اشکالی نداره که از سوی آدمها طرد شدی و دوستیِ انسانی خاصی نداری؛ میتونی روی خدا، آسمون، ابرها، ماه و ستاره هاش، گل ها، درخت ها، پروانه ها، نسیم بهار، شکوفه ها، موزیک هات، دفتر و خودکار بیکت، کانورسِ خاک خوردهت، تختِ گرم و نرمت، کتاب هات، شمع های لطیفت، دیوار حتی با سردیش، تیکه های پازل، عروسک خرسی حساب باز کنی.
کاش هنوز یه دختربچه ی پنج ساله بودم. کاش 'نمیفهمیدم' ، کاش دوباره با دوستِ دورِ بچگیم فیلم میدیدیم و بازی ویدیویی میکردیم. کاش دوباره توی دشت گل های زرد میدویدم، آفتاب رو نوازش میکردم و به هیچ چیز فکر نمیکردم.کاش دوباره تنها چیزی که گم میکردم دمپایی دختر توت فرنگیم توی رودخونه بود نه خودم. کاش هنوز همون صمیمیت و گرما وجود داشت. کاش دوباره حیاط خونه ی مامان بزرگ بابابزرگ و شبیه یه جای جادویی میدیدم. کاش دوباره با مامان گلهای ریز و بنفش میچیدیم و دستبند میساختیم. کاش دوباره یه قاصدک ببینم. کاش و کاش و کاش...