#حضرت_مهدی(عج):
شیعیان ما به اندازه آب خوردنی ما را نمی خواهند😔😔
دعا کنیم برای ظهور حضرت مهدی(عج)❤️
⬇️دعای ظهور⬇️
💟بـــسم اللــه الــرحمن الــرحيم
💞إِلــــَهِے عـــَظُمَـ الْــــبَلاءُ وَ بــَرِحَ الْـــخَفَاءُ وَ انــــْکَشَفَ الْــــغِطَاءُ وَ انْــــقَطَعَ الـــرَّجَاءُ وَ ضــــَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُــــنِعَتِ الــــسَّمَاءُ وَ أَنْـــــتَ الْــــمُسْتَعَانُ وَ إِلَــــیْکَ الْــــمُشْتَکَے وَ عــــَلَیْکَ الْــــمُعَوَّلُ فـــِے الـــشِّدَّةِ وَ الــــرَّخَاءِ اللــــهُمَّـ صَـــلِّ عَـــلَے مُـــــحَمَّدٍ وَ آلِ مُــــحَمَّدٍ أُولِــــــے الْأَمْـــــــرِ الَّـــــذِینَ فَـــــرَضْتَ عَــــلَیْنَا طـــــَاعَتَهُمـْ وَ عـــــَرَّفْتَنَا بِـــــذَلِکَ مَــــنْزِلَتَهُمْـ فَـــــفَرِّجْ عــــَنَّا بِـــحَقِّهِمْـ فَـــرَجا عـــَاجِلا قَـــرِیبا کَـــلَمْحِ الـــْبَصَرِ أَوْ هُــــوَ أَقـــْرَبُ یَا مـــُحَمَّدُ یَا عَلِےُّ یَا عَلِےُّ یَا مُـــحَمَّدُ اکـــْفِیَانِے فـــَإِنَّکُمَا کـــَافِیَانِ وَ انْصُرَانِی فـــــَإِنَّکُمَا نـــَاصِرَانِ یَا مَــــــوْلانَا یَا صـــَاحِبَ الـــزَّمَانِ الـــْغَوْثَ الْـــغَوْثَ الْــغَوْثَ أَدْرِکـــْنِے أَدْرِکْنِی أَدْرِکْــنِے الــسَّاعَةَ الـــسَّاعَةَ الــسَّاعَةَ الْـــعَجَلَ الْـــعَجَلَ الْـــعَجَلَ یَا أَرْحَـــمَ الـــرَّاحِمِینَ بِــــحَقِّ مـــُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الــــطَّاهِرِینَ💞
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌿🌿
@shohda_shadat
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌿🌿
از شما میخواهم به جان امام زمانمان پشت ولایت را خالی نکنید☝️
گوش به امر رهبر انقلاب و دنباله رو ایشان، هر چه امر می کنند بی چون و چرا بپذیرید، که والله سعادتتان در همین است...
این را بدانید اگر میخواهید چشمتان جمال مبارک #امام_زمان (عج) را ملاقات کند😍، اگر میخواهید لبیک یا حسینیان معنادار باشد، اگر میخواهید اعمالتان قبول باشد و فردا قیامت مقابل بی بی دو عالم حضرت زهرا سلام الله علیه سرتان افراشته باشد، پشتیبان ولی امر مسلمین #حضرت_آیت_الله_خامنهای باشید که او نوری است✨ از انوار رسول الله (ص) که بر حق او ولی و صاحب ماست.
شهید مدافع حرم احمد عطایی🌹
🌸•°|ⓙⓞⓘⓝ↓
@shohda_shadat
·· | بٰا شُــهَدٰا ٰتا شـَهٰادت ْ| ··❤
#رمان_عقیق #قسمت_هفتاد_ام ویزیت را تمام کرد و به اتاق خودش رفت .کارهایم را مرتب کردم مطمئن شدم که
#رمان_عقیق
#قسمت_هفتاد_و_یکم
آه خدای من این همه صفت داری قربان نامت بروم اعد باید بیایی وبا حکمتت ما را بیازمایی؟
صدایش را شنیدم : چی شد آیه؟
من از ضعیف بودن بدم می آمد...
از الکی گریه کردن!
از این کم طاقتی هم بیزار بودم
اما حالا هم احساس ضعف میکردم
هم چشمانم تر شده بود و هم
کم طاقت شده بودم!
چشم باز کردم و خیره به سرامیک های مشکی سفید کف اطاق گفتم:استاد یه چیزی رو
میدونستید؟ علم وجوددروغگو و بی رحمیه!! خیلی دروغگو و بی رحم!
تلخندی زد و گفت: جالبه! توصیف جالب و منحصر به فردیه! چرا آیه؟
میگویم: اگر دروغگو و بی رحم نبود اینقدر راحت درصد نمیداد! اینقدر راحت از نبودن اون بچه
بیگناه حرف نمیزد!
میگوید:آیه تو چرا اینقدر این بچه ها برات مهمن؟ وجدان کاریت ستودنیه اما تو قرار نیست برای
تک تک این بیمارها اینقدر غصه بخوری!اینجوری از پا درمیای
ممکنه تو تجربه کاریت هزار تا مثل مینا ببینی!
میگویم: من یه پرستارم!! میگن سخت ترین شغل دنیا کارگر معدن بودنه! ولی اونایی که اینو
گفتن هیج وقت پرستار نبودند! پرستاری سخته نه برای اینکه شب کاری داره! نه برای اینکه باید
کارهایی رو انجام بدی که خیلی ها چندششون میشه.
پرستاری سخته چون باید احساس خرج کنی! احساسی که شبیه یه آب روان میمونه ...باید رنج ببینی و تسکین دهنده باشی
این احساس اگه خرج نشه میگنده و میشه گند آب...میشه مرض! مرض مثل بقیه بودن!
#ادامه_دارد.
نویسنده: #نیل2
****
🌸•°|ⓙⓞⓘⓝ↓
@shohda_shadat
#رمان_عقیق
#قسمت_هفتاد_و_دوم
مرض مثل بقیه بی خیال بودن! چون تو غرق تو باتالق روز مرگی هات شدی! اما اگه خرج بشه
بیشتر میشه!
من برای تک تک این بچه ها احساس خرج میکنم
چون من یه پرستارم!
برعکس اگه اینجور نباشم از پا در میام.
آرام میخندند در میان بغض مرا هم به خنده می اندازد خودکارش را روی میز رها میکند و میگوید:
تو باید به جای پرستار فیلسوف میشدی! چه فلسفه ای به هم بافتی! شاعری هم بهت میومد! با
این برداشتی که از این کار داشتی!
اعتراف میکنم تا به حال اینطور به مسائل نگاه نکرده بودم !
لبخند میزنم چیزی به یادم می افتد و میپرسم: راستی شنیدم خودتون عملش نمیکنید درسته؟
_آره اما جراحش خیلی خوش دست تر از منه.
بازهم شکسته نفسی کرده بود....استاد!
_من که تو این بیمارستان قابل تر از شما سراغ ندارم!
_تو لطف داری! اما اون دکتر از دکترای اینجا نیست!
چا خوردم ...جالب شده بود
ادامه میدهد« درواقع ایشون واالی کوچک پسر منه!
_اوه پس ارثیه!
_میشه گفت علاقه به تیغ جراحی ارثیه! به قول تو علم دروغ میگه که صفات اکتسابی به ارث
نمیرسه!
به ساعتم نگاهی می اندازم! اوه خدای من این مرد چقدر بزرگوار بود که به رویم نمی آورد چقدر از
وقت با ارزشش را با خزعبالتم تلف کردم از جایم بر میخیزم و میگویم:
_وای استاد ببخشید من این همه وقت شما رو گرفتم!
با خوشرویی میگوید: این چه حرفیه خانم سعیدی! من از هم صحبتی با شما لذت میبرم! تو این
چند ماه دوری از خانواده و دخترم این خوبه که تو هستی!
_لطف دارید استاد... با اجازتون من مرخص بشم
تا دم در می آید و بدرقه ام میکند و در آخر میگوید: خوشحال میشم دوباره ببینمت ! نگران نباش
خانم پرستار، خوب میشه
_ان شاءالله...
میگویم اگر خدا بخواهد ....چون اگر بخواهد میداند چطور این علم بی رحم را شرم زده کند!! خدا
است دیگر ...خدا!!
*
فصل هفتم(
دانای کل )
ابوذر گوشی به دست از کلاس کالفه کننده مغناطیس بیرون می آید... هرچه مهران را میگرفت
جواب نمیداد! از بی فکری این پسر حرصش در آمده بود!
امروز دومین روزی بود که بی دلیل غیبت میکرد...
بالاخره گوشی را برداشت :هان چیه ابوذر؟
صدای خسته اش ابوذر را بیشتر نگران کرد: سلام پسره ی بی فکر تو کجایی دو روزه نه گوشی
جواب میدی نه میای دانشگاه؟
با صدای گرفته اش میگوید:حالم خوش نیست ابوذر...
_چرا چت شده؟
_چیز مهمی نیست فقط حوصله دانشگاهو ندارم!
_چرا چرند میگی؟ درست بگو ببینم چی شده؟
پوفی میکشد و با صدای تقریبا بلندی میگوید: ای بابا گیر دادیا ابوذر! من خوبم داداشم تو هم بکن
از ما دیگه
ابوذر اینبار عصبی صدایش را بالا تر میبرد و میگوید:چه خبرته؟ پاشو امروز بیا مغازه ببینمت!
#ادامه_دارد.
نویسنده: #نیل2
**
🌸•°|ⓙⓞⓘⓝ↓
@shohda_shadat
#تلنگرانہ🍃
بالا ترین ارتفاع
برای سـقوط
افـتادن از
چشـمِ مهدیِ فاطمہ است...!
@shohda_shadat
تا ڪہ یڪبار بہ چشمانِ پدر بابا گفت 😍🦋
تا نَفَس داشت حسین بن علی °°زهـ🥀ـرا°° گفت
#میلاد_بانو_رقیه 🌸☔️
#صلے_اللہ_علیڪ_یا_ریحانة_الحسینـ 💫🌷
🌱 @shohda_shadat🌱