دورانِآبی دودمیه_اسمیت
امروز خلأ بود، حال خوبی ندارم، سر کلاس دستام میلرزید، نمیتونستم یه مداد دستم بگیرم از طرفی در راه
از این روز که برام خلأ بود تا الان خیلی گذشته، ولی بعد از اون هیچوقت هیچچیز شبیه قبل نشد
نه از یادم رفت، نه هنوز دوستش ندارم، نه لرزش دستم افتاده، تاریخ انقضای این وصال هم تموم شده خیلی وقته.
ولی منِ احمق هنوز همه چیز رو مثل روز اول یادمه و کل وجودم ثبت کرده خاطراتش رو.
ما ایرانی هستیم،
و حتی راضی به مرگ کسی که عداوت و کراهت در حقمون کرده باشه نیستیم.
گاهی به لباس هام فکر میکنم، که مرگم در کدام یکی از آنها رخ میدهد.