سودا🇮🇷.
به یغما بردنِ یادت، زِ دستم بر نمی آید هنوزم کنج تنهایی، دو فنجان چای میریزم
دلم تنگ شده برای این روزا
هدایت شده از پرایوتِراحیل.
تمام عمر در آیینه گریستم..
از ترس راه،به تنهایی گریختم
کدوم قله؟ کدوم اوج؟
زمین زیر پاهام سوخت..
بهار اون وهم سبز پوش،
گمشده بود..