eitaa logo
·· | بٰا شُــهَدٰا ٰتا شـَهٰادت ْ| ··❤
564 دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
77 فایل
برای نخبهای ایرانی برای موندن و نترسیدن برای شهیدای افغانی برای حفظ خاک اجدادی🇮🇷 به عشق قاسم سلیمانی💔 من افتخار دارم به دختری که #چادرش تو سختی ها باهاشه من افتخاردارم به #ایران به سرزمین #شیران به بیشه ی #دلیران خـღـادم و تبـღـادل : shohda1617@
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️ محمد با قاشق تا ذره آخر سوپ رو به خوردم داد. احساس خوبی داشتم. فکر میکنم همه دردام تموم شده و الان آرومم خدایا شکر😍 محمد: نازگل خانوم کجا سیر میکنی😉 _نازگل کیه🤔 محمد: نازگل... نفس... نازنین... زیبا... عزیز... گل... زندگی... همشون یعنی فائزه... یعنی فائزه من😍 _محمد😊 محمد:جان محمد؟ نفس محمد؟ بگو فائزم😍 _فقط پنج روز دیگه پیشمی؟😔 محمد با افسوس گفت: هی... فقط یک روز😔 _چرا😳مگه قرار نبود یک هفته بمونین تازه دو روزش گذشته که... محمد: چیکار کنم مامان اسرار داره برگردیم قم... مجبورم به جان خودت... ولی ان شالله آخرای مهر میام کرمان دوباره... حالم بد شده بود... نا خداگاه سرمو با حالت قهر برگردوندم...😔 محمد: الهی من دورت بگردم تورو خدا از دستم ناراحت نشو😢 خانووومم... ببینمت... نگاه کن منو... فائزه جان محمد نگام کن...😢 قسم جونشو که داد ناخداگاه نگاهش کردم بغض داشتم. محمد: فائزه بقران یه قطره اشک بریزی یه بلایی سر خودم میارم ها😔 خودمو کنترل کردم که گریه نکنم. _محمد دلم برات تنگ میشه...😢 محمد: الهی قربون اون دلت بشم قول نیدم فردا تا شب قبل رفتنمون کنارت باشم... هرچند خیلی کمه...😔 _ممنون... محمد من حتی یک ساعت کنارت بودنم با دنیا عوض نمیکنم.😢 محمد: الهی قربون خانم گلم بشم محمد تا شب پیشم موند و بهم محبت کرد مطمئنم دیگه اثری از بیماری نمونده توی وجودم.😍 شب که محمد رفت توی اتاقم نشستم و شروع کردن به نوشتن خاطره این چند زوز که کنارم بوده و عکس هایی که با دوربین گرفته بودیم رو نگاه کردم... چقدر دوسش دارم خدایا.. 😍 @shohda_shadat
❤️ امروز روز آخریه که محمد کنارمه😢 امشب ساعت هشت قراره با خانوادش برگردن قم😔 ساعت ده صبحه آماده شدم و و دم در خونه منتظرم تا محمد بیاد دنبالم و بریم بیرون... دوس دارم این روز آخری واقعا خوشبگذره... هرچند حتی وقتی میبینمش انگاری دنیا مال منه.... یه پیراهن سبز پوشیده و یه شاخه گل سرخ دستشه و داره بهم نزدیک میشه... با لبخند نگاهش کردم وقتی بهم رسید گل رو بهم داد و سرمو بوسید😘 محمد: سلام عرض شد فرمانده❤️ _علیک سلام سرباز😜 ماشینت کو😁 محمد: فرمانده جان سردار با مافوقش میخواستن دو نفره برن کرمان گردی ماشین رو بردن 😉 _پس بزن پیاده بریم ای سرباز😆 محمد: فرمانده جانم حالا کلشم پیاده لازم نیس که تاکسی هم میگیریم😀 _باشه حالا وقت تلف نکن روز آخری بیا بریم محمد😣 محمد شرشو پایین انداخت و با افسوس گفت: میدونم از دستم ناراحتی... میدونم میگی بدقولم... میدونم دیگه قبولم نداری... ولی بخدا بخاطر زندگیمونه... نمیخوام بهانه دست مامان بدم... شرمندتم فائزم...😔 با اینکه بغض داشتم و غم عالم رو سینم بود ولی طاقت شرمندگی محمدمو نداشتم. _آخه این حرفا چیه میزنی تو محمد... بخدا بازم از این حرفا بزنی واقعا از دستت ناراحت میشم... 😒 محمد سعی کرد خودشو شاد بگیره: چشم ماه بانو... _خب کجا بریم😁 محمد مثل آدمای متفکر دستش رو زیر چونه اش گذاشت و سرشو تکون داد و یهو گفت: بریم اولین پارکی که بهش رسیدیم. اوکی😉 _اوکی😊 کنار هم راه افتادیم . دست منو گرفت توی دستش و برام حرف زد. حرف هایی که دلمو مثل نسیم بهاری نوازش میکرد. از عشقش بهم گفت. از این که اولین دختریم که دلشو برده. از اینکه میخواد کنار هم یه زندگیه امام زمان پسندانه بسازیم. از اینکه نمیزاره حتی کسی بهم نگاه چپ کنه. نمیزاره یه غصه تو دلم باشه. محمد گفت و گفت و گفت و من با همه وجودم باور کردم... محمد از عشق گفت و من حرفاشو با عشق شنیدم... محمد گفت یکی از واحد های همون آپارتمان پنج طبقه ای که توش زندگی میکنن رو باباش برای محمد گرفته و اونجا قراره زندگی کنیم. محمد گفت از هر اتفاق خوب و از هر چیز خیری که قراره پیش بیاد... غرق خوشی بودم.... و همه چیز کامل بود... چرخ گردون بر وفق مراد میچرخید و غافل از اینکه طوفان حادثه از پیش خبر نمیکنه و وقتی بیاد همه چیز رو با خودش میبره... @shohda_shadat
#سلام_امام_زمانم ✋❤️ غير غوغاي غمت همهمه اي نيست مرا جز دعاي فرجت زمزمه اي نيست مرا ترسم از غفلت و اعمال بد خويشتن است ورنه از خصم زبون واهمه اي نيست مرا @shohda_shadat
😄😄😁 یه بچه بسیجے بود خیلی اهل معنویت و دعا بود... برای خودش یه قبری ڪنده بود. شب ها مےرفت تا صبح با خدا راز و نیاز مےڪرد. ما هم اهل شوخے بودیم😆 یه شب مهتابـے سه، چهار نفر شدیم توی عقبه... گفتیم بریم یه ڪمے باهاش شوخے ڪنیم‌! خلاصه قابلمه ی گردان را برداشتیم با بچه ها رفتیم سراغش... پشت خاڪریز قبرش نشستیم. اون بنده ی خدا هم داشت با یه شور و حال خاصے نافله ی شب مے خوند. دیگه عجیب رفته بود تو حال! ما به یڪے از دوستامون ڪه تن صدای بالایـے داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این ڪه صدا توش بپیچه و به اصطلاح اڪو بشه، بگو: اقراء😲 یهو دیدم بنده ی خدا تنش شروع ڪرد به لرزیدن و به شدت متحول شده بود 😨 و فڪر مےڪرد براش آیه نازل شده! 😢 دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء بنده ی خدا با شور و حال و گریه گفت: چے بخونم ؟؟!!! رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت : بخون 😂😂😂😂 @shohda_shadat
دختری کہ در پِس پرده #حجاب مخفے میشود ، ممکن است در زمین گُم‌نامـ باشد..!🌏⚡️ امآ مطمئنم در آسمان مشهور است :)♥️ @shohda_shadat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
حال، در خوف و رجا رو به تو بر می گردم دو قدم دلهره دارم،دو قدم دل تنگم #فاضل_نظری @shohda_shadat
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت آنقدر که خالی شده بعد از تو جهانم #شهید_احمدمشلب @shohda_shadat
4_428830309589452324.mp3
6.93M
دعای روز مباهله 💐💐💐 🌸 با صوت #استاد_فرهمند 🌸 #التماس_دعا @shohda_shadat
4_5999320222970938918.mp3
4.51M
خـرابم دعــایم‌ڪن‌آقاےِ‌مـن ... @shohda_shadat
یک روز برای ناهارِ مسئولین چلوکباب بردند، ولی غذای بقیّه ی بچه ها چیز دیگه ای بود. وقتی از جریان مطلع شد، پرخاش کنان به مسئولین تدارکات گفت : چرا برای ما چلوکباب آوردید و برای بچه ها نبردید؟ فوراً یا فکری برای اونا بکنین یا این غذا رو از جلوی من بردارید! بعد همـ لب به غذا نزد... 💞 @shohda_shadat
تا‌شهید‌است‌رفیق‌دل‌من میل‌همراه‌شدن‌با‌دگران‌نیست‌مرا #شهیدوحید_فرهنگی @shohda_shadat