هدایت شده از 焚
ولی واقعا تو پیچ تاریخی مهمی ایم. بانو های زیبارو بازومو محکم بچسبن که جا نمونن. از این روزامون صفحه ها کتاب تاریخ در میاد. این روزها رو جایی یادداشت و ثبت کنید.. از حال و روز و اتفاقاتتون بنویسید که بعدا ما باید اینا رو به نسلمون منتقل کنیم که باز نسل بعدمون نگن لعنت به نسل ۵۷ یا ۴۰۴. فعلا هم الکی آرزوی شهادت نکنید که کلی کار داریم. البته من که شهید نمیشم فقط نگرانم یهو آدامس گیر نکنه تو گلوم و از این روزها جا بمونم. خلاصه که خسته نباشید
هدایت شده از برگ زیتون🌿
شعر میگفت. «امین» تخلص میکرد. شعرا را دوست داشت و برایشان هرساله در شبی خاص، گعدهای میگرفت. گاهی ایرادات وزن و قافیهای شعرا را هم درست میکرد.
بساط شوخی هم به راه بود. از «شد قافیه تکرار ولی عیب ندارد، چون شاعر این بیت طرفدارِ نظام است»های ناصر فیض تا «بچه محلهی امام رضایُم»ِ ناصر رفیعا تا «همه را شکل یار میبینم، پیرزن را نگار میبینم»های ندوشن. همه را میشنید و میخندید و به خاطر می سپرد!
یکروز در این مجلس، شاعری را دید و بلادرنگ گفت شما قبلاً هم اینجا آمده اید! شاعر ماتش برد، گفت بله، ولی ۱۸ سال پیش! گفت بله فلان شعر را هم خواندید. یادش بود! حافظه قویای داشت. کسی نمیدانست چطور مردی با آن همه مشغله که بر صندلی چوبیاش نشسته و امورات متنوعی را تدبیر میکند، یادش میماند ۱۸سال قبل چه کسی آمده به دیدارش!
خاطره زیاد داریم از چنین شبی. خاطرههای شیرین و خندهدار و پر«احسنت، آفرین»های صدای گرمش. از شبهای زیادی خاطره داریم. بخواهیم بنویسیم، هر یک کتابی قطور میشود، فقط برای همین دیدار سالانه شاعرها!
بعد جنگ باید بنشینیم و هی مرور کنیم. همین اواخر، روز بسیج نتوانست دیدار حضوری داشته باشد. ملاحظات امنیتی بود یا چه، نمیدانم! اما پیام تصویری فرستاد برای بسیجیها و گفت توفیق نداشتم حضوری ببینمتان! آخر چرا اینقدر مهربان و لطیف بودید شما؟
چرا ما را با ۳۶_۳۷سال خاطره تنها گذاشتید؟ نگفتید حالا هر موقعیتی که می شود، روز دانشجو، معلم، بسیجی و...، چقدر باید غصه بخوریم؟
قبلاً روز پدر و جانباز را به شما تبریک میگفتیم،حالا باید در کدام روزِ تقویم دنبالتان باشیم؟
@babooneh0