『سویــــو』
دو سه ساعت قبل داشتم پنکیک درست میکردم،این موادی رو که میخواست بریزم تو تابه یهو اینو دیدم
واااای خیلی یلحظه حس خوبی پیدا کردم
شاید برا شما الان چیز خاص و جالبی به نظر نرسه،ولی اون لحظه آدم یهو خیلی حس خوبی پیدا میکنه :)))
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
-حافظ
در حد مرررررررگ علاقه دارم همه نویسنده ها و شاعر های خوب رو که واقعا عالی مینویسن بشناسم؛
همه آثارشونو بدونم،همه کتابا/شعراشونو بخونم،بدونم کی هستن چجوری زندگی کردن و و و....
لحظهای میرسد که آدم از همه چیز دست میکشد، چون عاقلانهترین کار همین است
- ساموئل بکت
گاهی آدم باید اونقدر خوب باشه که ببخشه
اما اونقدر احمق نباشه که دوباره اعتماد کنه!
- جورجبرنارد شاو
آدما هیچوقتتتتتتت نمیتونن بفهمن من چقدر عاشق طبیعت،چیزای کلاسیک،چیزای قدیمی و... هستم
هیچوقت
گاهی اوقات خودمو یه آدم ساده،اینگور کننده،سختگیر و... نشون میدم
ولی دلیل اینکارام همیشه به ادم وترس از دروغاشون برمیگرده.
ولی در نهایت فقط دو سه نفر اون منِ اصلی رو دیدن که عاشق طبیعتم،عاشق موسیقی ام،عاشق چیزای قدیمی ام،عاشق نقاشی ام،عاشق بارونم،عاشق ادمای خونگرم و با شخصیتم و و و...
حتی فکر کنم اون دو سه نفر هم نمیدونن که من از اعتماد کردن میترسم و هنگام اعتماد کردن ذره ذره اعتماد نمیکنم،وقتی اعتماد میکنم یهویی تمام قلبمو،روحمو،احساساتمو میذارم وسط و از اون آدم ساکت و کم حرف ،تبدیل میشم به به آدم خونگرم،از خود گذشته،پرحرف،پر شور و انرژی