.
#حضرت_دلبر😌
عِشـْـْـْق
دَرْ
ݪݕخݩڋِ
ٺُ(:♡
خُݪاصِہ
مےۺۊڋ
ځۻږٺ
عۺڨ...(:∞
#آقاۍخوبےها💚
#رهبرانه❤️
┅═══✼❤️✼═══┅┄
@shohda_shadat
┅═══✼❤️✼═══┅┄
ای بسیجے!
تا وقتے ڪہ پرچم اسلام را
در افق نصب نڪردی،
حق ندارے استراحت ڪنے.
#شہیٖداݩہ
#جاده_عشق
@shohda_shadat
·· | بٰا شُــهَدٰا ٰتا شـَهٰادت ْ| ··❤
#رمان_عقیق #قسمت_هفتاد_و_چهارم زهرا به یک باره لبخند از لبش میرود و میگوید:چه خبری میخواد باشه؟ _
#رمان_عقیق
#قسمت_هفتاد_و_پنجم
شیوا عاشق همین ابوذرانه رفتارهای ابوذر بود!! همین فاکتور گیری های استادانه و ریزش از
کلمات!این که وقتی لزومی نبود حرفی نمیزد. سلام در جواب سلام و احترام در جواب احترام بی
هیچ سوال اضافه ای!
دلش میخواست بیشتر صدای باصلابت این مرد را بشنود! برای همین بی ربط پرسید: میگم آقای
سعیدی باالخره آیه تونست به فاکتور ها سر و سامون بده؟
ابوذر خیره به کتاب پیش رویش یاد آن شب جمع بندی حساب ها و سرکله زدن با آیه و کمیل افتاد
و بی اختیار لبخندی روی لبهایش نقش بست و تنها گفت:بله خدا رو شکر!
شیوا با حسرت نگاهش کرد...
دلش میخواست آن دختر را ببیند! او که بود که ابوذر... آهی کشید و به زمین خیره شد
ابوذر که گویی چیزی یادش آمده باشد پرسید: راستی خانم مبارکی حال مادرتون خوبه؟ مشکلی
نیست ان شاءالله؟
شیوا میخواست بگوید او خوب است منم که خرابم!!! درد بی درمانی که هیچ دکتری دارویی برایش
ندارد!
اما تنها لبخند تصنعی روی لبهایش نقش بست و گفت: بله خوبه خدا رو شکر خدا آیه رو خیر بده
دکتری که معرفی کرد کارش حرف نداشت
ابوذر سری تکان داد و گفت: خب الحمدالله بازم اگه مشکلی بود حتما بگید
شیوا با بغض آب دهانش را قورت داد و گفت: من که همیشه مزاحمم...چشم
ابوذر خواست چیزی بگوید که در باز شد و مهران وارد مغازه شد! با تعجب به این چهره بی حال
نگاهی انداخت از پشت پیشخوان بیرون آمد و گفت: سلام ... چطوری آقای کم پیدا؟
مهران بی حال لبخندی زد و سلام کرد
شیوا با کنجکاوی به ابوذر و مرد جوانی که هم دیگر را در آغوش گرفته بودند نگاه کرد... ابوذر
مهران را دعوت به نشستن کرد و شیوا با سر سلامی به او کرد... مهران هم بی حوصله جوابش را
داد...
#ادامه_دارد.
نویسنده: #نیل2
****
🌸•°|ⓙⓞⓘⓝ↓
@shohda_shadat
#رمان_عقیق
#قسمت_هفتاد_و_ششم
ابوذر خواست دو فنجان چای برای خودش و مهران بریزد شیوا را دید که سر به زیر به زمین خیره
شده به سمتش رفت و گفت: خانم مبارکی شما دیگه میتونید برید من هستم
شیوا سرش را بلند کرد و لحظه ای در چشمهای ابوذر خیره شد و گفت: چشم...
ابوذر چای میریخت و مهران خیره به حرکات دختر ریزنقش بود که داشت وسایلش را جمع
میکرد... عادت مزخرفش بود!آنالیز کردن دخترانی که میدید... تیپ ساده و بی آرایش و تقریبا
محجبه ای داشت... مهران به خنده افتاد... اصلا هرکه به ابوذر ربط داشت همان تم ابوذری را
داشت!
دخترک به آرامی خدا حافظی کرد و رفت ... و ابوذر چایی به دست روبه رویش نشست و با اخم
گفت: مهران جان یکم آدمیت بد نیست!! زشته اینجوری خیره مردم میشی! برا شخصیت خودت
میگم!
مهران برو بابایی میگوید و چایش را بر میدارد....
ابوذر سری به تاسف تکان میدهد و میگوید: خب بگو ببینم چی باعث شده که به این حال و روز
بیوفتی؟ درس و دانشگاهم که تعطیل
مهران تکیه میدهد به صندلی و بعدش میگوید: گور بابای دانشگاه.
ابوذر میخندد و میگوید: تبارک الله به این ادب
مهران بی مقدمه میگوید:خسته شدم ابوذر!!
ابوذر ابرویش را بالا می اندازد و میگوید: خسته ؟از چی؟
بی حوصله تر از قبل میگوید: از همه چیز!! پری شب با نسیم بهم زدم!! میدونی ابوذر همشون عین
همن! من نمیفهمم این زندگی چیش جذابه که اینقدر آدمها عاشقشن!! .
وقتی همه چیز شبیه همه!! نمونش همین نسیم! هیچ فرقی با بقیه نداشت جز شکل و قیافه اش!
بقیه چیزهای زندگی هم همینطوره !! ولش کن اصال اعصاب ندارم!
ابوذر اخمهاش را در هم کرد و گفت: اولا خجالت بکش اینقدر راحت در مورد کارهات صحبت نکن
دوما تقصیر خودته عزیزم!!! تقصیر خودت!
#ادامه_دارد.
نویسنده: #نیل2
****
🌸•°|ⓙⓞⓘⓝ↓
@shohda_shadat
قرارِ عاشقی این شد
که هر شب قبلِ خوابیدن
به عشقِ خود بگویم :
" شب بخیر " و " دوستت دارم "...
#شهید_علا حسن- نجمه 💞
#شبتون_شهدایی ✨
خادم الشهدا:
*یه چالش زیبا*
*لطفاً همه این چالش رو انجام بدن*
*این چالش ، چالش جمله ساختن است. بسم اللّه شروع کنید یاعلی*
*راهنمایی: اول از بین اعداد ۰ تا ۹ "رقم آخر شماره تلفنتان" را انتخاب کنید. دوم از بین اعداد ۰ تا ۹ "یکان روز تولدتان" را انتخاب کنید. سوم از بین اعداد ۱ تا ۱۲ "ماه تولدتان" را انتخاب کنید. در نهایت به جمله ای میرسید که باید اون جمله را انجام بدهید*
*🌹رقم آخر شماره تلفنتان*
۰) دو دقیقه دیگه برای
۱) بعد از نماز ظهر و عصر برای
۲) پنج دقیقه دیگه برای
۳) بعد از نماز مغرب و عشاء برای
۴) اول رمضان برای
۵) روز آخر شعبان برای
۶) شب قبل از خواب برای
۷) همین الان برای
۸) فردا برای
۹) بعد از نماز صبح
*🌹یکان روز تولدتان*
۰) سلامتی و ظهور امام زمان
۱) شهید هادی
۲) شهید حاج حسین همدانی
۳) شهید چمران
۴) شهید صیاد شیرازی
۵) شهید حمید مرادی سیاهکالی
۶) شهید حاج قاسم سلیمانی
۷) شهید جهاد مغنیه
٨) شهید همت
٩) شهید حسین(حسن) فضل الله
*🌹ماه تولدتان*
١) بیست صلوات میفرستم.
۲) یک صفحه قرآن میخوانم.
۳) دو رکعت نماز میخوانم.
۴) یک سوره حمد میخوانم.
۵) یک چهارقُلْ میخوانم.
۶) دو صفحه قرآن میخوانم.
٧) یک بار حدیث کساء میخوانم.
۸) پنج سوره کوثر میخوانم.
۹) سه صفحه قرآن میخوانم.
١٠) پنجاه صلوات میفرستم.
١١) یک بار سورهی الرحمن میخوانم.
١٢) یک بار زیارت عاشورا میخوانم.
*"جمله هاتان را بسازید و سعی کنید بهش عمل کنید"*
*🌹🙏✨التماس دعای فرج و شهادت ان شاءالله🌹🙏✨*
🌿اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌹
#یاحسین
❣️ یادت نـرود بانـو!
🔷هـربار ڪه از خـانه
🔸پا به بیرون میگذارے
🔷گوشه ی چادرت را در دست بگیر
🔸و آرام زیر لـب بـگو؛
✨هـذه امانتڪ یا فاطمة الـزهـراء✨
🌸ایـن امـانـت زهــراست...🌸
@shohda_shadat