eitaa logo
سَرْخَـــطْ
98 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۳,۱۴ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و چهارم و سی و پنجم جنگ _ قم پنج شنبه شب مراسم وداع با پیکر شهید موسوی، در شهر مان برگزار شد و قرار بود امروز بعد از نماز جمعه، پیکر ایشان را به خاک بسپارند. مردم قم مهمان داشتند و حالا به خوبی برای به جا آوردن رسم مهمان نوازی حاضر شده بودند البته مهمانی که از جنس خودشان بود شاید بهتر است به جای مهمان بگوییم فرزندنی که به آغوش خانواده اش برگشته، بعد از مدت ها سختی و مجاهدت در راه خدا... سید عبدالرحیم موسوی یک بچه فقیر محله نوبهار قم، می شود فرمانده کل نیروی های مسلح جمهوری اسلامی ایران و خدا او را چقدر دوست داشت که با خودش به اوج آسمان ها برد و شهادت درجه نهایی بود که خدا بر شانه های او زد. به مصلی رسیدیم و خطبه ها آغاز شد خطیب نماز جمعه آقای اعرافی بودند و سخنان پر شور و حماسی شان در جای جای مصلی می پیچید و هر از چندگاهی ندای تکبیر جمعیت را بر می انگیخت. آقای اعرافی هم از دلاوری های سردار سرلشکر موسوی گفت و در نهایت نماز جمعه برپا شد بعد از اقامه نماز عصر، مردم دوشادوش هم، آماده اقامه نماز بر پیکر مردی شدند که افتخار شهرشان بود. خوشا به حال سردار در کنار امام شهیدمان بود و با هم پر کشیدند و به آسمان ها رفتند. پیکر روی دستان مردم رفت، تا در ماشین مخصوصی که تهیه شده بود برای انتقال تا حرم مطهر، قرار بگیرد. سیل جمعیت برای تشییع آمده بودند؛ پیر و جوان فرقی نمی کرد او به گردن همه ما حق داشت. داخل نماز جمعه از مردم با کیک و آب میوه پذیرایی کردند و بعد، همه به سمت ماشین حمل پیکر به راه افتادند. آقایی که میکروفون به دست داشت شعار های حماسی سر می داد و بعضی شعار ها حکایت از در اغوش کشیدن داشت، درآغوش کشیدن فرزندی برومند. مردم به فرزندشان اینگونه خوش آمد می گفتند: سید عبد الرحیم موسوی به شهر قم خوش آمدی! دسته دسته گل های زیبا میان مردم توزیع می شد سفید، بنفش و.. شور و حماسه بود که موج می زد، مردم مسیر مصلی تا حرم را برای سردار گل باران کرده بودند. حتما سردار هم از اینکه به خانه اش برگشته بود خوشحال بود. او آخرین زیارتش را در حرم بانو به جای آورد و بعد از عرض ادب حالا در گوشه ای از صحن حرم بدنش آرام گرفت. او حالا ملجا ما شده. او هنوز هم به حرف های ما گوش می سپارد و در پی حل مشکلاتمان است حالا سردار موسوی، شهید موسوی شده است با فراغی باز و دستانی گشاده برای گره گشایی... سردار بعد از مدت ها سختی حالا آرام می خوابد آرام و آسوده... سید خدا، شهادتت مبارک! ✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب یک دور قرآن، برای شادی روح شهدا و امامین شهدا و سلامتی رهبر عزیزمان در چشم به هم زدنی تمام شد . این نشان از همت بلند مردم داشت. چند نفر از بچه هایمان وظیفه داشتند تا از مردم بخواهند که، داخل برگه هایی حرف دلشان را در قالب نامه به ماموران امنیت و حافظان آرامش شهر بنویسند. کودکی که به نظر ابتدایی بود به همراه مادرش پشت میز ایستاده بودند. کودک دوست داشت نامه ای بنویسد پس کاغذ و قلمی به او دادیم. نگاهی به مادرش کرد و مادرش از او پرسید : چه می خواهی بنویسی؟ کودک گفت: نمی دانم. چه بنویسم؟ مادر به رسم املاهای شبانه خانه، شروع به گفتن کرد: «بنویس مامان جان: ما بچه های ایران همیشه برای شما رزمندگان دعا می کنیم که ان شاء الله پیروز شوید... » خدا می داند که این مادر و فرزند چطور کلمات را هجی می کردند تا کودک بتواند این نامه را با هزاران امید بنویسد ... اندکی در حال خود بودم که بغلی ام سمتی از موکب را به من نشان داد. واقعا زیبا بود! مادری داشت نامه می نوشت برای حافظان امنیت در حالی که کاغذ را پشت پسرش گذاشته بود و از قامت راستش برای نوشتن نامه کمک می گرفت، همین قدر همراه و پای کار بودند. برای من باور نکردنی بود انگار همه ما یک جور دیگر شده بودیم. شهادت رهبرمان چه ها که با ما نکرده بود... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۵,۱۶ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و ششم , سی و هفتم جنگ _ کاشان بیش از ۳۰ روز از آغاز جنگ گذشته است و مردم هرروز و هرشب جای اینکه تعدادشان کمتر شود هرشب بیشتر از شب قبل، و هربار پرشورتر از قبل در میادین جمع می‌شوند، انگار که خستگی در جانشان راهی نداشته باشد . هرروز و هرشب شعار دادن و خیابان ها را مملوء از حضورشان کردن برایشان تبدیل به روتینی همیشگی شده باشد. مثل شب های دیگر امشب هم بعد از اذان مغرب همه در میدان جمع شده اند. مادربزرگ ها و پدربزرگ ها روی صندلی نشسته اند و پسران جوان در وسط میدان ایستاده و پرچم های بزرگی را به اهتزاز در می‌آورند، پرچم ایران جانمان و پرچم هایی که نام مبارک حضرت ابوالفضل (ع) بر روی آنها نقش بسته است، آخر مردم عزیز کاشان ارادت خاصی به علمدار کربلا دارند. مردم دور تا دور میدان ایستاده اند، مردان و زنان جوان‌ همراه با بچه هایشان که یکی در بغل پدر است و دیگری دست مادر را گرفته و پرچم کوچکی در دست دیگرش دارد. بعضی ها کنار موکبی که چای پخش می‌کند ایستاده اند، به انتظار پر شدن استکان ها، تا استکانی چای بنوشند و گلویی تازه کنند. بچه های کوچک دور موکب کناری جمع شده اند تا روی دست های کوچکشان پرچم وطنشان نقش ببندد. مثل هرشب سوره‌ی فتح را می‌خوانیم و بعد مجری برنامه های دیگر را اعلام می‌کند. دسته‌ی کوچکی از دختران سرود می‌خوانند.‌ بعد پسر بچه ای رجز خوانی می‌کند و ما شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر می‌دهیم. در آخر دعای توسل می‌خوانیم و همگی باهم دست توسل بالا می‌بریم تا با دعای امامان معصوم شاهد پیروزی جبهه‌ی اسلام باشیم. بعد از آن هم راهپیمایی شروع می‌شود... پیر و جوان همه با هم پشت به ماشین صدا، با پرچم هایی که در دست دارند، حرکت می‌کنند و شعار می‌دهند و با سرودهایی که از ماشین صدا پخش می‌شود همخوانی می‌کنند و نمی‌گذارند که دمی بی‌شعار بگذرد و به صورت خودجوش در گوشه و کنار مسیر، فردی از ته دل فریاد می‌زند مرگ بر آمریکا و همه‌مان با او همراهی می‌کنیم.یا پسر بچه ای کوچک فریاد می‌زند مرگ مرگ اسرائیل ما همه با خنده او را همراهی می‌کنیم در شعار دادن. و بازهم قدمی دیگر که بر می‌داریم دخترانی نوجوان، مردی میانسال، دختر بچه ای کوچک و...از عمق وجودشان شعار نابودی کفر سر می‌دهند و ما با دل و جان با آنها همراهی می‌کنیم. حتی اگر آقای مجری نباشد و حتی اگر بلندگو خراب شود هیچ چیز مانع فریاد های انتقام خواهی این مردم نمی‌شود... ✍🏻 صدیقه ابراهیمی ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب در حالی که مردم را تماشا می کردم دوستم مرا کنار کشید و گفت: تو قضیه عکس آقا را متوجه شدی ؟ گفتم : نه چی بوده ؟ دوستم با سوال من چشمانش برق زد و با ذوق شروع به تعریف اتفاقی که افتاده بود و حس و حالش کرد. برایم گفت که در کنار میز ایستاده بودند و داشتند با خانمی که سن و سالی که از روزگار گذرانده بودند، صحبت می کردند که ناگهان باد شدیدی می وزد و عکس امام خامنه ای که روی میز قرار داشته را روی زمین می اندازد. آن خانم با حالت خاصی که نشان از نگرانی داشته می پرسد : عکس شکست؟ و دوستم آن خانم را آرام می کند و می گوید که تصویر شیشه ای نبوده و اتفاقی نیفتاده است. خانم نفس راحتی می کشد و می گوید: عکس آقا افتاد سرم درد گرفت. این سخن برای ما سرشار از معنا بود. آری دیگر این مردم طاقت ندارند کوچک ترین آسیبی به عکس امامشان برسد چه برسد به وجود مبارکشان. از دست دادن یک امام، یک پدر خیلی طاقتمان را برده و دیگر تاب تحمل نداریم. با تمام وجود از خدا می خواهیم که امام خامنه ای عزیز ما را از گزند بلایا در امان بدارد... وقتی از موکب داری می گوییم لازم است که این را هم متذکر شویم که، از جذابیت های موکب داری آشنایی با اقشار مختلف جامعه و هم صحبتی با آنهاست. در یکی از این موارد خانمی با بچه های موکب هم صحبت می شود و برایش تعریف می کند که ۱۲ روز است که از تهران به قم آمده و به دلیل ناراحتی قلبی و صدای پی در پی انفجار ها توان ماندن در تهران را نداشته است. اقوام از او می خواهند که به خانه آنها برود ولی او ماندن در حرم را ترجیح می داده و برایش راحت تر بوده است. در یکی از همان روز ها که در حرم اسکان داشته به سمت بلوار بهار می آید و متوجه راه اندازی موکبی در بلوار می شود ولی به دلیل نیمه کاره بودن ترجیح می دهد که برود و هنگامی که موکب آماده شد برگردد تا از آنچه در موکب می گذرد مطلع شود. مدتی بعد برمی گردد و جالب اینجاست که این خانم، گمشده ای که به دنبالش بوده است را در موکب ما پیدا می کند و این گمشده چیزی نبود جز آرامش! چقدر این شرح حال ها دلچسب است. یک موکب در دل شهر این چنین تاثیر گذار! حیرت آور است! ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸 زیر علم موکب قصه دلبستگی مردم به موکب ها به اینجا ختم نمی شود. موکب فرزندانش را در آغوش می کشد و این بار یک زوج جوان مهمان موکب می شوند. دوستم تعریف می کند که، در محوطه سبزه زار بلوار به سمت حرم، درحال قدم زدن و پیگیری کارها بوده است که یک زوج جوان را می بیند درحالی که چای در دست داشتند و روی نیمکتی دور تر از محوطه موکب، در حال نوش جان کردن چای بودند. این دو زوج از دوستم می پرسند که صوت هایی که می گذارند با بلوتوث است یا فلش وصل می کنند؟ و بعد از دوستم می خواهند که اسم صوت قبلی را به آنها بگوید چرا که چند روزه به دنبال این صوت می گردند و پیدایش نمی کنند. این گفت و گو به پایان می رسد اما فردای آن روز، زوج به جای چند نیمکت آن طرف تر حالا رو به روی موکب به انتظار آغاز فعالیت آن نشسته بودند و با لبخندی که نشان از رضایت داشت به ما نگاه می کردند. انگار آنها هم نمک گیر موکب شده بودند... یکی از کارهای جذابی که بچه های موکب انجام می دهند هویت بخشی به نوجوانان است. تعدادی از همین نوجوانان از جلوی موکب عبور می کردند که چشمشان به دارت طراحی شده با چهره نتانیاهو و ترامپ می افتد، به سمت دارت می آیند و یکی از بچه های ما تیر های دارت را به بزرگترین آنها می دهد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
۱۷,۱۸ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و هشتم , سی نهم جنگ _ رشت مثل هر شب نزدیک میدان شهرداری رشت از ماشین پیاده شدیم. در مسیر پیاده روی تا رسیدن به محل تجمع از کنار بازاری ها، پوستر عکس امام شهیدمان، پرچم ایران به دست گذر کردیم. هر شب انگار باز حضورمان تازگی دارد، برای تک تک اهالی اینجا .‌‌‌.. به سیل جمعیت وصل شدیم. نماهنگ های حماسی خروشان پشت هم با نواهای مردم در گوش آسمان میپیچد. و حالا مجری اعلام می‌کند:« دوباره مثل رسم هر شب ببینیم با هم صدا و تصویر حضرت آقا رو. » کلیپی از جلسات مختلف حضرت آقا با خانواده های شهدا بود، صدای خنده های قشنگ شان جلوی کوچولو های شهدا که برای آقا طنازی می کردند چقدر دلنشین بود. چه شانه مرد هایی هیکلی که نلرزید... چه نگاه های نافذ و خیره ای که چشم از رو مانیتور تجمع برنداشت.‌‌ چه کسی فکرش را می‌کرد آقا جان ۳۷ ، ۳۸ روز از شهادت تان بگذرد و حتی نتوانسته باشیم یک دل سیر برایتان اشک بریزیم. همه با هم در حال شعار دادن خودجوش بودیم :« ای همه امیدم راهت ادامه دارد...» ناگهان دیدیم که، تابوت شهید میهمان میدان دار مردم شد. «این علی که دارید پیکرش رو همراهی مي کنيد جوان رشیدی بوده هااا!» صدای مجری توی گوش هایمان پیچید. فقط اشک بود که الان مهمان صورت هایمان شده بود. «تی مار دیل تره بی قراره.... می چشمان تی وسی ابر بهاره .... می دیل تی وسی بی قراره....» حالا زنان اینجا برای این شهید مادری می کنند و لالایی می خوانند : «علی جان چقدر تی گهواره سر تا صوبح نخوفتم... من تره تی جان سر لای لای بگفتم....» اشک هایمان رو پاک کردیم، و دوباره هم نوا شدیم و رجز خواندیم : «و باز امیدواریم چون الله اکبر.....» ✍🏻 دخترک گیلک ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۹ فروردین ۱۴۰۵ روز چهلم جنگ _ قم ساعت یک و چهل و پنج دقیقه بامداد است و ما در میدان مفید تجمع کرده ایم. پرچمم را بلند می کنم و به زیبایی این لحظات خیره می شوم. به کوچک و بزرگ این مردم که از هیچ کاری برای ایران، دریغ نمی کنند. به اینکه چقدر باعث افتخارم هستند، این هموطنان شجاع و فهمیده. مادر جوانی رو به روی من است که با یک دست نوزاد خود را در آغوش گرفته و با دست دیگرش پرچم را. چند قدم دورتر، مادربزرگی با ویلچر به سمت ما می آید . پسر جوانی بین مردم برچسب گوشی با نقش ابر مرد ایران پخش می کند و من هم کارم این است که تمام این تصاویر را در ذهنم ثبت کنم و تند تند بنویسم . کمی جلوتر می روم تا بقیه مردم را در نقطه دیگر میدان ببینم. هر چه به جمع عظیم مقابل نزدیک تر می شوم، تصاویر برایم واضح تر می شوند. صفحه نمایش بزرگ وسط میدان دارد فیلم های دیدار آقا با مردم را نشان می دهد. به اطرافیانم نگاه می کنم، سکوت کردند و بی صدا اشک می ریزند. فضا سنگین است. برخلاف چند دقیقه پیش که مردم در مقابل دانشگاه مفید پرچم می گرداندند و رجز می خواندند، اینجا خبری از مداحی نیست، تنها صدای مجری می آید که با حرف هایش، گریه های مردم را تشدید می کند و آتش به قلب داغدارشان می زند. فقط یک نگاه کافیست تا اشکم جاری شود. چند دقیقه دست از تایپ می کشم و به عکس خندان آقا خیره می شوم. اشک، بی صدا راه خودش را پیدا می کند و دیدم تار می شود.. پس از چند دقیقه اشکم را پاک می کنم ، پرچمم را در دست میگیرم و باز هم جلوتر می روم. می روم که بیشتر ببینم . دوست دارم چشم هایم را پر کنم از این رژه های باشکوه. تقریبا به انتهای جمعیت می رسم که کم کم موکب عراقی ها خودش را نشانم می دهد. مرد عراقی جلوتر ایستاده و به مردم آب تعارف می کند. از همان آب هایی که در کربلا و نجف پیدا می شود. من را که می بیند، به عراقی جمله ای می گوید و آب را دستم می دهد . اول بویش میکنم، بوی فرات می دهد. دیگر تقریبا تمام میدان را گشته ام . بر می گردم و دوباره همه را مرور می کنم. میدان مفید امشب ، هیچ گونه شباهتی به میدان مفید قبل از این چهل روز ندارد . این موکب ها و پرچم ها با آن عقیده و استواری که در نگاه صاحبانشان موج می زند ، او را شبیه به مسیر پیاده روی اربعین اباعبدالله کرده است. میخواهم بروم که چشمم به پرچم یا قائم آل محمد (ص) در دست علمدار می افتد ؛ مثل همیشه بالاتر از همه پرچم هاست. گوشی رو دوباره در دست می گیرم و متنم را نگاه می کنم. انگار شور اینجا و مردم حاضر در صحنه، به من هم سرایت کرده است که این گونه دیوانه وار هر چه دیده ام را نوشته ام . نگاهی کوتاه ، نشانم می دهد که چقدر چهره متنم ساده است و بی لعاب! بدون ارایش و آرایه هایی که اندکی آن را رنگ و رو ببخشند. هرچند، آنقدر حقیقت اینجا عیان است که دیگر نیازی به آن رنگ و لعاب های ادبی نیست، نیازی به استعاره و کنایه و تشبیه نیست زیرا تمام معنا اینجاست. تاریخ، فرهنگ، هنر، جامعه شناسی، شعر و ادبیات اینجاست. و شاید تعبیر دقیق ترش همانی است که آوینی شهید فرمود: چه می جویی؟ عشق؟ اینجاست. ✍🏻 وجیهه رضازاده جودی ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب آن پسر هم با مدیریت بچه ها، با هم دارت بازی می کنند و علاوه بر بازی خودشان، برخی از بزرگتر ها را هم دعوت به بازی می کنند. آن پسر نوجوان که به نظر از بقیه بزرگتر بوده با دیدن نصب پرچم ها توسط بچه های ما از آنها می خواهد که پرچم ها را به او بدهند تا آنها را نصب کند. او که حالا همیار ما شده بود خودش را به ما معرفی می کند؛ اسمش محمد حسین است. محمد حسین با دقت تمام پرچم ها را گوشه و کنار بلوار، روی درختان و هر جا که امکان آویزان کردن آن باشد نصب می کند و این به ما نشان می داد چقدر می توانیم در کار ها روی محمد حسین حساب باز کنیم. آن روز ما از محمد حسین به خاطر همه تلاش ها و کمک هایش تشکر کردیم و از او خواستیم تا فردا هم بیاید. محمد حسین با خوشحالی استقبال کرد و اتفاقا از ما خواست که مسئول دارت و بازی های دیگر موکب باشد و این برای ما احساس خوشایندی داشت از اینکه یک نوجوان انقدر پای کار و فعال است. کار محمد حسین به همان یک روز محدود نماند و طبق گفته خودش فردای آن روز هم آمد تا قسمت بازی موکب را مدیریت کند. جالب بود که محمد حسین وقتی سرش از کار بازی خلوت می شد به قسمت دیوار جیغ می آمد و نوشته ها را با دقت می خواند و احیانا اگر کسی ناسزا یا حرف بدی روی دیوار نوشته بود به ما خبر می داد تا آنها را امحاء کنیم این حجم از مسئولیت پذیری این نوجوان برای ما اعجاب آور بود. چقدر خوب می شد روی این نسل حساب باز کرد.. محمد حسین در انتهای آن روز هم گفته بود که می خواهد به ما کمک کند و پرسیده بود که هستیم یا نه؟ و هنگامی که دوستم برایش توضیح داد که ممکن است در روز های آینده ما نباشیم ولی موکب با دانشجویان دیگر برقرار است گفته بود که شما نباشید من هم نمی آیم انگار او هم از این که به او مسئولیت محول کردیم راضی بود و آمدن به موکب را برای این امر و به این امید دوست داشت. ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا