کاش هنوز یه دختربچه ی پنج ساله بودم. کاش 'نمیفهمیدم' ، کاش دوباره با دوستِ دورِ بچگیم فیلم میدیدیم و بازی ویدیویی میکردیم. کاش دوباره توی دشت گل های زرد میدویدم، آفتاب رو نوازش میکردم و به هیچ چیز فکر نمیکردم.کاش دوباره تنها چیزی که گم میکردم دمپایی دختر توت فرنگیم توی رودخونه بود نه خودم. کاش هنوز همون صمیمیت و گرما وجود داشت. کاش دوباره حیاط خونه ی مامان بزرگ بابابزرگ و شبیه یه جای جادویی میدیدم. کاش دوباره با مامان گلهای ریز و بنفش میچیدیم و دستبند میساختیم. کاش دوباره یه قاصدک ببینم. کاش و کاش و کاش...