برای دیوانه
او روی صندلی نشست؛ صندلی مثل یک تکه مبلمان قدیمی اما محکم، او را در آغوش گرفت. اتاق پر از صداهای ضعیف و ناهماهنگ بود، گویی خود دیوارها نفس میکشیدند. سایهای پراکنده جلوی او شکل گرفت، حرکتی نامنظم داشت، مثل موجهای آشفته در یک دریاچهی آرام.
صدایش آرام و کمی خشن بود:
«چه میخواهی؟»
او با نگاهی دیوانه و نیمخندان گفت:
«میخواهم ذهنم آزاد باشد… هیچچیز مرا محدود نکند، حتی خودم.»
سایه سرش را خم کرد و گفت:
«میتوانم جنونت را گسترش دهم، میتوانم تو را از مرزهای فکر و منطق عبور دهم. اما هر آزادی، بهایی دارد.»
دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟»
سایه نزدیکتر آمد و گفت:
«هر بار که محدودیتهایت را بشکنی، تکهای از تعادل و آرامش تو را میگیرم. دیگر هیچ ثباتی برایت باقی نخواهد ماند؛ حتی وقتی فکر میکنی کنترل داری، جنون همراهت است.»
دختر مکثی کرد، سپس با لبخندی پر رمز و راز گفت:
«قبول است.»
صندلی لرزید، سایه آرام در اطرافش پیچید و مثل حلقهای نامرئی روی هوا نشست.
وقتی چشمهایش را باز کرد، صندلی خالی بود… اما ذهنش حالا آزاد و آشفته بود، مثل طوفانی در آرامش، که نمیداند کجا متوقف خواهد شد.