کاش من هم در کنار صندلی چوبی ات زانو میزدم و به تو میگفتم که حالم خوب نیست و تو میپرسیدی: چرا؟
و من بگویم:که در قبضم. در فکر خیال گمشدم. و تو با آن لحن پدرانه ات بگویی:آخه حیفه، شما نوجوانی، باید ذهنت آزاد باشه، باید ذهنت باز باشه.
بعد با لبخندی ادامه بدهی:منو نگاه کن چقدر آرومم. با این همه مشکلات با این همه سختی ها، ببین چقدر آرومم..
و همان لحظه بود که دیگر امیدم را از دست نمیدادم...