برای vampire in summer
او روی صندلی نشست؛ صندلی سرد و مخملی، مثل آغوشی که هم آرامش میدهد و هم تهدید میکند. هوای اتاق سنگین و مرطوب بود، بوی خاک و آهن تازه در فضا پیچیده بود. سایهای بلند و باریک جلوی او ظاهر شد، مثل مهی خونین که از دیوارها جاری میشد. صدایش آرام و پرطنین بود: «چه میخواهی؟» او لبخندی زد، چشمانش برق سرخی داشت و گفت: «میخواهم در تاریکی زندگی کنم… میخواهم هر لحظهام پر از حس و هیجان باشد، مثل شب بدون صبح.» سایه خم شد، لحظهای در هوا ایستاد و گفت: «میتوانم شب را جاودانه کنم، میتوانم تو را از نور دور نگه دارم، اما هر هیجان، با بهایی سنگین میآید.» دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟» سایه نزدیکتر آمد و گفت: «خون عاطفههایت را میخواهم. هر لحظه که به هیجان و آزادی میرسی، بخش کوچکی از قلبت به من خواهد رسید. دیگر هیچ آرامشی ساده برایت باقی نخواهد ماند»
دختر لبخند زد«قبول»
'راستی،مرسی بابت استیکر کلاغ،و
چنلت رو دوست دارمD:
برای دیوانه
او روی صندلی نشست؛ صندلی مثل یک تکه مبلمان قدیمی اما محکم، او را در آغوش گرفت. اتاق پر از صداهای ضعیف و ناهماهنگ بود، گویی خود دیوارها نفس میکشیدند. سایهای پراکنده جلوی او شکل گرفت، حرکتی نامنظم داشت، مثل موجهای آشفته در یک دریاچهی آرام.
صدایش آرام و کمی خشن بود:
«چه میخواهی؟»
او با نگاهی دیوانه و نیمخندان گفت:
«میخواهم ذهنم آزاد باشد… هیچچیز مرا محدود نکند، حتی خودم.»
سایه سرش را خم کرد و گفت:
«میتوانم جنونت را گسترش دهم، میتوانم تو را از مرزهای فکر و منطق عبور دهم. اما هر آزادی، بهایی دارد.»
دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟»
سایه نزدیکتر آمد و گفت:
«هر بار که محدودیتهایت را بشکنی، تکهای از تعادل و آرامش تو را میگیرم. دیگر هیچ ثباتی برایت باقی نخواهد ماند؛ حتی وقتی فکر میکنی کنترل داری، جنون همراهت است.»
دختر مکثی کرد، سپس با لبخندی پر رمز و راز گفت:
«قبول است.»
صندلی لرزید، سایه آرام در اطرافش پیچید و مثل حلقهای نامرئی روی هوا نشست.
وقتی چشمهایش را باز کرد، صندلی خالی بود… اما ذهنش حالا آزاد و آشفته بود، مثل طوفانی در آرامش، که نمیداند کجا متوقف خواهد شد.