۵,۶ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و ششم, بیست و هفتم جنگ _ بروجرد
دلم امشب غصه دار بود از آن غصه هایی که هیچ جوره آرام نمیگیرند. تلویزیون مستند سخنان افرادی را نشان میداد که بارها محضر حضرت آقا مشرف شده بودند و از خاطرات لطیفشان میگفتند.
مستند تمام شده بود و من به فکر فرو رفته بودم و غبطه می خوردم به حالشان که چه شد که حتی یکبار فرصت دیدار برای من از دور هم فراهم نشد؟.
روزهای اول عید است و نبودن آقا سر نماز عید فطر و تبریک سال جدید به خودی خود داغمان را تازه کرده بود، الان هم آقای مستند ساز دلتنگی ام را به حد اعلی رسانده بود و داغم را تازه تر...
نفهمیده بودم کِی اشک به چشمانم نیشتر زده و صورتم را خیس کرده، اما به خودم که آمدم ساعت حوالی ۸ بود و به قرار باشکوه شبانه مان نزدیک میشدیم.
حقیقتش آن شب خیلی حال جسمی مساعدی نداشتم، اما چه کنم که آن قدر سینه ام سنگین و حال و روزم بارانی بود که زور روح داغ دیده ام بر جسم رنجورم برتری یافت، هرطور که بود خودم را رساندم به جمعیت.
مثل هر شب شعار ها از سر گرفته میشود، و جمعیت با پرچم مقدس ایران به شور می امد. عکس رهبر شهید زیبا تر از همیشه در نظرم جلوه میکند، همچنان که جلو میرویم در مسیر این راهپیمایی عظیم به قسمتی میرسیم که، لاله هایمان چند شب پیش پر پر شدند. چند شب پیش قسمتی از مسیر تجمع را هدف قرار داده و ۱۶ تن از عزیزانمان را پر پر کرده بود، از آن شب به بعد مداح هر بار که از آن قسمت عبور میکنیم با بغض و خشم تمام شعار میدهد: « این سند جنایت آمریکاست» و مردم نیز با همان خشم و بغض مشت ها را گره کرده تکرار میکنند.
دیگر این مسیر برای من فقط چند خیابان معمولی که قبل از جنگ بود، نیست. این خیابان ها علاوه بر اینکه هر شب شاهد غیرت و شرف و شجاعت مردم دلیر بودند اکنون، پیکر فرزندان خود را در آغوش گرفتند و شاهد جنایتی بس عظیم و زجر آور بودند که، با هیچ کلمه و جمله ای قابل توصیف نیست.
باران نم نم باریدن خود را از سر میگیرد و کم کم به انتهای مراسم نزدیک میشویم. در لابه لای سرود ملی به اطراف نگاه میکنم به مردمی که با اقتدار سلام نظامی میدهند و از ته دل سرود را زمزمه میکنند. با خود میگویم : اینجا حال و روزم بهتر است. انگار در هوایی که محبان علی(ع) نفس میکشند راحت تر میشود نفس کشید. اینجا شعار هایی که از جان بر میآید بر جان می نشنید و التیامی میشود بر جگر سوخته این روزهایم.
اینجا "حیدر حیدر" ها بوی کربلا میدهند، بوی حق و حقیقت، اینجا گویی تمام ایران را میبینم.هزاران ایرانی شریفی که سمت درست تاریخ ایستاده اند و همچنان حماسه خلق میکنند.
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۷ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و هشتم جنگ _قم
پارت اول
صدای مهیب انفجاری از خواب بیدارم میکند. ساعت دقیقاً ۳:۰۰ بامداد است. آدمی نیستم که به راحتی از خواب بپرم، از طرفی هم صدا آن قدرها شدید نبود. اما تقریباً شدیدترین صدایی بود که از اول جنگ میشنیدم. الان بامداد جمعه ۷ فروردین است. خیلی وقت است از شروع جنگ میگذرد اما قم را کمتر زده اند. به همین دلیل است که ما به صدا حساس شده ایم. چند ثانیه ای بعد از آن صدا، با خود فکر میکنم که آیا تحمل جنگ را واقعاً دارم؟ تحمل اینکه همین الان منزلمان مورد اصابت قرارگیرد؟ به اینکه اگر مشیت الهی تعلق بگیرد باید هر سختی ای را به جان بخرم. برای من که خود را آدم صبوری میدانم، سخت است! به این فکر میکنم که در این مدت چقدر سهل انگاری کردم که با روسری و حجاب نخوابیدم؛ اگر یک وقت اینجا را بزنند چه؟ حادثه یکبار است دیگر. تنها بابا ، مامان و من از خواب پریدیم. بابا بلافاصله میرود پایین تا ببیند چه شده. برمیگردد. گفته اند گویا سپاه پردیسان را زده اند. کانال هارا چک میکنم، هنوز خبری نیست. بابا میگوید اگر آنجا باشد حتماً آنجا را خالی کرده اند. ساعت ۳:۱۵ دقیقه است و باران شدت گرفته و هنوز میبارد. آسمان سنگ تمام گذاشته.
ساعت ۳:۲۹ دقیقه است. صدای آمبولانس میآید که رد میشود. مامان میگوید :«میخواهم بروم به پشت بام تا ببینم چه شده.» قبلاً هم این پیشنهاد را داد و بابا حال همراهی نداشت، من نیز اصلا حوصله ندارم. هنوز از رختخواب پا نشده ام. رفت و آمد زیاد شده. گویا همه به تکاپو افتاده اند. چرا آخر؟ قم آنلاین را چک کردم. خبر گذاشته اند که پردیسان را زده اند. اما کجا؟ معلوم نیست. بابا دوباره لباس میپوشد که برود و خبری بگیرد. در خبرها نوشته موج ۸۳ ام عملیات وعده صادق ۴ به اجرا درآمده. گویا امشب شب مهمی بوده. مامان دارد نماز میخواند. کانال استانداری نوشته که سه منزل مسکونی هدف قرار گرفته. بابا برگشت، میگوید همین خیابان خودمان را زده اند، بین آقا یوسفی و ایمان. همان منزل سه طبقه ای که کنار میوه فروشی تازه ساخته بودند. خبرگزاری ها که هنوز چیزی نگفته اند.
میگویند تهران و اصفهان را هم زده اند. اخبار متعدد از زدن مناطق اشغالی میرسد. گویا زیر آتش سنگینی گرفته ایم شان.
دیشب به مامان گفتم که دلم میخواهد دعای ندبه را بخوانم و نماز صبح را به جماعت. بخاطر همین موقع اذان بیدارم کرد تا مسجد برویم. اذان ساعت ۴:۳۹ دقیقه است و قبل آن چرتی زده ام. نزدیکی مسجد آقایی گفت که نروید، نماز برگزار نمیشود. جلوتر که رفتیم، اهالی جلو مسجد جمع شده بودند. بهرحال بخاطر دلایل امنیتی متأسفانه نماز برگزار نشد.
به مامان گفتم تا اینجا که آمده ایم برویم آنجایی را که بابا میگفت نگاه کنیم و از اوضاع باخبر شویم. چون سر خیابان ما را نوار زرد خطر زده بودند، دور زدیم و از کوچه رفتیم. داخل همان کوچه ای بود که بابا میگفت. آمبولانس حمل جنازه هم بود. تعدادی هم جمع شده بودند. اصلاً فکر نمیکردم آنقدر به ما نزدیک باشد!
داخل کوچه بود آن منزلی را که زده بودند. نمیتوانستیم جلوتر برویم. هوا هم تاریک بود و چیزی دیده نمیشد. آقا و خانمی آنجا بودند. سوال پرسیدیم که اوضاع چطور بوده؟ خانم گفت :« ما مهمان بودیم.» ...
ادامه دارد ...
✍🏻محدثه نوری
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۷ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و هشتم جنگ _ قم
گفتم: « شهید داشته ایم؟» گفت:« شهید؟!» جنازه بود که می آوردند بیرون! میگفتند هنوز ریزپرنده بالای آسمان است و خطرناک است جمع نشوید. ساعت ۵:۱۱ برگشتیم خانه. اخبار میگوید که ۶ شهید داشته ایم. هنوز نمیدانم آن منزل، خانه چه کسی بوده ولی خوش به سعادتشان.
ساعت ۱۴ امروز با مامان و زینب رفتیم، تا آن کوچه تخریب شده را ببینیم. بابا رفته بود و دیده بود و توصیه کرده بود که ما هم برویم و ببینیم. از صبح خودروهای زیادی مدام رفت و آمد میکردند و امروز اینجا روز شلوغی بود. از خیابان پایینی یعنی آقا یوسفی رفتیم. خیابان ایمان را باز کرده بودند. اما آقایوسفی هنوز کوچه به کوچه اش را با نوار زرد بسته بودند. وارد خیابان شدیم. انتهایش خیلی شلوغ بود. آدم های زیادی رفت و آمد میکردند. خیلی ها آمده بودند اوضاع را مشاهده کنند. تقریباً در چشمان همه اضطراب و اندوه را میدیدم. یک کوچه را که رد کردیم، به کوچه بعدی رسیدیم. یک خانه دو طبقه که تقریباً نبش بود، شیشه های یکی از پنجره های بزرگ طبقه اولش شکسته بود و قسمتی از چهارچوب پنجره درآمده بود. جلوتر رفتیم، جایی که جمعیت به اوج ازدحام میرسید. باورم نمیشد، اصلاً. هنوز هم باورم نمیشود. یک خانه را دیدم که پودر شده بود. اصلاً هیچ چیز ازش باقی نمانده بود. بهت مرا فراگرفته بود. به هیچکس اجازه نزدیک شدن نمیدادند. خانه بغلی اش فقط قسمتی از اسکلت خانه باقی مانده بود. قسمتی از طبقه دوم خانه رو به رویی اش تخریب شده بود. ما این دست خیابان ایستاده بودیم. پژو پارسی آنجا بود که له شده بود. پسری چند ثانیه ای شروع کرد به فیلم گرفتن از ماشین که خانم مانتویی ای گفت فیلم نگیرد. میگفت همین کارها را کرده ایم که خانه ها اینطور تخریب شده اند. چند کلامی با یکی از خانم هایی که آنجا ایستاده بود صحبت کردیم. از یک محله دیگر آمده بود. میگفت دیشب خیلی خوب زده ایم شان که اینطور تلافی کرده اند. یک خانمی هم داشت گریه میکرد. مردم از قشرهای مختلف آمده بودند. رفتیم کوچه بعدی. در این فاصله فروشگاهی بود که کرکره هایش کنده و قسمتی از دیوارش هم تخریب شده بود. در کوچه بعدی مدرسه راهنمایی خواهرم غزاله بود. کل پنجره های پشتی مدرسه که به کوچه مشرف بود از بین رفته بود. خانه های روبه روی مدرسه هم نابود شده بودند. میگفتند تا به الان ۱۸ شهید داشته ایم و حدود ۱۰ نفر زخمی، البته که آمار رسمی تا به آن موقع ۱۵ شهید بود. به هیچ وجه فکر نمیکردم آن صدای مهیب جان ۱۸ انسان را گرفته باشد. به راستی چیزی هم از پیکرشان باقی مانده بود؟...
ادامه دارد ...
✍🏻محدثه نوری
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۷ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و هشتم جنگ _ قم
به قول آن خانمی که آنجا بود گویا اینجا هیچ وقت کسی زندگی نمیکرده؛ کأن لم یکن شده بود. جانم بند می آید. مدرسه و فروشگاه جانبازان را دور زدیم تا از خیابان ایمان برگردیم. حتی خانه های کوچه بعدی هم بعضاً پنجره و شیشه هایشان تخریب شده بود. نبش همان کوچه ای که مدرسه قرارداشت از طرف خیابان ایمان ایستادیم. مردی با لباس بسیجی به جمعیت التماس میکرد تا از آنجا بروند و قربان صدقه شان میرفت. رو به زینب ما هم گفت:« توروخدا این بچه را ببرید، خطرناک است.» بسیجی دیگری گفت:« حاجی خودت را خسته نکن از صبح بهشان میگوییم، کو گوش شنوا؟» قبلتر هم آقای دیگری بهمان گفت :« که واقعاً جان بچه هایتان برایتان مهم نیست؟» بعضی ها بچه شیرخواره بدست آمده بودند. چشم هایم میسوخت. صبح باران میبارید. اما حالا باد و گرد و خاک دست به دست هم داده بودند، تا امانمان را ببرند. مانده بودم آنهایی که آواربرداری و امدادرسانی و کمک میکردند چگونه چشم هایشان را باز نگه میداشتند. برگشتیم. حالا که برگشته ام خانه. همه چیز خانه را خوب نگاه میکنم، تک تک لوازم خانه و دکور و فرش و غیره سالم است. همه چیز اینجا سر جایش است و چند کوچه آن طرف تر خانه ای هست که هیچ چیزِ هیچ چیز ازش باقی نمانده است. شاید آن خانه ها هم مثل من دختری داشته اند که خانه شان را دوست میداشته، اما الان هیچ چیز از خانه دوست داشتنی اش باقی نمانده است. مثلاً کتابهایش، دفتر و قلم هایش، لباس هایش. و یا حتی تکه پاره های تنش! و کسانی که دوستشان داشته و همه چیزش بوده اند. من درک نمیکنم و هنوز هم بهت زده ام. انگار نه انگار کمی آن طرف تر جان مبارک ۱۸ انسان را گرفته اند، آنها چه کسانی بودند؟ مطمئنم هرکدام و هر انسانی جهانی دارد، ۱۸ جهان بزرگ امروز دفن شد.
اسامی تعدادی از شهدا را اعلام کردند. یک خانواده ۶ نفره. عکسشان را منتشر کردند. محمدعلی تا دید بغض کرد و رنگش پرید. گفت همکلاسی ام است. یک خانواده ۴ فرزنده بودند، با دو پسر و دو دختر ،که پسر کوچکترشان دوست کلاس دومی محمدعلی بود. محمدعلی ساعت ۱۶ کلاس داشت، وقتی داشت میرفت، در راه پله به دوستش میگفت:« علی حسن دوستم شهید شده!»
نزدیک غروب، بالاخره غزاله هم همت میکند تا برود و از نزدیک محل حادثه را ببیند. مثل همه، اولین جمله ای که میگوید اینست:« با خاک یکسان شده!»
ساعتها بعد، در دسته عزاداری شبانه اعلام کردند که تعداد شهدا به ۲۰ نفر رسیده است.
✍🏻محدثه نوری
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۸ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و نهم جنگ _ قم
مدتی بود که دنیا دست بر گلویم گذاشته بود و از آن جریان همیشگی اش به واسطه بیماری عزیزترینم فاصله گرفته بودم. یک ماهی بود که بی او از خانه بیرون میرفتیم و در روزهای جنگ با یاد او در تجمعات شرکت میکردیم. بهار زندگی، به زندگی او نیز حیات دوباره ای بخشید و با عشقی که به او داشتیم و داریم، توانستیم قلبش را گرم نگه داریم تا با ما بماند و قوتش را حفظ کند. به شکرانهی خدا در این روزهای شگفت انگیز و معجزه وار ایرانِ جانمان، او نیز امشب همراه مان کرد. ۸ فروردین حالا برایم به دو دلیل ماندگار شد.
به یقین بعد از آن حادثه ناگوار و حمله ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی به شهرک پردیسان در قم، انتظار جوش و خروش بیشتری داشتم اما انتظار نداشتم دیگر در هیچ منطقه ای از شهر جای سوزن انداختن هم نباشد!. واقعا هم جایی خالی از جمعیت نبود. پس از تجمع مردمی، کاروان خودرویی در محکوم کردن حمله خصمانه اسرائیل و آمریکا به شهروندان غیرنظامی در شهر به راه افتاد و بازهم موج شور و وطن پرستی در جای جای شهر مقدس قم دیده میشد. دوستی به من گفت: شهر قم شهری زنده و پویاست که در هیچ ساعتی از شبانه روز دست از دفاع از وطن برنمیدارد و به هیچ صورتی حاضر نیست وطن پرستی اش را در پشت نقاب و حجابی پنهان کند. راست میگفت. امشب من این حرف را به عینه مشاهده کردم و در میان احساسات خالصانه آنها، پیروزی را در انتهای راهمان میدیدم.
باید دانست که شهر قم، قاب کوچکی از تصویری بزرگتر، یعنی تمام شهر ها و مردم دنیاست !.
امشب، عزیزترینم، پدرم، با ما در این دفاع جانانه حضور قوی و پررنگی داشت و این شب را برایم از هر شب دیگری خاص تر کرده بود. جریان عشق و هیجان ناشی از شادی دوباره ام، نیمه شب را برایم صبح کرد و پرچم مواجی که با باد تکان میخورد، آن شور و هیجان را به دیگر خودروهای حاضر در کاروان منتقل میکرد و این چنین همه یکدل و یکصدا برای ایرانمان میجوشیدیم. ما در هر حالت و هر موقعیتی این خاک را رها نخواهیم کرد و خلافِ تصورِ برخی، اقلیت را به فضل خدا هر لحظه ثابت قدم تر خواهیم کرد.
دشمنان این ملت، ملتی چند هزارساله که ریشه در تاریخ دوانده اند، گمان میبرند که ما خسته میشویم و رخداد های تلخ روزگار دلسردمان میکند اما باید بدانند که این انقلاب، به برکت خون های شهیدان تا ابد زنده اش، هیچگاه مردم از مبارزه در راه حق خسته نشده ، نمی شوند و نخواهند شد . ما جانها دادیم، و جان ها میدهیم تا ایرانمان همیشه سربلند و پیروز بماند. والسلام علیکم و رحمة الله و بركاته.
✍🏻زکیه زحمت کش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
امروز، نوبت به اربعین ایران رسیده است.
انگار قرار است تمام حماسه ها و رشادت هایی که مادرانمان لالایی می کردند و در گوشمان می خواندند را این روز ها به چشم ببینیم.
این را، من میگویم؛
شخصی جدای از عالم سیاست و بازی هایش، بی خبر از حوادث جهان و سر در گریبان خویش که ، هرگز پیش نیامده بود در موکبی خدمت کند، اما اکنون چند روزی است که در موکب دانشجویی ، مشغول چای ریختن و توزیع قرآن به مردم است.
اگر از دیده هایم بگویم، چشم ها متحیر می شوند و عقل ها از درک آن باز می مانند.
اما افسوس که عظمت بعضی از حقایق فراتر از کلمات است.
موکب، تنها یک پرچم و عکس نیست؛
تنها مداحی و دیوار جیغ نیست؛
موکب ، همان باشکوه ترین نقطه صعود آدمیزادی است که هر کسی را با هر مقامی، به حقیقی ترین تواضع ها وادار می کند ؛ و هر قشر مردم را به بهانه ای به خیابان ها می کشد .
و شاید امروز، آن بهانه ، موکب ما بود؛ در بلوار بهار .
من چای می ریختم و به مردمی که دور میز جمع شده بودند تعارف می کردم، همزمان درباره طرح ختم قرآن برایشان می گفتم و روی هر چای، به هر کس یک صفحه قرآن می دادم.
بله! می دانم که کار خاصی نبود.
هرکس دیگری هم بلد بود که چای بریزد و درباره طرح ختم قرآن توضیح بدهد.
اما حوادثی در مقابل دیدگانم رقم خورد که در ادبیات و اندیشه من، کمتر از معجزه نبوده و نیست.
خانم های بسیاری را دیدم که با چهره هایی آرایش شده و لبخندی عمیق به سمتم می آمدند، سلام و احوالپرسی می کردند و پذیرایی می خواستند.
تا قبل از این، برخورد زیادی با قشر متفاوت نداشتم و گمان نمی کردم انقدر برخورد های مهربان ببینم؛ اما لبخند عمیق و شاید حسن نیتی که پشت آن بود، باعث می شد تا من هم لبخند بزنم و سعی کنم همان کار خرد عادی خودم را، طوری دقیق انجام دهم که کار های کلان خاص را انجام می دهند.
زوج های جوان را می دیدم که بخشی از عاشقانه هایشان را خرج موکب ما می کردند. دست در دست هم می آمدند ، چای و قرآن می گرفتند و می نشستند یک گوشه.
آنجا همه چیز متفاوت بود. انگار مرز های ما، وسعت بسیاری می یافت و در معادلات کاغذی عقل نمی گنجید .
وقتی سر می چرخاندم، از بسیجی یقه بسته ای که ریشش کل صورتش را پوشانده بود تا جوان نسل جدیدی که من حتی مدل لباسش را هم نمی دانستم، هر دو را می دیدم که قران به دست مشغولند..
و بگذارید این را هم بگویم که ما آن ها را جذب موکب نمی کردیم، یا در معذوریت شان نمی گذاشتیم تا بیایند و حضوری داشته باشند؛
بلکه همه مردمی که امروز، اهل موکب شده بودند را زنجیری نامرئی گرد هم آورده بود به مراتب قدرتمند تر از کار رسانه ای یا تبلیغات ما، زنجیری به نام وطن.
درک این مفهوم برایم زمانی حاصل شد که دیدم هر کس به قدر وسعش به موکب کمک می کند، شاید هم آن مادربزرگ شیرین زبانی که با قدم هایی آهسته به سمتم آمد من را روشن کرد که همان چای ریختن ساده من، چقدر میتواند ارزشمند باشد. نزدیکم که رسید، گوشه چادرم را کشید و من را به خود متوجه کرد. آن لحظه بود که شلوغی دورم را وا نهادم و سمتش رفتم . از لحظه ای که صحبت را آغاز نمود، به قدری از جوان های پای کار و بسیج تعریف کرد، به قدری بخاطر همان کار عادی از من تشکر کرد که لحظه ای احساس کردم پشت لانچر نشسته ام و دارم موشک های دشمن را سرنگون میکنم!
همین را هم به او گفتم ، خنده اش را خورد و گفت کار ما کمتر از کار آن ها نیست، توصیه کرد کارم را جدی بگیرم و سعی کنم در هر کاری، بهترین خروجی را ارائه دهم.
سخنم به درازا کشید و شک دارم که بیش از این، در حوصله تان بگنجد!
کلامم را کوتاه میکنم با این جمله :
در این روز های پر خطر، انسان جلوه هایی از مردم را می بیند که انگار شاهنامه و حماسه هایش هستند که در زندگی ما هر روز رخ می دهند. جنگ، کوچک و بزرگ ما را قهرمان کرده است.
راستی، موکب ما هم بیایید!
آنجا در کنار دیوار جیغ و میز کودک و قرآن و پذیرایی، افرادی امثال من دارد که لبخند ها، مهر ها و مهربانی ها را در ذهن خود یادداشت می کنند.
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۹,۱۰ فروردین ۱۴۰۵ روز سیم ,سی و یکم جنگ _قم
تصمیم گرفته بودیم امشب را دخترانه به جهاد برویم. کارهایمان را سریع و بی درنگ از همان صبح علی الطلوع انجام دادیم. نمیدانم دست خدا در میان بود یا چه اما همه چیز امروز خیلی سریع پیش میرفت. هیچ مشکلی در هیچ کاری وجود نداشت. حتی بی اراده شام خانواده در ساعت پنج و نیم عصر حاضر شده بود. هیچ نگرانی ای وجود نداشت جز آنکه راهی که میخواستیم برویم، تازه و ناشناخته بود و من هم راننده ای کم تجربه و کم اطلاع بودم. قرار نبود جای دوری برویم اما امشب با تمام شب هایی که پشت سر گذاشته بودیم فرق داشت. قرار بود در تشییع شهدای آن حادثهی ناگوار و تروریستی در شهرک پردیسان قم شرکت کنیم. هیچ وقت به عمرم انقدر از نزدیک به کامیون حمل شهدا نزدیک نبودم. وقتی که پرسان پرسان، با راهنمایی پلیس و مأمورین ناظم و حاضر در محل، و با کمک خدا توانستیم راهمان را پیدا کنیم، انتظار نداشتم کاروان تشییع درست روبرویمان باشد. با پای پیاده باقی مسیر را رفتیم و خود را به جمعیت رساندیم. همین که کنار جدول ایستادیم تا سیل جمعیت به ما برسد، نگاهم به اولین تابوت ظریفی که روی کامیون حمل شهدا بود گره خورد. خبرش را شنیده بودم که طفلانی همچون طفلان مسلم، مظلومانه در این حادثهی تلخ جان سپردند، اما وقتی با چشم تماشایشان کردم و پیکر بیجانشان را در میان آن تابوت چوبی تصور کردم، جگرم سوخت. گناه بچه ها در این شب های جنگ چیست که دشمن چنین خصمانه و بیرحمانه کشتن آنها را برای خود امتیاز و مباه میداند؟
چرا باید این نامسلمانان آنقدر بیوجدان و شیطان صفت باشند که شبانه و غریبانه اینطور خانه های مردمی را که در خوابند بزند؟ گناهشان چه بود که حتی خواب را هم برایشان آرام نگذاشتند؟ ننگ بر آنانی که از چنین ظاهرا، انسان هایی حمایت میکنند و همچنان روزهی سکوت در برابرشان گرفته اند و یا بعضا از ایشان تشکر هم میکنند!. ننگ بر شما باد بیوجدان های بیوطن.
تلفنم را در این لحظه درآوردم و فیلم گرفتم تا یادم بماند این سند جنایتی است که با چشمِ سر دیدم و هربار که خدایی ناکرده، زبانم لال، در این راه سست شدم و یا خواستم کمی خستگی درکنم، به آن نگاه کنم و بدانم که در برابر دشمن فقط جهاد باید کرد و یک لحظه هم نباید غافل شد.
چشمانم خیس از اشک بود که نگاهم به طفلان اطرافم افتاد. فرزندانِ مادرانی که این صحنه را دیده بودند اما همچنان در این راه استوار مانده اند. آن غم سنگین در آن لحظه چنان نفسم را بریده بود که گمان کردم تاب تحمل دردی دیگر را ندارم، اما دیدن این مادرها، این پدرها، و این کودکان کوچک و بزرگ که همراه خانواده هایشان در این شور عظیم حضور داشتند مرا به خود آورد. قلبم درد میکرد اما دلم گرم شد. به بودنشان، به حضورشان، به عزم و اراده و باورشان و به هدف بزرگمان!.
ما تا نابودی اسرائیل و آمریکای جهانخوار در این میدان خواهیم بود.
برای بازگشت به خانه دیگر نه نگرانی ای داشتم و نه رغبتی. در راه برگشت با خود گفتم: من جان بیارزشی دارم که خدا قابل بداند امید دارم که اگر حتی به اندازه ی ذره ای گرد و خاک موثر است، این جان ناقابل و این خون حقیر را بگیرد و بریزد تا حتی شده لحظه ای نابودی دشمنان اسلام و ایران، علی الخصوص رژیم جنایتکار اسرائیل نزدیک تر شود.
اجل هر لحظه ممکن است در بازدم بعدی برسد و یا حتی اجازهی دم هم به آدمی ندهد. چه بسا که در راه خدا بمیریم و مرگمان برای ایران عزیز و اسلام مفید باشد. به خداوندی خدا خود را آماده کردم. ان شاءالله مرگمان با عزت باشد.
إنا لله و إنا إليه راجعون
صدق الله العلي العظيم
✍🏻زکیه زحمت کش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir