میرقصد نور در سکوت سرد صبح،
دلها به آوای نرمش میخوابند با لبخند
گرمی در تاریکی، رمز و رازی نهان،
مثل نسیم خفی، که میگذرد میان جنگل و مه
آینهی خیال، بازتابی از دل پرامید،
در هر خطش، نور و سایه دست در دست هم دارند
نرم و پر از راز، اما پایدار و روشن،
هر موجش، طنین روحیست که نمیمیرد با گذر زمان
میآید و میرود، اما اثرش باقیست،
بیصدا و آرام، ولی در دلها همیشه جاری
مثل نوری که از دل مه بیرون میزند،
و هر که نزدیک شود، گرما و خیال را حس میکند
『سویــــو』
دو سه ساعت قبل داشتم پنکیک درست میکردم،این موادی رو که میخواست بریزم تو تابه یهو اینو دیدم
واااای خیلی یلحظه حس خوبی پیدا کردم
شاید برا شما الان چیز خاص و جالبی به نظر نرسه،ولی اون لحظه آدم یهو خیلی حس خوبی پیدا میکنه :)))
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
-حافظ
در حد مرررررررگ علاقه دارم همه نویسنده ها و شاعر های خوب رو که واقعا عالی مینویسن بشناسم؛
همه آثارشونو بدونم،همه کتابا/شعراشونو بخونم،بدونم کی هستن چجوری زندگی کردن و و و....
لحظهای میرسد که آدم از همه چیز دست میکشد، چون عاقلانهترین کار همین است
- ساموئل بکت
گاهی آدم باید اونقدر خوب باشه که ببخشه
اما اونقدر احمق نباشه که دوباره اعتماد کنه!
- جورجبرنارد شاو
آدما هیچوقتتتتتتت نمیتونن بفهمن من چقدر عاشق طبیعت،چیزای کلاسیک،چیزای قدیمی و... هستم
هیچوقت