بعلی الهی العفو
به محراب دعا کشتند آن مظلوم عالم را
الهی العفو
سلام وصبح بخیر بانو
مادران عزیر اعمال مقبول درگاه الهی
خوب می درخشید.
درود بر شما
عشق و معرفت نسبت به امیرالمومنین علی علیه السلام
از وجود تو بانو, گام به گام به فرزندان عزیز تزریق می شود.
درود برتو
وبر اشک های روانت 💧💧💧💧💧💧
@shookohmadari
🍃🌸معارف شکوه مادری🍃
کانال رشد وتعالی جمعیت 💐
نشر مطالب کانال با ذکر منبع اشکالی ندارد.تشکر
داشتم فکر می کردم، شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح، می توانست در آخر هر کدام از اعمال، بابی باز کند با عبارت «و اما مادران...»
اجر هر عمل را که میگوید، دستور هرکدام را که توضیح میدهد، زیرش بنویسد: اما برای #مادران، این چنین است که ....
👌مثلاً همین شب قدر!
سخنی هست دربارهٔ زنی که سجادهاش را پهن میکند و قرآن و مفاتیحش را میگذارد گوشهاش
و بعد
شروع میکند
مدام میرود به آشپزخانه؛ چای میگذارد، میوه تکه میکند، سقا میشود،...
و اشکهایش، با زمزمهی جوشن، میچکد پای گاز، وقت چشیدن نمکِ سحری و نهار فردای بچهها؟
گفتیم اشک و گریه
اصلاً چه میگویید دربارهٔ زنی که تا شانهاش تکان میخورد و میخواهد کمی اشک بریزد، کودکش سرش را خم میکند زیر چادرش و ملتمسانه میگوید «گریه نکن 😯😢»؟
بگویید اجر این خندههای اجباری تلخ و شیرین چند؟
زنی که عادت ندارد تنها، جامهٔ نور بپوشد
و بچههایش را یکی یکی میبرد غسل شب قدر بدهد، تا طهارتِ مضاعف شود برایشان تا سال بعد،
و از خستگی این غسلها، خوابش بگیرد و کمی چرت بزند،
بهرهای از این لحظات ناب از دست رفتهٔ لیلة القدر، دارد؟
نمیدانم........
فقط.... اگر این دقت هاواعمال سادهٔ این مادرهانبود
و شب های قدر، به جای خواباندن کودکانشان
و نشستنِ فارغ بال تا خود سحر بر سر سجاده
آنان را با پاشیدن آب به صورتشان و هزار وعده و سرگرمی بیدار نگاه نمیداشتند،
به گمانم نه شیخ مفیدی در این دنیا یافت میشد، نه شیخ صدوقی، نه سیدرضی، نه طباطبائی، نه امینی نه...!
راستش… فکر میکنم
سهم قابل توجهی از ثواب تمام اعمالی که ما عاملین به مفاتیحالجنان، تا خودِ صبحِ قیامت، انجام میدهیم،
ثواب تمام جوشنها، کمیلها، نمازها، توسلها، زیارتها،صاف میرسد به مادرانمان!
✍خانم دکتر موحد
تقدیم به همه مادران
#زن_عفت_افتخار
#مرد_غیرت_اقتدار
@shookohmadari
🍃 معارف شکوه مادری🍃🌸🍃
کانال رشد وتعالی جمعیت *
نشر مطالب با ذکر منبع اشکالی ندارد
روز عاشورا💔 بچه در بغل، همراه زنان دیگر در یکی از خیابانهای نزدیک حرم علیبن موسی الرضا (ع)💚 به تماشای دستههای سینهزنی ایستاده بود.
ناگهان صدای گریه کودک برخاست اما دنباله صدا درنیامد، لحظاتی گذشت.
دهان بچه همچنان باز بود، نفسش بند آمده بود و رنگش هر لحظه کبود و کبودتر میشد.
جیغ زنها بلند شد. زنی بچه را از دست مادر قاپید و صورت کوچک او را زیر سیلی گرفت، باز خبری نشد.
مادر شنید: طفلکی تمام کرد، خفه شد! رو به حرم گرداند و گفت: حاشا به غیرتت!
بعد چشمهایش سیاهی رفت و به زمین افتاد.
در عالم دیگر دید که در مجلس عزاداری است. کسی روی منبر نشسته و روضه میخواند.
در بالای مجلس سیدی نورانی💛 است که با دست به او اشاره میکند: پیش آی! عزاداران راه باز کردند تا رسید به نزدیکیهای آن سید نورانی، که حالا میدانست امام رضا (ع) 💚است. امام دعایی خواند و بعد گفت: «تو نگران علی نباش!»
به صدای گریه فرزندش چشم گشود.
صدای صلوات زنها بلند شد. بچه را که به بغل گرفت و بر سینهاش فشرد، اشک امانش نداد. به طرف گنبد طلایی برگشت و گفت: «آقاجان من را ببخش، بیادبی کردم.»
تا دو روز تب داشت. اما مادر هیچ نگران نبود و میدانست نگهدار علی کسی دیگر است.
امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
@shookohmadari
🍃🌸معارف شکوه مادری🍃
کانال رشد وتعالی جمعیت 💐
نشر مطالب کانال با ذکر منبع اشکالی ندارد.تشکر
معارف شکوه مادری
#مادرانه_شهدا سحر بود که به خانه رسید. مادر بیدار شده بود و با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد خندید و
#مادرانه_شهدا
پنج روز عزیزترین مهمان خانه، محمد بود. مثل همیشه به مادر در کارهای خانه کمک می کرد.
می رفت و می آمد و حرف می زد. هیچ کس چیزی نمی دانست اما خودش می فهمید که دارد چه می کند، چه می گوید، چرا می گوید، کجا می رود، چرا می رود، چرا می آید، چگونه می نشیند، چرا می خندد، چرا گریه می کند، چگونه قرآن بخواند و....
همه کارهایش حساب شده و دقیق بود. روز پنجم خیلی مستأصل شده بود. می آمد توی خانه چرخی می زد. کمی مادر را نگاه می کرد، بعد می رفت بیرون. دوباره همین طور، سه بار و چهاربار، سرانجام مادر گفت: محمدجان قیافه ات می گوید که حرفی داری. فکر کنم درباره جبهه ات هم باشد. من گوش می کنم، بگو مادر جان. محمد انگار باری از روی دوشش برداشته شود، آرام و خوشحال گفت: می خواهم تنها با شما صحبت کنم.
اگر شد شب تنهایی صحبت کنیم. مادر گفت: شب پدرت هم می آید، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا نباشد. چون نمی تواند، به خودت می گویم. غروب محمد به دامادشان گفت: برویم گلزار، دلم می خواهد از شهدا خداحافظی کنم.
رفتند گلزار. محمد با حال دیگری قدم برمی داشت. بین قبرها راه می رفت.
به عکس شهدا خیره می شد. اخم می کرد، ساکت می شد، می خندید، ذکر می گفت.... وقتی هم رفتند کنار قبرهای خالی آماده شده، قبرها را نشان داد و گفت: یکی از این قبرها برای من است.
تا ده ـ بیست روز دیگر می آیم اینجا. دامادشان با تشر گفته بود: برو بچه، از این حرف ها نزن.
ادامه دارد...
@shookohmadari
🍃🌸معارف شکوه مادری🍃
کانال رشد وتعالی جمعیت 💐
نشر مطالب کانال با ذکر منبع اشکالی ندارد.تشکر