خودشم باید تا اینجا عادتمو فهمیده باشین که همه چیو نگه میدارم واسه آخرشب میخونم🤦🏻♀
هدایت شده از طوفانکوچک🇮🇷🎒؛
سویو :
“These violent delights have violent ends.”
"لذت های تند و آتشین، پایان های ویرانگری دارن."
-سریال دنیای غرب
وای واسه گربم که هر روز میاد پشت بوممون و عذا میندازم بهش رفتم و غذا انداختم
نمیدونم چیشد انگار موند تو گلوش مثه سگ سکته کردم😭
غذا مییپرید تو گلوی خودم اونقدر نمیترسیدم که غذا پرید تو گلوی اون سکته کردم و نتونستم کاری بکنم😭
『سویــــو』
وای واسه گربم که هر روز میاد پشت بوممون و عذا میندازم بهش رفتم و غذا انداختم نمیدونم چیشد انگار موند
حالا یجور میگم گربم که انگار مال منه🤣
یه گربس حالا هر وقت از روز که ببینمش بهش غذا میدم(میندازم و اون خودش میگیره و میخوره)بعد از اونجا دوست شدیم و هر روز میاد پشت بوممون😂
وای تا یکی دو ساعت قبل حوصلم در حد مرگ سر رفته بود که یکی پیشنهاد داد یه باکسی رو درست کنم و هرچیز قشنگی رو که میخوامو درست کنم و بذارم توش(مثلادفترچه هایی با زبانای مختلف و...) بعد اینو درستش کردم(البته فقط تزئین کردم) بعد خیلیییییییی پیشنهاد جذابی بود :)
حالا میخوام هروقت به چیز قشنگ و خاطر انگیز(حالا هرچی باشه) بذارم تو این و برای همیشه نگهش دارم :)
خیلی ایده قشنگی بود 🥲✨