در سمفونی غم ، هر نت نشان از یک زخم است.
به آغاز می ماند ، آغازی از جنس سکوتی سنگین ، وزنی از نبودن که هوا را غلیظ میکند یا به قولی اجازه تنفس را به من نمی دهد.
به گمانم اینجاست که سوگ آغاز می شود ، همان فقدان بی نهایت و بی پایان.
شاید هم چیزی بیشتر از فقدان ، گویی مانند از دست دادن بخشی از خویش می ماند.
غم همان مه غلیظی است که بر چشم ها می نشنید و جهان را خاکستری میکند.
هر نگاه به جایی که او نیست خنجری ست که در زخم می چرخد.
اما فکر میکنم در دل همین سمفونی نت های آرام و لطیف تری می دمد.
ریتمی آرام از یادآوری خاطرات شیرین ، تصاویری رنگین از گذشته ای که هنوز زنده است ، فکر میکنم در اینجاست که غم دیگر فقط درد نیست ، بلکه پلی می شود به آنچه بود.
سوگ در این لحظات دیگر نابودگر نیست ، بلکه نگهبان عشق و خاطرات می شود.
دیگر جای این زخم را هیچ چیز پر نمیکند اما سمفونی همچنان ادامه دارد ، از نت های غمناک به سوی نت های آرام تر می رود که نشان از پذیرش دارد.
پذیرش اینکه زندگی در نبود هم ادامه دارد و عشق نیز در دوردست ها هنوز موجود است.
و اینگونه می شود که سوگ و غم دیگر دو حس مجزا نیستند ، بلکه دو حس جدایی ناپذیر میشوند.
و این داستان زندگیست.
" نوشته ای از ساجده در روزهایی که غم وجودش رو بلعیده "