eitaa logo
『سویــــو』
30 دنبال‌کننده
224 عکس
49 ویدیو
3 فایل
به اعمـ🌱ـاق وجودت رجوع کن🩷 عمیق‌ترین خواسـته درونیــ🫀ـت رو پیدا کن روحـ🌬️ـت هرکجا که دوست داشته باشی میره🚶🏻‍♀️ ❞شاید اینجا هم بخشی از اعمـ🌱ـاق وجــ✨ــود من باشه :)❝ {ناشناس} https://abzarek.ir/service-p/msg/3561112
مشاهده در ایتا
دانلود
『سویــــو』
یبار یه اتفاقی افتاده بود (۳ ماه پیش🫠) چند دقیقه بعد اون،این اهنگو داشتم گوش میکردم و همزمان به یاد
اتفاق جالبی بود... میتونم بگم جوری بود که هر شب و روز به یاد اون اتفاق بودم اصن یه مدتی بود،انقده به خودم مغرور شده بودم که نه من اصلا سر چیزای الکی فکر نمیکنم و وقتمو هدر نمیدم تا اینکه بعد اون اتفاق فهمیدم؛ نه، خدا بخواد ۳ ماه هیچ آدم سر یه موضوع یه عمر هم فکر میکنه هرچند آدم مثبت اندیش و بیخیالی هم باشه...
ولی خب قشنگی این موضوع اینجا بود که اصن من بر این باور نبودم و فکر میکردم امکان ناپذیره،اینکه میگن اگه چیزی فکرتو مشغول کرده،اونو روی کاغذ بنویسی نصف اون مسئله حل میشه. و خب اومدم روی همین اتفاق،اینو امتحان کردم،و واقعا جالب بود و جواب داد. انگار بعد نوشتنش سبک تر شدم،دیگه کمتر یا اصن دیگه کلا به اون اتفاق فکر نمیکنم
『سویــــو』
آدمای متفاوت جوابای متفاوتی دارن هیچ جواب درستی وجود نداره!
ولی جوری که استادیوم پره😭😭😭
وای قرار بود یکی دیگه از غزلای حافظ رو(البته دو سه بیت اولشو)حفظ کنم😶🤦🏻‍♀ ولی متاسفانه از اون شباس که واقعا حسش نیس.حتی حسش نیس انیمه ببینم امشب
『سویــــو』
وای قرار بود یکی دیگه از غزلای حافظ رو(البته دو سه بیت اولشو)حفظ کنم😶🤦🏻‍♀ ولی متاسفانه از اون شباس ک
یه مسابقه پاسداشت زبان فارسی هس میخوام تو اون شرکت کنم.۲۵ بیت هس تا اینجا یه غزل رو حفظ کردم
ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محراب ابرویت بنما تا سحرگهی دست دعا برآرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب بیمار بازپرس که در انتظارمت صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد منت پذیر غمزه خنجر گذارمت می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبت است که در دل بکارمت بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل در پای دم به دم گهر از دیده بارمت حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداخت جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت