اگه محبوب داشتم الان میومد بوسم میکرد و بغلم میکرد و بهم میگفت عیبی نداره که همه کارات ریخته روهم و داری گند میزنی تو همه چیز و دلت تنگ شده و کلی غم داری و دلت میخواد تا صبح گریه کنی عزیزم من پیشتم تنهات نمیزارم و تا همیشه پیشتم
Star club .
باشه ولی اونموقعها اصلاً فکرشم نمیکردم که بزرگسالی اینجوری باشه .
هیچگاه بزرگسالی را چنین سنگین و وحشتناک نمیدانستم .
جایی که «شادی دیگر بیخیال نيست» ؛
برای بال زدن باید با اشک بالها را شست و برای یک جرعه امید، باید از کویر گذشت ..
اینجایی که اکنون ایستادهام لبخند زدن گاهی شبیه به مهمانیای میماند که همه درحال رقصیدن هستند اما تو در میان جمع تنهاترینی ؛
خوشحالی را از دیگران قرض میگیری تا فراموش کنی که چقدر به خودت بدهکاری .
انگار عشق هم در این بازار بزرگسالی کالای کمیابی شده ؛ نه برای زیستن، بلکه برای یادآوری زخمهایی که از دیروز به جا مانده .
گویی ترس سایهای شده که حتی در آفتاب هم از ما جدا نمیشود .
از فردای نیامده میترسیم و امروز را در همین ترس قربانی میکنیم و گذشتهای که همانند سایهایست که حتی وقتی از نور فرار میکنی باز هم پشت سرت ایستاده .
اینستا و تیکتاک هی دارن تو ساجسشنا آدمایی که دیگه تو زندگیم نیستن رو میارن
بس کن بس