- عشق ، ماهیست که در دل شب میتابد؛نه از آن رو که نور دارد ، بلکه چون تاریکی را معنایی تازه میبخشد.
در ازدحام نجف، در نگاهی عمیق،
در کوچههای خاطرات گم شدیم.
کنار ضریح مولا، جایی که خاکش
توتیای چشم عاشقان است، ایستادیم.
در سکوت صحن، گویی زمان ازحرکت
ایستاده بودو ما تنها در آغوش عشق
غرق در نجوای ابدیت بودیم. دعایمان،
حضور دیگری بود . در این سفر. اینجا
بود که فهمیدیم عشق، تنها درنگاه
خلاصه نمیشود. عشق، در سکوت،
در اشتیاق دیدن معشوق، در تمام
لحظات ناب زندگی جاری است.
در آن شب، در نجف، ما زائر بودیم و عاشق؛
عاشق یکدیگر و عاشق این حریم نورانی .
عشقی که در این خاک مقدس ریشه دوانده
بود. و ما، تا همیشه، در این آینه ی عاشقی،
تصویر زیبای عشقمان را در نگاه هم جستجو میکردیم .
ياکفیــل / .
وقتی همه رفتند و دلم ماند و یک دنیا سکوت، فقط اسم تو بود که شانهام شد. رفیقِ بیمنتِ روزهای بیکسیام، هر وقت زمین خوردم، علمت را در دلم بلند کردی تا یادم نرود هنوز تکیهگاهی هست. اگر همه دنیا پشت کنند، کافیست تورا صدا بزنم . ؛ دلم قرص میشود که رفیقم هنوز کنارم ایستاده . یا ابوفاضل . .