من در دوران دبیرستان برای مطالعه
به کتابخانه فرهنگسرای کومش می رفتم..
عباس هم مرتب به کتابخانه میومد ..
اونجا با هم یک گپ و گفتی داشتیم و
گاهی کنار هم می نشستیم ،
اون خاطره ای که بیادم هست ،
وقتی اذان در محوطه فرهنگسرا پخش
می شد ؛ عباس خودکارش را روی میز
می گذاشت و کتاب را می بست و به
نمازخانه ی کتابخانه می رفت ...
این صحنه رو بار ها من دیده بودم♥️:)
•هر وقت خواستی جا بزنی
به حس خوب بعد از نتیجه گرفتنت، به آخیش گفتن بعد رسیدنت، به برآوردن شدن آرزوهات، به حس رضایت درونت، به خنده ی از ته دلت، به اشک شوق مامانت، به لبخندِ مغرورانه بابات
فکر کن و فقط ادامهبده:)
میلیاردها سلول تو بدنت مثل ساعت بیوقفه و با هدف دارن کار میکنن ؛ به احترامشون با هدف زندگی کن🧃.
.
امشب میخوام بہ مناسـبت تولد شهید حججی ، کتابی رو معرفی کنم کہ اگر نخونید واقعا واقعاا کلاه سرتون رفتہ !
باید بهتون بگم کہ سہ نفر از دوستان بنده زندگیشون کلا تغییر کرده :)💗
.
سلـوان .
. امشب میخوام بہ مناسـبت تولد شهید حججی ، کتابی رو معرفی کنم کہ اگر نخونید واقعا واقعاا کلاه سرتون
برگشتم به حاج سعید گفتم : آخه من چطور این بدن ارباً اربا رو شناسایی کنم ؟ .
خیلی بهم ریختم . رفتم سمت آن داعشی ، یک متر رفت عقب و اسلحهاش را کشید طرفم . سرش داد زدم : شما مگه مسلمون نیستید ؟ .
به کاور اشاره کردم که مگر او مسلمان نبود ؟ پس سرش کو ؟ چرا این بلا را سرش آوردید ؟ حاج سعید تند تند حرفهایم را ترجمه میکرد . آن داعشی خودش را تبرئه کرد که این کار ما نبوده و باید از کسانی که او را بردهاند القائم بپرسید .
فهمیدم که میخواهد خودش را از این مخمصه نجات دهد . دوباره فریاد زدم که کجای اسلام میگوید اسیرتان را اینطور شکنجه کنید ؟ .
نماینده داعش گفت : تقصیر خودش بوده ! پرسیدم : به چه جرمی ؟ بریده بریده جواب میداد و حاج سعید ترجمه میکرد : از بس حرصمون رو درآورد ، نه اطلاعاتی به ما داد ، نه اظهار پشیمونی کرد ، نه التماس کرد ! تقصیر خودش بود :)
زندگینامه شهید محسن حججی .
بہقلم¦محمدعلیجعفری 📻
دقیقا یکسال و نیم ِ از روزی که کتابتون رو از رفیقم گرفتم میگذره .
اون روز از بین چندتا کتاب شانسی سربلند و انتخاب کردم و نمیدونستم قرار ِ کلی تغییر کنم ؛
لحظه به لحظه تک تک سطرهای کتاب رو میخوندم غبطه میخوردم به مرام و معرفتتون ، گریههام به خاطر خودم بود که چقدر روح خودم رو در این جسم ِ فانی حبس کرد در حالی که میتونستم مثل شما پرواز کنم .
به حالتان غبطه میخورم که یه انسان چقدر میتواند محبت و عشق خداوند را در پوست و استخوانش آمیخته کند که حتی پس از شهادت اینگونه باعث ِ هدایت مردم شود .
آقا محسن ؛ برادرم
از تو ممنونم که مرا با خودت آشنا کردی تا در روزهایی که از این دنیای پر از گناه و روسیاهی خسته میشوم به عکسهای تو پناه بیاورم .
امان از نگاه ِ آخرت .
غرور و شجاعت ِ نگاهت دلم را میلرزاند ؛ آنقدر در روضههای حسیـن(ع) بر سینه زدی و سوختی که جسمت مانند علی ِ اکبر ارباً اربا شد ؛ به راستی که تو مانند اربابت شهید شدی ؛
ای برادرم خواستهای از تو ندارم جز شفاعت که نوری باشد در روز قیامت بر این دل ِ پر گناهم :)
- تولدتمبارکآقامحسن✨
- الف . ق ✍🏿
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از قشنگترین قسمـت های حرم ، کتابخونهٔ حرم ِ .
بوی کتاب های نو شاید حتی از بوی خاک بارون خورده هم خوشبو تر باشه:)
وقتی از بین قفسه ها قدم میزنم و به عنوانهای کتاب ها نگاه میکنم ، قند توی دلم آب میشه. .🌝
- بیستم ِ تیر ِ ۱۴۰۳ -