تیکه اول هوشنگو درم که بعد از یه روز خسته کننده مثل همیشه صبح تا ظهر مدرسه ظهر تا شب سره کار خلاصه یه زندگیه نکبت باری دره که نگو حالا دره مره خانه تا یه رشته پلویی چیزی بزنه بر بدنو بخوابه و دوباره فردا زندگی نکبت بارشو تکرار کنه (یه تخم چشمی یهو از یه جایی میه پشتش)
عزیزه دلم تا کی میخوای حقارت بکشی مشتو لگد های بقیه رو تحمل کنی؟هوم؟تا کی میخوای تنها باشی و مردم مسخرت کنن؟ چرا نمیخوای جای که توی اون قلب مهربونت میسوزه رو تسکین بدی بهتر نیست که یه فکری برداری؟ میخوای کمکت کنم؟میخوای راه حلشو بهت بگم؟
هوشنگ:بگض گلومو گلفته ولی اغه(اره)