🔸زیر علم موکب
دردش به من می گوید که درگیر بی دردی نشدم و خواب خرگوشی چشم و گوشم را نبسته.
خودم را اینگونه بیشتر می پسندم.
صورتی به هم ریخته و خسته دارم، با لبخندی که دیگر نیست. آنقدر در موکب از لبخند و صحبت هایم خرج کرده ام که اکنون به یک مجسمه بی روح می مانم.
اما من ، تمام این هارا دوست دارم.
می دانم که صورتم پس از چند ساعت استراحت دوباره سرحال می شود ، دست و پایم جان دوباره می گیرند ، لبخند باز هم کل صورتم را خواهد گرفت و من هم به موکب خواهم رفت.
می روم ، کار می کنم ، خسته به خانه بر می گردم و این چرخه تکرار می شود. اما بر خلاف آنچه به نظر می رسد، اصلا ملال آور و تلخ نیست.
برعکس، من با اشتیاق به موکب می روم. آنجا خنده های زیادی برای من اتفاق می افتد و دوستان جدیدی سر راهم می آیند.
تلخ نیست؛ آدم وقتی برای خودش تلاشی می کند، خستگی و منتی ندارد . هرچه می کند برای خودش است .
من هم همین گونه هستم.
موکب برای من، بیشتر از اینکه جایی برای خدمت کردن به دیگران باشد، بستری است که روحم را با انفاس و افراد قوی، مومن و دلنشین همراه می کند.
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ روز شصت و سوم جنگ _ رشت
به رسم جمعه هر هفته امشب هم اقامه دسته جمعی نماز استغاثه امام زمان عجل الله تعالی فرجه بود .
گفته بودم طول می کشد از جایی که ماشین پیاده می شویم تا به محل تجمع برسیم.
باید در واقع بازار و آدم های زیادی رو رد کنیم،
از کنار مغازه و چهره های متعجب بسیاری بگذریم.
درست است که بیش از ۶۰ شب گذشته است ولی حضور هر شب مان اعجازی است برای خودش...
من هم امشب علم جدیدی به دست داشتم،
چوب نی بلندی همراه با پرچم بزرگ سه رنگ ایرانِ جان مان.
تصمیم گرفتم محکم و با صلابت دقیقا از کنار کاسب ها و مغازه ها رد بشوم چهره های بهت زده شان دیدنی بود.
باید بدانند این مکتب خستگی نمی شناسد.
رسیدیم ولی دیر رسیدیم .
_ صلو علیه و سلمو تسلیما...
این اولین چیزی بود که شنیدم
رو کردم به پرچمم ناخودآگاه بهش گفتم دیدی عاقبت بخیر نشدیم...
ولی دلم گرم بود به نیت !
خدا همین را ازما قبول کند.
من و مامان همديگر را گم کردیم علم دستش بود، هر چه با چشم دنبالش کردم پیدایش نکردم. تا چشم کار می کرد پرچم بود و پرچم ...
گیج و خسته نشدم ، بین این علم ها
جایش گفتم الهی شکرت...
ممنون که این مردم مبعوث شده اند!
حالا آقای آهنگران برایمان میخواند.
نگفته بودم!!
امشب ما میزبان بلبل خوش صدای خمینی هستیم:
«سوی دیار عاشقان، رو به خدا میرویم
بهر ولای عشق او، به کربلا میرویم
منتظریم کی شب حمله فرا می رسد
امر ز فرماندهی کل قوا میرسد...»
همگی با هم با صدایی یکدست صلوات میفرستیم. توی چند لحظه ختم صلواتی راه می افتد...
حاج آقا آهنگران میگوید :یکی از بهترین برنامه هایی که داشتم امشب توی رشت عزیزه...
و چقدر این جمله به دلمان می شیند...
مامانم زنگ میزند. پیدایش میکنم .
یار همیشگی مان را به دست می گیرم.
و حالا علم ایران به دست من بر فراز آسمان اوج می گیرد.
امشب متفاوت است آقای آهنگران می گوید پیر نیست و جوانی اش مانع از خستگی ست
ساعت ۱۲ شب گذشته است و ما حالا در پایان برنامه مثل همیشه دست به دعا میشویم،
الهی عظم البلاء...
✍🏻دخترک گیلک
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸زیر علم موکب
امروز ، روزی نبود که دانشگاه ما در موکب کار کند.
با این حال، من ، به موکب رفتم. می دانستم از اشنایان کسی آنجا نیست و باید به یک جمع غریبه وارد شوم. ولی این ها باعث نشد که خانه بمانم.
آن ساعت دانشگاه شهاب دانش موکب را در دست گرفته بود. وقتی رسیدم، چند دقیقه از دور نگاهشان کردم تا متوجه شوم مسئول و فرمانده شان کیست.
همه دور یک نفر جمع می شدند و از او نظر می خواستند، با او مشورت می کردند و او را برای هر تصمیمی مقدم می شمردند. سمت او رفتم و صبر کردم دورش خلوت شود. استرس ارامی به جانم افتاده بود که از لحظه خروج از خانه نادیده اش گرفته بودم.
من که دانشجوی این دانشگاه نبودم، اگر راهم نمی دادند باید چه کار می کردم؟ هرچند، بار ها با دانشگاه های دیگر مانده بودم و چای و قران می دادم، اما هربار نگران بودم که مبادا من را نپذیرند.
امروز هم همین فکر داشت من را نگران می کرد.
دوست داشتم موکب باشم، این هفته دانشگاه موکب را به دیگران بخشیده بود و من حقیقتا دلتنگ فضای پر از مهر آنجا بودم...
ادامه دارد...
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir