eitaa logo
·· | بٰا شُــهَدٰا ٰتا شـَهٰادت ْ| ··❤
564 دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
77 فایل
برای نخبهای ایرانی برای موندن و نترسیدن برای شهیدای افغانی برای حفظ خاک اجدادی🇮🇷 به عشق قاسم سلیمانی💔 من افتخار دارم به دختری که #چادرش تو سختی ها باهاشه من افتخاردارم به #ایران به سرزمین #شیران به بیشه ی #دلیران خـღـادم و تبـღـادل : shohda1617@
مشاهده در ایتا
دانلود
✨🏴• • • • • • 😍 عشق ڪیسٺ؟ -ڪاربر گرامے! این چہ سوالیھ مےپرسے؟معلومہ ایشون🥰 • • • • @shohda_shadat✨🖤
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رهبر معظم انقلاب: ♦️«فضای مجازی بدون اختیار ما، داردمدیریت میشود و عوامل مسلط بین‌المللی در این فضا از لحاظ خبردهی، خبررسانی، تحلیل داده‌ها و هزاران کار دیگر بشدت فعالند. نمیشود مردممان را در این فضا، بی‌پناه رها کنیم.» 🇮🇷🇮🇷🇮🇷 بصیرت افزایی و ولایت مداری🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 📡 🇮🇷 @BASIR1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•| رفقا ؟؟ همه میرن یک روزی هیچکس نمیمونه ... تنها چیزی که میمونه و با ما همراه میشه همین حسیناست ‌..‌. یک روزی آقا میاد بالا سرمون و رفاقتشو ثابت میکنه |• ❤️✋ (ع) 🌻🌿 @shohda_shadat🍃🖤
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷 آروم به سمت عاطفه و مریم رفتم،سرکوچه ایستادہ بودن،هفته ی قبل رفتیم خواستگاری عاطفه،فردا عقد شهریار و عاطفه بود،عاطفه از من و مریم خواسته بود برای خرید لباس محضر کمکش کنیم! عاطفه با دیدنم تعجب کرد،با هردوشون دست دادم و سلام کردم! به سمت بازار راہ افتادیم،عاطفه با تردید پرسید:هانی برای همیشه چادری شدی؟! نگاهش کردم و گفتم:آرہ! دیگه چیزی نگفت،مشغول تماشا کردن مغازہ ها شدیم،مریم با ذوق گفت:عاطفه اون لباسو ببین! عاطفه نگاهی به لباس انداخت و گفت:لباس جشن رو باید آقامون بپسندہ،یه چادر و شال برای محضر پسند کنید همین! مریم با شیطنت گفت:بله!بله! با خندہ سرفه مصنوعی کردم و گفتم:اینجا مجردم هستا! عاطفه دست مریم رو گرفت و گفت:دخملمون چطوله؟ مریم لبخندی زد و گفت:خوبه! با تعجب گفتم:مگه جنستیش معلوم شدہ؟! مریم با شرم گفت:چهارماهمه!استرس داشتم،با امین تصمیم گرفتیم بعد از گذشتن سه ماہ اول خبر بدیم! آهانی گفتم و از فکرم رد شد که دوست داشتم بچه اول من و امین دختر باشه! سریع از فکر اومدم بیرون،رو به مریم گفتم:خدا حفظش کنه! باید برای همیشه فراموش می کردم،امین فقط دوست برادرم و همسایه بود! مشغول تماشا کردن ویترین مغازہ ها شدم،عاطفه و مریم هم کنارم صحبت می کردن! سرم رو برگردوندم که سهیلی رو دیدم چند قدم دورتر از من کنار دختری چادری مشغول صحبت و تماشای ویترین مغازہ ای بودن! با دیدنش تعجب کردم،سهیلی تهران چی کار می کرد؟! حسی بهم گفت حتما باید بهش سلام بدی،این مرد عجیب وادارت میکرد براش احترام و ارزش قائل باشی! چند قدم بهشون نزدیک شدم و با صدایی رسا گفتم:سلام! سهیلی سرش رو برگردوند،نگاهش سمت من بود ولی پشت سرم رو نگاہ می کرد! :لیلا سلطانی☘
💎 _سلام خانم هدایتی! با لبخند دستم رو گرفتم سمت دختری که کنارش بود و گفتم:سلام! دختر با تعجب دستم رو گرفت و جوابم رو داد،به چهرہ ش میخورد تقریبا همسن خودم باشه. سریع گفتم:من شاگرد آقای سهیلی هستم! صدای عاطفه رو شنیدم:هانیه! برگشتم سمتش،با تعجب نگاهم کرد،شونه ش رو داد بالا و لب زد اینا کین؟! _الان میام،شما انتخاب کنید! دوبارہ برگشتم سمت سهیلی و همسرش،با لبخند گفتم:از دیدنتون خوشحال شدم! دختر با کنجکاوی گفت:چی میخواید بخرید؟ از این همه راحتیش جا خوردم،سهیلی با سرزنش گفت:حنانه! حنانه بدون توجه به سهیلی گفت:ناراحت شدی فضولی کردم؟من موندم برای مادرم چی بخرم! _نه،نه!فضولی چیه؟! برای خرید عقد برادرم اومدیم! حنانه با ذوق گفت:آخی،مبارکه،من که دوتا داداش دارم یکی از یکی مجردتر! از حرف هاش خندہ م گرفت،سرم رو انداختم پایین و آروم خندیدم! سرم رو بلند کردم و گفتم:خدا متاهلشون کنه! حنانه با اخم مصنوعی گفت:خدانکنه!همینطوریش آش دهن سوزی نیستن وای بحال اینکه زن بگیرن! سهیلی با تعجب نگاهش کرد و ابروهاش رو داد بالا. _حالا زن نداشته ی من چه هیزم تری به تو فروخته؟! با تعجب نگاهشون کردم،خواهر و برادر بودن! حنانه با تاسف رو به من گفت:میبینی تو رو خدا؟!حالا خوبه زن ندارہ و اینه! از حالت هاش خندہ م گرفت،چادرم رو با دست گرفتم و گفتم:من دیگه برم خداحافظ! حنانه لبخند مهربونی زد و گفت:خوشحال شدم اسمت هانیه بود دیگه؟ سهیلی با لحن سرزنش آمیزی گفت:حنانه این چه طرز صحبت کردنه؟! حنانه توجهی نکرد و گفت:خداحافظ هانیه! با لبخند گفتم:خداحافظ. رو به سهیلی گفتم:خدانگهدار استاد! خواستم برم که سهیلی گفت:خانم هدایتی! برگشتم سمتش،قبل از اینکه چیزی بگم سریع گفت:متوجه شدید که حنانه خواهرمه سوتفاهم نشه! و سریع با حنانه به سمت مغازہ دیگه ای رفتن،با تعجب زیر لب گفتم:مگه من چی گفتم؟!! :لیلا سلطانی🎀
هیچ شبی، پایان زندگی نیست! از ورای هر شب،  دوباره خورشید طلوع می کند  و بشارت صبحی دیگر می دهد. این یعنی امید هرگز نمی میرد.. 🌸🍃✨🌸🍃✨🌸🍃✨ 🌈 🌺  
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️🍃 آنچه خوبان همه دارند، تو یکجا داری... رمان "پناه دلم" متفاوت ترین رمان عاشقانه مذهبی😍 نوشته خودمه🙈☺️ ... ❤️ سریع جوین بده تا از دستت نرفته🌸👇🏻 🆔 https://eitaa.com/joinchat/2364538916C6ffe303138
🌱بســـم الــلــہ قاصـــم الـــجبــاریــن🌱 یہ ڪانال براتون اوردم 😍 یہ ڪانال عالےمخصوص سردار دلـــــ♥ـــــها رفیق شهید ڪانال☜ حاج قاســـم سلیمانے🌷🌱 تو ایــن ڪانال جذاب همہ چۍ وجــود داره🌺🌱😌 ❁|پروفایل هاۍ مذهبی|❁ ❁|تم هاۍ جذاب|❁ ❁|والپیپر هاۍ قشنگ|❁❁ ❁|عکس و فیلم از حاج قاسم|❁ ❁|فونت اسم|❁ ❁|ایده براۍ نقاشی| ❁ مخــصوص دخترای چـ♚ـادرۍسرزمیـ♥️ـــنم ✿||||✿ به ڪانال زیباے ما بپیـــوندید㋡ ❥❥❥❥••• 🔊ʝσvłŋ→°.•https://eitaa.com/zeinabll/1877409841C191874b375