در قفسی تنیده ام زیر خفا خمیده ام
منتظر رهایی ام آواز پر کشیده ام
نه ارتفاع و همتی نه انتظار و منتی
در لابه لای میله ها از زندگی بریده ام
کدام یک مرهم بود ؟ کدام یک همدم بود ؟
در سایه کنایه ها از آدمی ترسیده ام
نه دست بر سمت من و نه نوری از پنجره ای
میان این دیوار ها در کفا پوسیده ام
آواز هم انگار نه هی ناز هم انگار نه
خودکوچکی و خودخوری بعد از تلاشی بی اساس
بر زندگی نالیده ام
گر باز شود این در و قفل
من میروم در ابر ها
در خیالات خودم بر ماه هم رسیده ام
روزی رسد در کنجکی من میشوم گنجشککی
قبل رهایی هایمان من حبس را هم دیده ام
حالا که من از آسمان پر میکشم آواز خوان
انگار بعد از مدتی دور جهان گردیده ام