دورانِآبی دودمیه_اسمیت
ازش پرسیدم: 40 سالگیمو چطوری تصور میکنی؟ گفت: جنازتو توی وان پیدا میکنم، وقتی یه شاتگان بغلت افت
و یه تیکه کاغذ ام کنار وان میبینم که توش نوشتی: "یادته 23 سال پیش مرگمو چطوری تصور کرده بودی؟"
امروز خلأ بود،
حال خوبی ندارم، سر کلاس دستام میلرزید، نمیتونستم یه مداد دستم بگیرم
از طرفی در راه رسیدن به وصالم، طوری که این وصال زیاد داره دلمو میزنه، یا داره باعث میشه از خودم بدم بیاد و اعتماد به نفسی که ذره ذره جمعش کرده بودم از دست بره، هیچوقت همچین حسی نداشتم..
روی زمین و هوا معلقم، نمیدونم.
روی شیار های مغزم راه میرفت و میگفت: اینم وضع پیادهرو هاشون.
یه تف کرد رو خاطراتم.