اون خانوم مهربون تو مدرسه که وقتی دید منو بسام تو سرما داریم میز یلدا رو دیزاین میکنیم برامون چای و نون گرم اورد 🛐>>
آنقدر ذهنم آشفته است که...
لیوانی چای برای خود میریزم، چهارپایه ای میاورم و به آن تکیه میدهم و فقط افکارم را تماشا میکنم: