امشب عاشقانه هایم را بنوش؛ فردا خاطره میشوند ، لابلای ایکاشها پنهان می مانَند، پیدایشان نمیکنی پیدایت نمیکند .امشب ، شعرهایم را بپوش ؛هوای عشق گرمت میکند .
- در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام
گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم
اما حقیقت این است که خسته ام .
میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم ؛
۱۴ روز است که مردم در خیاباناند حتی یک مغازه ، سطل آشغال ، درمانگاه و . .آتش نزدند . چرا ؟ چون مـردمدرخیاباناند .