💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟
🌟
💠
🔺معرفی شهید محسن فرامرزی:
شهید مدافع حرم محسن فرامرزی در تاریخ 1360/4/9 در بین خانوادهی مذهبی در تهران متولد شدند.
شهید از همان کودکی اهل نماز و روزه بودند.
ایشان سرتیم حفاظت آیت الله امامی کاشانی بودند.
و شهید از کسانی بودند که در هرکاری که پا میگذاشتند تا از آن کار به جاهای عالی نرسند دست بر نمیداشتند
مانند شنا،خط،اسب سواری وتیراندازی.
و ایشان در تاریخ 94/9/5 به سوریه اعزام شدند و در تاریخ 94/9/30 به شهادت رسیدند.
ونحوه شهادت ایشان اصابت گلوله به پهلو ایشان مانند حضرت زهرا(س)
🔻مصاحبه با همسر شهید؛
🔹رفاقت همسرانه
همیشه میگفت «تو برای من مثل یک دوستی، هیچوقت حس نمیکنم همسرمی!» چون همسن هم بودیم، همیشه شیطنتهایمان را داشتیم.
بعد از اینکه من دیگر محل کار نمیرفتم، محسن در رشته فقه و حقوق دانشگاه آزاد یادگار امام، به عنوان رشته دوم شروع به تحصیل کرد و علاوه بر مدیریت نظامی، طی 2 سال و نیم در این رشته هم لیسانس گرفت! واقعاً هم خیلی با استعداد و باهوش بود.
به شوخی به او میگفتم: «باید نمره 20 بگیری!» انصافاً هم نمرههایش 20 بود. بعد شروع کرد به خواندن فوقلیسانس!
🔹استفاده از زمان
انگار داشت بین سطح علمی ما فاصله میافتاد! به او گفتم: «اینطور نمیشود که شما درس بخوانی و من بچهداری کنم!!؟» میگفت: «نه! هردومان ثبتنام میکنیم.» کلی غُر زدم! (این سر به سر هم گذاشتنهایمان شیرینی زندگیمان بود.)
حس میکردم با وجود بچهها زمان من کمتر شده است. اما واقعیت این بود که شاید محسن زمان کمتری از من داشت. یادم هست شبهایی را تا صبح بیدار میماند تا مطالعه کند. از زمانهایش خوب استفاده میکرد.
🔹همکلاسی اجباری
بعد از قبولی محسن، یکبار که خودش نبود و نمیتوانست به دانشگاه برود، من بهجای او رفتم و برایش جزوه نوشتم. آنقدر منظم سر کلاس حاضر بودم که استاد ادبیات عرب او بعد از آن که متوجه شد من همسر محسن هستم، به او گفته بود: «خانم شما آنقدر خوب به درس توجه میکرد که من گمان کردم دانشجوی این کلاس است!» عصر وقتی دنبالم آمد، درس آن روز را کامل برایش توضیح دادم.
بعد از آن میگفت: «باید شما هم با من به دانشگاه بیایی!» میرفتم کنارش مینشستم. زحمت بچهها هم که طبق معمول روی دوش مادرم بود.
🔹مأموریت کاری در حرمهای اهل بیت
زندگی همسرم را که بررسی میکردم، میدیدم با اینکه در سن 14-15 سالگی پدرش را از دست داد اما خداوند به لحظه لحظه زندگیاش برکات زیادی عنایت کرد. همنشینی با آیت الله امامی کاشانی را از جمله برکات زندگی او میدانم که به واسطه این همراهی اغلب مأموریتهای فرامرزی در حرمهای اهل بیت علیهما السلام بود.
🔹تنها خواسته من
به شوخی به آقا محسن میگفتم: «شما انگار فقط زیارت امام زمان عجل الله را نرفتهای!»
برخلاف آقا محسن که به زیارت همه اهل بیت مشرف شده بود، ما بجز زیارت امام رضا که آنهم نوعاً به واسطه مأموریتهای او بود، جای دیگری نرفتیم. آرزوی سفر کربلا به دلم بود. خیلی دلم می خواست با او به کربلا بروم. یکبار مسئول کاروان محل کار او با اصرار از آقا محسن خواست که با آنها به کربلا برود. گویا 4 نفر ظرفیت داشتند. تا شنیدم، به او گفتم: «این شاید اولین سفر غیر کاری شماست. من تنها یک خواسته از تو دارم. آن هم اینکه با هم به کربلا برویم!» گفت: «واقعاً اینقدر این موضوع برایت مهم است؟» گفتم: «آنقدر که دیگه هیچ خواستهای ندارم!»
🔹آرزویم برآورده شد
چنین سفری را خیلی دور میدیدم. سن کم بچهها، شرایط مالی، وضعیت تحصیلی و نوع کار آقا محسن همه موانعی بود که چنین سفری حداقل در این سالها برایم بعید بود. همه تلاشش را کرد که این آرزویم برآورده شود.
قرار شد باهم به کربلا برویم. با اینکه کاروان 4 نفر جا داشت، نمیدانم چطور همهچیز جفتوجور شد که 6 نفری به کربلا رفتیم! آقا محسن و من، بچهها و البته مادر! میگفت: «آرزو دارم ویلچر مادرم را به سمت حرم ابا عبد الله الحسین هُل بدهم و او را به زیارت ببرم.» این اولین و آخرین سفر ما به کربلا بود.
🔹بچههای آقا محسن
محمدرضا متولد سال 83، فاطمه 87 و محمد طاها 90، به ترتیب بچههای 13، 9 و 5 ساله شهید فرامرزیاند، شیرین و دوستداشتنی. آقا محمدرضا که انگار خیلی زودتر از زمانش مرد شده و فاطمه خانم حسابی هوای مادر را دارند. محمد طاها هم که الآن گل زمان شیطنتهایش است.
💠 @shohda_shadat
🌟
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟💠
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟
🌟
💠
🔹سنت خانه ما
یکی از سنتهای خانه ما، تقید به گوش دادن کامل و با دقت به سخنرانیهای حضرت آقا بود. این برنامه نوعاً در روزهایی که ایشان در بیت رهبری دیدار داشتند انجام میشد.
یادم هست در فتنه 88 کاملاً گوش به فرمان آقا و منتظر انتشار صحبتی از ایشان بودیم تا اطاعت کنیم. این یکدلی برای من خیلی لذتبخش بود. 9 دی 88 هم با وجود مشغله زیاد که گاهی تا ساعت 9 و 10 شب او را درگیر میکرد، آن روز به خانه آمد و با بچهها به راهپیمایی رفتیم. حداقل دو تا از بچهها را باید بغل میکردیم. برایم عجیب بود که دنبال ما آمد و همیشه میگفت: «خیلی خوشحالم که این راهپیمایی را با هم شرکت کردیم.»
🔹حفظ قرآن
فراموش کردم این را بگویم، آقا محسن حفظ قرآن را هم شروع کرده بود، آن هم از زمانهای اضافه در اتومبیل تا محل کار. مدرسه عالی شهید مطهری که حضرت آیتالله امامی کاشانی آنجا بودند محل کار او بود که زیرمجموعه مجلس شورای اسلامی محسوب میشود. وقتی هم به سفر میرفتیم، کاغذی به دست میگرفتم، محسن قرآن را میخواند و من اشکالات او را یادداشت میکردم.
🔹مدل قهر و آشتی ما
در لحظات ناراحتی، سکوت میکردم و حرفهایم را در دفترم مینوشتم. البته آقا محسن این سکوت را دوست نداشت. دلش می خواست حرف بزنم و ناراحتیام را مطرح کنم. اصلاً وارد بحث شوم. اما دلم نمیخواست بحثهای ما به بگو مگو منجر شود.
البته حتماً بعد از گذشت زمان، ناراحتی دفترم را به او میدادم تا بخواند و متوجه شود که چقدر ناراحت شده بودم. البته بخش خندهدار قصه آنجا بود که او میگفت «مگه شما ناراحت شدی؟ من که چیزی ندیدیم!»
جالب اینکه وقتی باهم مثلاً قهر بودیم، سلام و حرفهای متداول را داشتیم! میگفتیم اگر سلام نکنیم مسلمون نیستیم! (همه از این استدلال میخندیم.)
🔹برمیگردم
آبان 94 بود، بعد از شهادت شهید دهقان، که رفتن فرامرزی جدی شد. از محل کار تسویه حساب کرد، پاسپورتش را گرفت و ... واقعیتش این بود که من هم هنوز رفتن او را جدی نگرفته بودم. با خودم میگفتم با اینهمه کار و برنامهای که آقا محسن دارد نمیتواند به این سرعت آماده رفتن شود. به من گفت «مطمئن باش برمیگردم و بعد باهم میرویم.»
🔹بابا گفته برنمیگردم...
بعد از یک ماهی که در خانه دائماً صحبت از مدافعین حرم بود، ساعت 8 شب چهارشنبه، 4 آذر 94 با او تماس گرفتند... ساعت 12 و نیم، یک نیمه شب جلسهای با بچهها در اتاق گذاشت که من هم بینشان نبودم. به آنها گفته بود «به سفری میروم که شاید برنگردم...» به محمدرضا هم گفت «تو مرد خانهای!» به آنها گفته بود «هیچوقت سرتون رو پایین نندازید! همیشه سربلند باشید.» متنفر بود از اینکه به بچههای شهدا یتیم گفته شود!
بچهها که از اتاق بیرون آمدند گریه میکردند. با اینکه به آنها گفته بود از حرفهایش به من چیزی نگویند، اما تا به محیا گفتم «چی شده مامان جان؟» گفت «بابا گفته شاید برنگردم!»
🔹شبیه امالشهدا
روز یکشنبه شهید حمیدرضا اسداللهی به شهادت رسیده بود که پیکرش همانجا ماند. دوشنبه یکی از همرزمانش برای برگرداندن پیکرش رفت که تیر میخورد و مجروح میشود. آنطور که به ما گفتند، شهید فرامرزی اصلاً قرار نبوده که آن روز آنجا باشد اما برای برگرداندن همرزمش جلو رفت که با تیری به پهلو به شهادت رسید... در حلب سوریه.
یادم هست روز دوشنبه 30 آذر، من خواب دیدم محسن از پهلو تیر خورد. بعد کسی به من گفت بلند شو و صدقه خوبی کنار بگذار.
نمیدانستم صدای چه کسی است ولی در همان خواب هم با شوخی و خنده گفتم «محسن قول داده است که برگردد. این حرفها درست نیست.» از خواب بلند شدم و صدقه کنار گذاشتم. با خودم میگفتم حتی اگر تیر بخورد به من خبر میدهند. پس اتفاقی نیفتاده الحمدلله...
🔹منتظر تماس شهید...
خوابم و پیام تلگرامی ماند تا روز چهارشنبه که همکارانش تماس گرفتند که میخواهیم برای دیدن بچهها بیاییم. تا حدود ساعت 11 شب ماندند اما تلفن همراه یکی از آنها دائماً زنگ میخورد و رد تماس میکرد. کمکم شکام به یقین نزدیک میشد. پیشنهاد دادم اگر میخواهید به اتاق بروید و صحبت کنید. برادرم هم همان شب از شهادت محسن مطلع شده بود.
آن شب تا صبح خوابم نبرد. کنار تلفن نشستم و منتظر تماس محسن ماندم.
🔹محسن مجروح شده
هنوز تلاش میکردم مادر را آرام کنم که جاریام آمد و گفت «آقا محسن مجروح شده.» گفتم «مشکلی نیست. حتماً بقیه الله بستری است. من را ببرید آنجا.» هرلحظه مردم و اقوام به خانه مادر میآمدند. همکار محسن هم آمد: «محسن الآن در معراج است!»
💠 @shohda_shadat
🌟
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟💠
🔴 برخی از فضایل امام حسین (ع ):
♦️۱. رسول خدا صلی الله علیه و آله : هر که با حسین دشمنی کند حتی بوی بهشت هم به مشامش نخواهد رسید.
📚 سفینة البحار ، ج 2 ، ص 195
♦️۲. هر که بر امام حسین بگرید یا بگریاند یا خود را به گریه بزند و قیافه ی گریه کنندگان را به خود بگیرد ، تنش بر آتش [ دوزخ ] حرام خواهد شد.
📚 بحارالانوار ، ج 44 ، ص 309
♦️۳. وقتی حضرت موسی بن عمران به خدا عرض کرد : « خدایا ! برادرم مرد ؛ او را بیامرز » خدا به او فرمود : « ای موسی ! اگر برای اولین تا آخرین بندگان آمرزش بخواهی ، همه ی آنان را خواهم بخشود اما قاتلان حسین بن علی را نخواهم آمرزید و حتماً از آنان انتقام خواهم گرفت »
📚 ترجمه ی نفس المهموم ، ص 39
♦️۴. اگر کسی در ماه آمرزش خدا ( ماه رمضان ) بخشوده نشود ، دیگر تا ماه رمضان آینده مغفرت شامل حالش نخواهد شد مگر این که به حج رفته و عرفات را درک کند با این حال خدا به زائران امام حسین در روز عرفه پیش و بیش از حاجیانی که در عرفات هستند توجه و لطف می کند.
📚 مفاتیح الجنان-اعمال روز عرفه
♦️۵. امام صادق علیه السلام : « هر که با وجود توانائی به زیارت مرقد امام حسین نرود ، دین و ایمانش ناقص است و اگر هم [ گناهی نکند و ] وارد بهشت شود ، پائین تر از مومنان خواهد بود و مهمان اهل بهشت می باشد [ و از خود جائی در بهشت نخواهد داشت ] و اگر بی عذر و بی دلیل به زیارت امام حسین نرود ، دوزخی خواهد بود »
♦️6- امام محمدباقر علیه السلام : « زیارت امام حسین بر هر شیعه ای واجب است »
البته فقیهان وجوب را در این جا به معنای استحباب بسیار زیاد و اکید می دانند.
📚 سفینه البحار ج 3 ص 521
♦️7. هر کس حضرت حسین علیه السلام را زیارت کند در حالی که حق او را می شناسد [ یعنی شیعه است و آن امام را دارای ولایت بر خود می داند ] مانند کسی است که خداوند را در عرشش زیارت کرده است »
📚 کامل الزیارات ، ص 281
♦️8. امام محمدباقر علیه السلام : اگر مردم می دانستند پاداش و ارزش زیارت امام حسین چه اندازه است ، از شوق می مردند و جانشان را با آه و دریغ برای رسیدن به آن پاداش از دست می دادند.
📚 سفینة البحار ، ج 3 ، ص 523
♦️9. از احکام فقهی است که اگر انسان « احتمال » بدهد در سفر حج خطری برای وی پیش خواهد آمد ، رفتن او به حج حرام است اما اگر « یقین » داشته باشد در سفر زیارتی امام حسین علیه السلام خطری متوجه اوست ، باز هم رفتن به زیارت آن امام مورد سفارش و تاکید است.
♦10. همچنین از احکام فقهی است که خوردن هیچ خاکی به هیچ منظور جائز نیست ( حتی خاک مرقد رسول الله و امیرالمومنین ) اما خوردن کمی از خاک پاک مدفن سالار شهیدان به قصد شفایافتن جائز است.
♦️11. امام صادق علیه السلام از زبان خداوند : ارزش مکه در برابر کربلا مانند تری نوک سوزن است در برابر دریا !
📚 سفینة البحار ، ج 7 ، ص 461
اگر فضل و ارزش زیارت و قبر امام حسین را برای شما بگویم ، حج را ترک می کنید و تنها به زیارت مرقد او می روید !
📚 ترجمه ی نفس المهموم ، ص ۵۰۲
♦️12. حتی یاران وفادار سیدالشهداء که با ایشان شهید شدند ، یارای شفاعت پیامبران را دارند و می توانند مقام آنان را بالاتر ببرند.
🔵 کلام آخر اینکه بعضی از روایات مربوط به فضایل امام حسین (ع) آنقدر حیرت انگیز است که این حقیر جرأت نقل برخی از آنها را ندارم.
🌺ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج🌺
@shohda_shadat
1_26886056.mp3
9.4M
شهادت #حضرتعلیاکبر(ع)
چه قیامت چه محشری
چه دلاور چه دلبری❤️
سری از هر سری
الله اکبر چه اکبری
#حاج_محمود_کریمی
@shohda_shadat
4_5839048368654910537.mp3
3.04M
اے علۍ اڪبر حسیݩـ😇
ثانـ✌️🏻ـۍ حیدر حسیݩ
اے یلـ💪🏻 ڪربلا
#محمود_کریمی
@shohda_shadat
🏴یاابالفضل العباس (ع)
امشب شب توسّل ما بر دو دست توست
در عشق حرف اوّل دفتر دو دست توست
ای دست انبیاء و ملائک دخیلتان
باب المراد تا خود محشر دو دست توست
تاسوعای حسینی تسلیت باد
@shohda_shadat
4_5839150206624466139.mp3
3.7M
غیر عشق تو میخوام هر ....
#سیدمجید_بنی_فاطمه
@shohda_shadat
#داستان
#فرمانده_من
#قسمت_هفتاد_وهفت
بعد از اینکه ماشین حسام کاملا ازم دور شد ، برگشتم سمت حیاط و درو بستم .😢
به خونه نگاه کردم برقا خاموش بود فقط نور کمرنگی از اتاقم سوسو میزد، وارد خونه شدم و آروم در اتاقو باز کردمو بعدش هم با احتیاط بستمش تا سر و صدایی ایجاد نشه ...
خیلی خسته بودم و چشمام به خاطر اشکایی که ریخته بودم میسوخت😞
لباسامو عوض کردمو رو تختم خوابیدم🛌
نمی دونم چقد تو فکر و خیال بودم تا بلاخره خوابم برد 😴
صبح با نور نسبتا مستقیمی که تو چشمام میتابید ، یکی از چشمامو نصفه باز کردم، مامانو دیدم که داشت پرده اتاقو کنار میزد، پتو رو کشیدم رو سرم . تو خواب و بیداری بودم😪 یهو پتوم رفت کنار ...
طی یه حرکت رو تخت نشستمو چشم بسته گفتم : مامان فقط یه ذره دیگه ....( منظورم خواب بود ) 😫
_ به جون تو اصلا راه نداره ...درحالیکه خمیازه میکشیدم سمت صدا برگشتم ، بابا بود 👨🏻
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو کامل باز کردم ... مامان سمت چپم و بابا سمت راستم رو لبه های تخت نشسته بودن ...
دسته ای از موهامو که رو صورتم ریخته بودو انداختم پشت گوشمو با لبخند گفتم : السلام علیکم ...😃
مامان و بابا با هم : و علیکم سلام ...😉
اول رفتم تو آغوش گرم مامانمو و بوسیدمش
_رسیدن بخیر دختر امام رضایی😍
_ ممنون . جاتون خعلی خالی بود
بعد بابامو محکم بغل کردمو باهاش روبوسی کردم ...😚
با همون لحن دلنشینش گفت : زیارتت قبول بابا جان ...💚
_ قربونت برم. جای شما هم حسابی خالی بود .🙁
بعد یکم صحبت رفتن آشپزخونه منم دست و رومو شستمو رفتم سمتشون .یه صندلی عقب کشیدمو نشستم همونطور که مشغول شیرین کردن چاییم بودم صدای مامانم منو از افکارم جدا کرد : فاطمه ماموریت حسام کجاست ؟🤔
سرمو بالا گرفتم ، انگار که داغ دلم تازه شده باشه قلبم تیر کشید و بعد به تپش افتاد.
مکث کردمو با نگاه غم آلودم گفتم : به من هیچی نگفت ...😔
باباسرشو آروم تکون داد و مشغول گرفتن لقمه شد . به نظرم بابا می دونست حسام کجاست ...
ملتمسانه بهش گفتم
_ بابا؟ شما میدونی کجاست؟😢
_ منم دقیق اطلاع ندارم باباجان
_ بابا راستشو بگو دیگه ... لاقل باعث میشه ازین سردرگمی دربیام...😢
_ من تا این حد می دونم که ماموریتش لبه مرزه ... اونجور که آقای طباطبایی میگفت ماموریتشون سریه...🤔
نفسمو با صدا دادم بیرون و به زور لقممو قورت دادم .سرمو انداختم پایین اشتهام کور شده بود .از جام که بلند شدم یه لحظه چشام سیاهی رفت، دستمو رو سرم گذاشتم صدای مامان باعث شد به سمتش برگردم
_ فاطمه ؟ خوبی دخترم ؟
#ادامه_دارد...
@shohda_shadat
#داستان
#فرمانده_من
#قسمت_هفتاد_وهشت
سرمو به علامت مثبت تکون دادم پشت بندش بابا گفت :چرا صبحونتو نخوردی باباجان ؟ 🙁
_ میل ندارم ،وارد اتاقم شدم .🚶🏻 گوشیمو برداشتم و رو صندلیم نشستم .رفتم تو گالریمو به عکسمون نگاه کردم رو لبخند دلبرانه حسام زوم کردمو با حسرت نگاهش کردم .😍
بی هدف تو برنامه های گوشیم گشت میزدم تابالاخره یه فکری به ذهنم خطور کرد . شماره سپیده رو گرفتم.
با صدای خواب الودش گفت:
_الو؟😫
از زنگ زدنم پشیمون شدم ، با صدای تحلیل رفته گفتم : ببخشید . خواب بودی؟؟؟😢
بعد این حرفم انگار که تازه منو شناخته باشه لحنش عوض شد و با صدای جیغ جیغوش گفت : وای فاطی تویی؟ دلم اندازه مژه کوچیکه چشم راست شپش واست تنگ شده بود .😍
از لحن حرف زدنش خندم گرفت .
_راستی سلاااام . زیارت قبول
_ سلام ... جات خالی بود . ممنون💚
_ چرا صدات گرفته ؟ اشکال نداره اشکان ما ام رفت ... ☹️
چشم رو هم بذاری برمیگردن . بعد با شیطنت خاصی گفت : نذار کسی اشکتو ببینه #گل_من😁
اصلا دل و دماغ خندیدن نداشتم با این حال گفتم : سپیده تو نمیدونی کی برمیگردن ؟؟؟😓
_ راستش به ما همیشه میگه ۴۸ ساعته ، دو سال بعد میاد ...😣
قلبم به تپش افتاد ، با صدای لرزون گفتم : بگو به جان من؟😰
_وای چت شد خواهرم، نگران نباش سقفش یه ماهه دیگه ...حالا ازینا که بگذریم سوغاتی موغاتی که یادت نرفته ؟🤔
_ نه خیالت راحت . میگم امروز میای بریم عکاسی؟🤔
_اوهوم منکه پایه ام حالا کجا بریم ؟
_نمیدونم یه جا که خارج از شهر باشه ... یکم ازتهران دور باشه ☹️
#آخر_بدون_تو
#با_غم_انگیزترین_حالت_تهران_چه_کنم؟😭
_اوم ... باشه ... ساعت چند؟🤔
_ من ساعت چهار جلوی درتونم . فقط نشونیتونو واسم بفرس ...☺️
_باشد خواهر . کاری نداری؟
_نه ، قربانت ، خداحافظ✋🏻
_فدات،یاعلی 💚
تلفونو قطع کردم . با کلافگی به موهام چنگی زدمو رفتم پست پنجره ایستادم . هعی ! با اینکه کمتر از ۲۴ ساعت از رفتن حسام میگذشت ولی عجیب حال بدی داشتم انگار ۲۴ سال ازش دور بودم .😭 شاید عکاسی می تونست حالمو بهتر کنه ...
شال آبی کاربنیمو رو سرم مرتب کردمو چادرمو انداختم رو سرم . کیف دوربینمو برداشتم و بعد خداحافظی از مامان و بابا از خونه خارج و سوار ماشین شدم . تو خیابونا طبق آدرسی که سپیده فرستاده بود میرفتم تا بالاخره با چهره سپیده مواجه شدم که جلوی یه ساختمون وایستاده بود و داشت به ساعتش نگاه میکرد .😐
ماشینو جلوش نگه داشتم . از صدای جیغ لاستیکای ماشین سپیده سرشو بالا آورد و لبخند رو لباش نشست ...🙂
از ماشین پیاده شدمو تو آغوش کشیدمش ، از هم که جدا شدیم سپیده قبل از گفتن زیارت قبول و سلام و اینا گفت : جوووون چ ماشینی😍
خندیدمو گفتم: سلامتو خوردی ...
درحالیکه با دقت دور ماشین چرخ میزد و نگاش میکرد گفت : راس میگیا، هلو مای فرند، اهلا و سهلا ، هارا گدک!؟؟؟؟
(این جمله آخر ترکیه یعنی کجا بریم ؟؟؟؟)
_ اولا سلام دوما فارسی را پاس بداریم. سوما هر جا تو بگی ...😋
_ خیلی خب، سوار شو بریم یه جای توپ .
به مقصد که رسیدیم یه نگاه تحسین آمیز به اطرافم انداختمو پیاده شدم .... چ جای قشنگی ... رو به سپیده که جلوتر از من پیاده شده بود گفتم : اینجا رو از کجا پیدا کردی؟ 😍
جای خلوت و دنجی بود و البته سرسبزی و صفاشو نمیشد نادیده گرفت .
_ دیگه دیگه ... تو عکستو بنداز
خم شد و گلبرگای گلی رو نوازش کرد . روبه روش نشستمو گفتم : من واسه عکاسیم سوژه میخوام ...😌
_ در خدمتیم .ازمن بهتر هیچ جا پیدا نمیکنی
به دور و برش نگاهی کردو گفت : میخوای درختا رو نگاه کنم شاید کوالا پیدا کردم واسه سوژت. ها؟😁
خندیدمو پشت سرش حرکت کردم .
_ میدونستی اگه یه کوالا تو شبانه روز کمتر از ۱۸ ساعت بخوابه میمیره ؟😂
_ احتمالا از این نظر باهاشون نسبت داری ...
_ ههه اره ... به یه درخت اشاره کردو گفت : فاطی بیا از همینجا شروع کن عکساتو بنداز دیگه ...🙄
دوربینو گرفتم سمتش و رو چهرش تنظیم کردم
_ یک ، دو ، سه
به عکس نگاه کردم و گفتم : عالی شد👌🏻
#دلتنگ
#عاشق
#فراق
#درد_جدایی
#هعی_روزگار
#فاطمه_دلتنگ_است
#ادامه_دارد...
@shohda_shadat