هدایت شده از احتضار
با تمام وجود میخواهم با او گرم سخن گفتن شوم
حرف بزنیم و دوستان خوبی برای هم بمانیم
در کنارش بنشینم و با یک فنجان چای صحبت کردن را آغاز کنم
جویای احوالش شوم
از او بپرسم چرا دیگر زندگی نمیکند؟
چرا دیگر به چشم او هیچ چیزی جلوه ای ندارد؟
اورا در آغوش بکشم
سرش را نوازش کنم و از او بپرسم
چرا همه چیز را کم اهمیت و بی ارزش نشان میدهد؟
سوال ها از او دارم
اما
او هیچوقت جوابی نمیدهد
همیشه سکوت میکند
فقط در آینه همچون دیوانه ای به من زل میزند...