eitaa logo
سَرْخَـــطْ
96 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸زیر علم موکب کاغذ را باز می کنم مطمئنم که چیز مهمی برای آقای راننده است. بالای صفحه آرم راهنمایی رانندگی را می بینم و مطمئن می شوم این کاغذ متعلق به همان آقا است چون فنری رها شده به دنبالش می دوم تا دوری مسافت را قبل از دیر شدن و رفتن آقای راننده با اتوبوسش، جبران کنم. نزدیکی اتوبوس است که بالاخره به راننده می رسم و از پشت صدایش می کنم آقا آقا! آقای راننده مهربانانه، بر می گردد و نگاهم می کند؛ کاغذ را به سمتش دراز می کنم و می گویم کاغذتان را جا گذاشتید! نگاه آقای راننده تغییر می کند و از حالت چهره اش متوجه می شوم که چیز مهمی را جا گذاشته کلی از من تشکر می کند و من، مسرور از کمکی که کردم دوباره به آغوش موکب باز می گردم اما در راه افکارم به جان هم می افتند و یکی می گوید حالا که با آقای راننده آشنا شدم ای کاش ازش درباره همه دکمه های مختلفی که بغل فرمان اتوبوس هست می پرسیدم و او هم حتما به خاطر کاری که کردم جوابم را می داد. بعد فکر بعدی نهیبی می زند که چه غلطا یه کاغذ دادی چه توقع ها داری؟! خلاصه افکارم تا رسیدن به موکب با هم کشتی می گیرند و من فقط با حس مسرت حاصل از انجام کار سعی در جدا کردن افکار گلاویز شده بر همم دارم. ادامه دارد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸زیر علم موکب ...نزدیک اذان ظهر بود، که یکی از بچه ها گفت میتونی حاج آقا تور کنی بیاد نماز جماعت بخونیم. چشمانم چهارتا شد و گفتم واقعا میتونیم اینجا نماز بخونیم؟ گفت: آره حصیر می اندازیم و نماز می خوانیم، خیلی خوشحال شدم و چشم چرخاندم تا حاج آقا پیدا کنم اما دوستم سریع تر از من پشت موکب حاج آقایی را دیده بود و تورش کرده بود. حالا نغمه اذان در باند موکب طنین انداز شده بود و به جانمان جلا می بخشید. آقایون حصیر ها را پهن کردند حاج آقا جلو ایستاد و اقامه گفت و الله اکبر... نماز آغاز شد. زیر آسمان خدا در کنار طبیعت و سبزه زار اطراف حرم و در هوای بهاری این راز و نیاز با معبود چقدر شیرین و دلچسب بود. اینکه در هیاهوی شهر، آرام و مطمئن به درگاه حق به وقت ملاقات حاضر می شوی و راز و نیاز می کنی چه صفایی دارد... به راستی این نماز جماعت چه شکوهی داشت که عابران را به سمت خود می کشید و حالا آنها هم کنار ما اقامه می بستند این کشش تامل برانگیز است! ادامه دارد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸زیر علم موکب نماز شیرین ما تمام می شود و حصیر ها را جمع میکنیم و دوباره به کارمان مشغول می شویم. چای امروز موکب با بقیه روزها فرق می کند، چایمان نبات به دل دارد و شیرین است. همین امر کافی است که چای نخور ها را هم ترغیب به چای کند و من هم یکی از همان ها... به دوستم می گویم خیلی کم چای میخورم، اما بد جور هوس کردم اینجا چای بخورم دوستم هم می گوید من هم همین طوری هستم، اما از وقتی موکب می آیم چندتا چای می خورم چون هم چیز دیگری نمیخورم و هم چای خوشمزه است نمی ،توانم دست رد به سینه چای بزنم. ترغیبم می کند که حتما چای بخورم و من هم می گویم که منتظر هستم میز خلوت شود تا بروم چای بگیرم. یه نگاهم به میز است نگاه دیگرم به محیط اطراف موکب اما هر چه زمان می رود دریغ از لحظه ای که مردم تمام شوند و من بتوانم به راحتی یکه و تنها چای طلب کنم نمی دانم چقدر چشم دوختم که ناگهان دوستم که ترغیبم کرده بود، با یک لیوان چای به سمتم آمد کمی خجالت کشیدم اما چای را با تشکری جانانه تحویل گرفتم و عطرش را در کالبدم رسوخ دادم و بسم الله گفتم و چای را نوشیدم جایتان خالی عجب طعمی داشت این چای! من که چای خور نیستم ولی این چای حرف نداشت و واقعا چسبید! دست دوستم درد نکند!... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸زیر علم موکب پاهایم گز گز می کند. قریب به ده ساعت سر پا بودن، دارد کم کم اثرات خودش را روی بدنم نشان می دهد. همان ساعاتی که متوجه این خستگی نبودم و کار می کردم. به دست هایم نگاه می کنم. در این یک ماهی که موکب بهار بر پا شده، زیاد پیش آمده در حال چای ریختن بخشی از دستم را بسوزانم ، امروز هم از این قاعده نانوشته‌ مستثنی نبود . کف دست هایم را لمس میکنم و بخش های زبر شده اش را به رخ خودم می کشم. مرحبا! شاید دارم کارم را درست انجام می دهم و این هم نشانه است. نمی شود که بروی ، ادعای بسیجی بودن و موکبی بودن داشته باشی و هیچ زحمتی هم نکشی. نمی شود که خسته نشد ، درد نکشید، صبوری نکرد و در نهایت به اجر رسید. اکنون، کف دستم را بیشتر می پسندم. از دست ها فارغ می شوم و به پاهایم نگاه میکنم. زیاد سر پا بوده ام و اکنون پاهایم عمیقا درد می کند. دردش را دوست دارم... ادامه دارد... ✍🏻 وجیهه رضازاده جودی ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸زیر علم موکب دردش به من می گوید که درگیر بی دردی نشدم و خواب خرگوشی چشم و گوشم را نبسته. خودم را اینگونه بیشتر می پسندم. صورتی به هم ریخته و خسته دارم، با لبخندی که دیگر نیست. آنقدر در موکب از لبخند و صحبت هایم خرج کرده ام که اکنون به یک مجسمه بی روح می مانم. اما من ، تمام این هارا دوست دارم. می دانم که صورتم پس از چند ساعت استراحت دوباره سرحال می شود ، دست و پایم جان دوباره می گیرند ، لبخند باز هم کل صورتم را خواهد گرفت و من هم به موکب خواهم رفت. می روم ، کار می کنم ، خسته به خانه بر می گردم و این چرخه تکرار می شود. اما بر خلاف آنچه به نظر می رسد، اصلا ملال آور و تلخ نیست. برعکس، من با اشتیاق به موکب می روم. آنجا خنده های زیادی برای من اتفاق می افتد و دوستان جدیدی سر راهم می آیند. تلخ نیست؛ آدم وقتی برای خودش تلاشی می کند، خستگی و منتی ندارد . هرچه می کند برای خودش است . من هم همین گونه هستم. موکب برای من، بیشتر از اینکه جایی برای خدمت کردن به دیگران باشد، بستری است که روحم را با انفاس و افراد قوی، مومن و دلنشین همراه می کند. ✍🏻 وجیهه رضازاده جودی ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ روز شصت و سوم جنگ _ رشت به رسم جمعه هر هفته امشب هم اقامه دسته جمعی نماز استغاثه امام زمان عجل الله تعالی فرجه بود . گفته بودم طول می کشد از جایی که ماشین پیاده می شویم تا به محل تجمع برسیم. باید در واقع بازار و آدم های زیادی رو رد کنیم، از کنار مغازه و چهره های متعجب بسیاری بگذریم. درست است که بیش از ۶۰ شب گذشته است ولی حضور هر شب مان اعجازی است برای خودش... من هم امشب علم جدیدی به دست داشتم، چوب نی بلندی همراه با پرچم بزرگ سه رنگ ایرانِ جان مان. تصمیم گرفتم محکم و با صلابت دقیقا از کنار کاسب ها و مغازه ها رد بشوم چهره های بهت زده شان دیدنی بود. باید بدانند این مکتب خستگی نمی شناسد. رسیدیم ولی دیر رسیدیم . _ صلو علیه و سلمو تسلیما... این اولین چیزی بود که شنیدم رو کردم به پرچمم ناخودآگاه بهش گفتم دیدی عاقبت بخیر نشدیم... ولی دلم گرم بود به نیت ! خدا همین را ازما قبول کند. من و مامان همديگر را گم کردیم علم دستش بود، هر چه با چشم دنبالش کردم پیدایش نکردم. تا چشم کار می کرد پرچم بود و پرچم ... گیج و خسته نشدم ، بین این علم ها جایش گفتم الهی شکرت... ممنون که این مردم مبعوث شده اند! حالا آقای آهنگران برایمان میخواند. نگفته بودم‌!! امشب ما میزبان بلبل خوش صدای خمینی هستیم: «سوی دیار عاشقان، رو به خدا میرویم بهر ولای عشق او، به کربلا میرویم منتظریم کی شب حمله فرا می رسد امر ز فرماندهی کل قوا می‌رسد...» همگی با هم با صدایی یکدست صلوات می‌فرستیم. توی چند لحظه ختم صلواتی راه می افتد... حاج آقا آهنگران می‌گوید :یکی از بهترین برنامه هایی که داشتم امشب توی رشت عزیزه... و چقدر این جمله به دلمان می شیند... مامانم زنگ میزند. پیدایش میکنم . یار همیشگی مان را به دست می گیرم. و حالا علم ایران به دست من بر فراز آسمان اوج می گیرد‌. امشب متفاوت است آقای آهنگران می گوید پیر نیست و جوانی اش مانع از خستگی ست ساعت ۱۲ شب گذشته است و ما حالا در پایان برنامه مثل همیشه دست به دعا می‌شویم، الهی عظم البلاء... ✍🏻دخترک گیلک ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸زیر علم موکب امروز ، روزی نبود که دانشگاه ما در موکب کار کند. با این حال، من ، به موکب رفتم. می دانستم از اشنایان کسی آنجا نیست و باید به یک جمع غریبه وارد شوم. ولی این ها باعث نشد که خانه بمانم. آن ساعت دانشگاه شهاب دانش موکب را در دست گرفته بود. وقتی رسیدم، چند دقیقه از دور نگاهشان کردم تا متوجه شوم مسئول و فرمانده شان کیست. همه دور یک نفر جمع می شدند و از او نظر می خواستند، با او مشورت می کردند و او را برای هر تصمیمی مقدم می شمردند. سمت او رفتم و صبر کردم دورش خلوت شود. استرس ارامی به جانم افتاده بود که از لحظه خروج از خانه نادیده اش گرفته بودم. من که دانشجوی این دانشگاه نبودم، اگر راهم نمی دادند باید چه کار می کردم؟ هرچند، بار ها با دانشگاه های دیگر مانده بودم و چای و قران می دادم، اما هربار نگران بودم که مبادا من را نپذیرند. امرو‌ز هم همین فکر داشت من را نگران می کرد. دوست داشتم موکب باشم، این هفته دانشگاه موکب را به دیگران بخشیده بود و من حقیقتا دلتنگ فضای پر از مهر آنجا بودم... ادامه دارد... ✍🏻 وجیهه رضازاده جودی ▪️سرخط @srkhat_ir