eitaa logo
سَرْخَـــطْ
96 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳,۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز پنجاه و پنجم , پنجاه و ششم جنگ ...بگذریم مثل هر روایتی از تجریش، تونل وحدت امشب را اینگونه ترسیم می‌کنم: پشت مردم موکبی جدید زده بودند و آش می‌دادند. می‌دانم که اگر بودی حتما یک کاسه باهم می‌خوردیم. مثل شب آخر پرچمی بلند به دست مردم داده بودند و همه باهم آن‌را نگه داشتیم. کسانی خستگی ناپذیر در میان ماشین ها پلاکارد به دست یا با پرچم ایستاده بودند. دلم میخواست مثل هر بار که به هرکس پرچم نداشت پرچم می‌دادیم، پرچم بدهم. اما زبانم قفل شده بود و بغض راه گلویم را سخت چنگ میزد. در میانه‌ی راه یکی از اهالی محله را دیدم. مطمئنم گفتی : اینجا هم آشنا دیدی باز ؟ ولی من نشنیدم ... کمی که حالم بهتر شد با خودم فکر کردم این مردم انتقام شهدا را می‌گیرند. شاید شما به آقای عزیزمان ملحق شده باشید ولی مردم باغیرت ایران اجازه نمی‌دهند. خون هیچ کدامتان پایمال شود. رهبر شهید : والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته ✍🏻فاطمه سادات حسینی المدنی ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب ... این کودکان همان هایی هستند که اگر یک ثانیه بابت کاری یا چیزی که نمیخواهند ازشان مهلت بخواهی زمین و زمان را به هم می دوزند ولی حالا آرام و معصوم و حرف گوش کن برای آنچه می خواستند حاضر به تن دادن به هر سختی بودند. کودکان هم دنیای جالبی دارند... بعضی چهره ها انقدر معصوم است که دل کندن از آنها جانکاه است. راستی چند تا از این کودکان معصوم تا کنون زیر موشک دشمنان و خناسان جان دادند؟!... مکالمه ای مرا درحالی که غرق در افکارم هستم بیرون می کشد چشم می دوزم و راننده اتوبوس واحد را می بینم که با لباس فرم آبی رنگ اتوبوسرانی همراه با سردوش هایی که نماد اتوبوسرانی دارند جلوی میز ایستاده است. جا کارتی اش را در آورده و کاغذ و لیوان چایش را هم روی میز گذاشته است، به دنبال کارت بانکی اش می گردد تا به موکب کمک کند. عملیاتش را انجام می دهد و رسید صادر می شود وسایلش را بر می دارد و تشکر می کند و سریع به سمت اتوبوسش که کناره خیابان پارک کرده رهسپار می شود. لحظه ای به میز نگاه می کنم چشمانم گرد می شود و می گویم کاغذ!! این کاغذ برای ان اقاست با همین حرف بادی می وزد و کاغذ را می اندازد یکی از بچه ها که شاهد حرف من بود را متوجه می کنم که سریع آن کاغذ را به من بدهد... ادامه دارد... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۵،۶ اردیبهشت ١۴٠۵ روز پنجاه و هفتم، پنجاه و هشتم جنگ _ قم روز ها و شب ها می آیند و می روند، روز هایی که مثل همیشه دانشگاه نمی رویم و شب هایی که در خیابان مشق رشادت و اقتدار می کنیم. انگار جای شب و روزمان عوض شده است و همه این ها برای وطن است. برای خاک ارزشمندی که جان فدا ها دارد. شب ها به مطالبه می رویم خیابان، مطالبه حق مان، مطالبه انتقام عزیزانمان و... جالب آنکه هنوز هم خسته نشده ایم!! شاید بهای خسته شدن را میدانیم که به آن تن نمی دهیم. شاید هم غیرتمان اجازه نمی دهد دشمن دست درازی به حریممان کند و شاید... چقدر این شاید ها را دوست دارم چون هر چه هست قلب هایمان را یکی کرده متحد در کنار همیم هر شب در هر کوی و خیابان. شب ها، به یاری خدا و جوشش مردم روشن است واهمه از تاریکی شب نداریم چون در کنار همیم. بچه ها یک سو بازی می کنند، پیرمرد ها روی صندلی هایشان نشسته اند و مشت گره کرده اند و تکبیر می گویند. مادر ها طفل چند ماهه به آغوش گرفته حاضرند و همه اینها تجلی وحدت است. دشمن اگر می دانست که در این جمع ها چه چیز هایی اتفاق می افتد خدا می داند چه حالی می شد. نسل آینده در حال پرورش در بستر اجتماعات است و خودش اهل کلام و فعالیت شده است چند شبی است که بچه های خرسالی را می بینم که خودشان برای یکدیگر با قلمو های رنگی اشکال مختلف با سه رنگ ایران می کشند و با هم کیف می کنند. کمی آن طرف تر بچه ها پشمک درست می کنند و بیشتر مشتری هایشان هم سن و سالان خودشان است. قدم که بر می دارم کودکی را می بینم در حال شربت ریختن... چه خبر است؟! آری حقیقت این است؛ کودکان میناب رفتند اما هم سن سالانشان با قدرت حماسه سازی می کنند... ✍🏻فاطمه سادات رضوانیان ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸زیر علم موکب کاغذ را باز می کنم مطمئنم که چیز مهمی برای آقای راننده است. بالای صفحه آرم راهنمایی رانندگی را می بینم و مطمئن می شوم این کاغذ متعلق به همان آقا است چون فنری رها شده به دنبالش می دوم تا دوری مسافت را قبل از دیر شدن و رفتن آقای راننده با اتوبوسش، جبران کنم. نزدیکی اتوبوس است که بالاخره به راننده می رسم و از پشت صدایش می کنم آقا آقا! آقای راننده مهربانانه، بر می گردد و نگاهم می کند؛ کاغذ را به سمتش دراز می کنم و می گویم کاغذتان را جا گذاشتید! نگاه آقای راننده تغییر می کند و از حالت چهره اش متوجه می شوم که چیز مهمی را جا گذاشته کلی از من تشکر می کند و من، مسرور از کمکی که کردم دوباره به آغوش موکب باز می گردم اما در راه افکارم به جان هم می افتند و یکی می گوید حالا که با آقای راننده آشنا شدم ای کاش ازش درباره همه دکمه های مختلفی که بغل فرمان اتوبوس هست می پرسیدم و او هم حتما به خاطر کاری که کردم جوابم را می داد. بعد فکر بعدی نهیبی می زند که چه غلطا یه کاغذ دادی چه توقع ها داری؟! خلاصه افکارم تا رسیدن به موکب با هم کشتی می گیرند و من فقط با حس مسرت حاصل از انجام کار سعی در جدا کردن افکار گلاویز شده بر همم دارم. ادامه دارد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸زیر علم موکب ...نزدیک اذان ظهر بود، که یکی از بچه ها گفت میتونی حاج آقا تور کنی بیاد نماز جماعت بخونیم. چشمانم چهارتا شد و گفتم واقعا میتونیم اینجا نماز بخونیم؟ گفت: آره حصیر می اندازیم و نماز می خوانیم، خیلی خوشحال شدم و چشم چرخاندم تا حاج آقا پیدا کنم اما دوستم سریع تر از من پشت موکب حاج آقایی را دیده بود و تورش کرده بود. حالا نغمه اذان در باند موکب طنین انداز شده بود و به جانمان جلا می بخشید. آقایون حصیر ها را پهن کردند حاج آقا جلو ایستاد و اقامه گفت و الله اکبر... نماز آغاز شد. زیر آسمان خدا در کنار طبیعت و سبزه زار اطراف حرم و در هوای بهاری این راز و نیاز با معبود چقدر شیرین و دلچسب بود. اینکه در هیاهوی شهر، آرام و مطمئن به درگاه حق به وقت ملاقات حاضر می شوی و راز و نیاز می کنی چه صفایی دارد... به راستی این نماز جماعت چه شکوهی داشت که عابران را به سمت خود می کشید و حالا آنها هم کنار ما اقامه می بستند این کشش تامل برانگیز است! ادامه دارد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸زیر علم موکب نماز شیرین ما تمام می شود و حصیر ها را جمع میکنیم و دوباره به کارمان مشغول می شویم. چای امروز موکب با بقیه روزها فرق می کند، چایمان نبات به دل دارد و شیرین است. همین امر کافی است که چای نخور ها را هم ترغیب به چای کند و من هم یکی از همان ها... به دوستم می گویم خیلی کم چای میخورم، اما بد جور هوس کردم اینجا چای بخورم دوستم هم می گوید من هم همین طوری هستم، اما از وقتی موکب می آیم چندتا چای می خورم چون هم چیز دیگری نمیخورم و هم چای خوشمزه است نمی ،توانم دست رد به سینه چای بزنم. ترغیبم می کند که حتما چای بخورم و من هم می گویم که منتظر هستم میز خلوت شود تا بروم چای بگیرم. یه نگاهم به میز است نگاه دیگرم به محیط اطراف موکب اما هر چه زمان می رود دریغ از لحظه ای که مردم تمام شوند و من بتوانم به راحتی یکه و تنها چای طلب کنم نمی دانم چقدر چشم دوختم که ناگهان دوستم که ترغیبم کرده بود، با یک لیوان چای به سمتم آمد کمی خجالت کشیدم اما چای را با تشکری جانانه تحویل گرفتم و عطرش را در کالبدم رسوخ دادم و بسم الله گفتم و چای را نوشیدم جایتان خالی عجب طعمی داشت این چای! من که چای خور نیستم ولی این چای حرف نداشت و واقعا چسبید! دست دوستم درد نکند!... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸زیر علم موکب پاهایم گز گز می کند. قریب به ده ساعت سر پا بودن، دارد کم کم اثرات خودش را روی بدنم نشان می دهد. همان ساعاتی که متوجه این خستگی نبودم و کار می کردم. به دست هایم نگاه می کنم. در این یک ماهی که موکب بهار بر پا شده، زیاد پیش آمده در حال چای ریختن بخشی از دستم را بسوزانم ، امروز هم از این قاعده نانوشته‌ مستثنی نبود . کف دست هایم را لمس میکنم و بخش های زبر شده اش را به رخ خودم می کشم. مرحبا! شاید دارم کارم را درست انجام می دهم و این هم نشانه است. نمی شود که بروی ، ادعای بسیجی بودن و موکبی بودن داشته باشی و هیچ زحمتی هم نکشی. نمی شود که خسته نشد ، درد نکشید، صبوری نکرد و در نهایت به اجر رسید. اکنون، کف دستم را بیشتر می پسندم. از دست ها فارغ می شوم و به پاهایم نگاه میکنم. زیاد سر پا بوده ام و اکنون پاهایم عمیقا درد می کند. دردش را دوست دارم... ادامه دارد... ✍🏻 وجیهه رضازاده جودی ▪️سرخط @srkhat_ir