ
#ﺳﺎﻟﮕﺮﺩﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺁﺯاﺩﮔﺎﻥ
🌹🌷🌹🌷
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
سلام برآنهایی که از نفس افتادندکه ما از نفس نیفتیم!!!!! ❤️
سلام برآنهایی که قامت راست کردند که ماقامت خم نکنیم!!!!🌴
سلام برآنهایی که به خاک افتادند که ما به خاک نیفتیم!!!!!!🍂🍂🍂
سلام برآنهایی که رفتند تابمانند نه بمیرند!!!!!🌹
سلام برآنهایی که دعا داشتند ولی ادعانداشتند!!!!!!🌱🌱
سلام برآنهایی که نیایش داشتندو نمایش نداشتند!!!!!!🤲
سلام برآنهایی که حیاداشتندو ریا نداشتند!!!!!!! 😇
سلام برآنهایی که رسم داشتندو اسم نداشتند!!!!!!👌✅
#ﺷﻬﺪاﺩﻋﺎﻛﻨﻴﺪ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ ﺑﺸﻮﻳﻢ 🤲
☘🌿☘🌱☘
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﺷﻴﺮاﺯ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#قربانےاول_ماه_قمرے
#ﻧﺬﺭﻇﻬﻮﺭﻣﻨﺠﻲ_ﻣﻮﻋﻮﺩ(ﻋﺞ )
#ﺑﻪ_ﻧﻴﺎﺑﺖ_اﻣﺎﻡﺯﻣﺎﻥﻋﺞ و #ﺷﻬﺪا
#ﺟﻬﺖﺭﻓﻊ_ﺑﻼﻭﺑﻴﻤﺎﺭﻱ
#ﻛﻤﻚ_ﻣﻮﻣﻨﺎﻧﻪ
🌷🌹🌷🌹
حضـرت رسـول (ص) :
قـرض بگــیرید و قربانی کنیــد ؛ زیرا آن قرضی است ادا شدنى اســت ( این قرض را خـداوند سبحــان ادا مى کند)
🌷🏴🌹🏴🌷
ﻃﺒﻖ ﻗﺮاﺭ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ, به عنــایت حضرت زهــرا (س) ، قصدداریم با توجه به روایات وارده و تاکید بر صدقه روز اول هر ماه قمری ، اقدام به قربانے و ذبــح گوسفند، جهت رفع بلا و بیمارے و ﺗﻌﺠﻴﻞ ﺩﺭ اﻣﺮ ﻓﺮﺝ ، در روز اول ماه ﻣﺤﺮﻡ اﻟﺤﺮاﻡ نماییم . اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﺩﻋﺎﻱ ﺧﻴﺮ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ﻫﺎﻱ ﻧﻴﺎﺯﻣﻨﺪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﮔﺮﻩ ﮔﺸﺎﻱ ﻛﺎﺭﻫﺎ ﺷﻮﺩ🏴
👇◾️👇
ﺷﻤــﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭﺕ ﺟــﻬﺖ ﻭاﺭﻳﺰ ﻛﻤــﻚ ﻫﺎ:
6362141080601017
بانك آينده بــنام محمد پولادي
🔺▫️🔺▫️
*هییت شهداے گمنام شـــیراز*
🌹🌷🌹🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌹💫🌹💫🌹💫
و یادِ روشنِ تـــو
آفتاب است مرا ...
و عشــق چیست
به جز روشنای یادِ کسی.
#سلام🤚
#صبحتون_شهدایی
🌹💫🌹💫🌹💫
@shohadaye_shiraz
#ﻣﺮاﺳﻢﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ
◀️ﺑﺎ ﺭﻋﺎﻳﺖ ﭘﺮﻭﺗﻜﻞ ﻫﺎﻱ ﺑﻬﺪاﺷﺘﻲ
🔻🔻🔻🔻
ﻣﺪاﺡ : ﺑﺮاﺩﺭ ﻣﺤﻤﺪ ﺷﺮﻳﻒ ﺯاﺩﻩ
🔻🔻🔻🔻
#ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ 30 ﻣﺮﺩاﺩ / اﺯ ﺳﺎﻋﺖ 18:30
🔸🔸🔸🔸
ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ/ ﺩاﺭاﻟﺮﺣﻤﻪ ﺷﻴﺮاﺯ
⚫️⚫️⚫️⚫️
ﻫﻴﻴﺖ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ