نمیدونم.
فردا امتحانای کشوری تموم میشه و به نظرم در طول سال خیلی بزرگش کرده بودن.
انتظار یه هیولا داشتم از امتحانای کشوری.
من همیشه دوست داشتم اون دختره باشم.
اونی که همیشه موفقه ، همیشه مرتبه ، همیشه برنامه داره ، همیشه نمرش بیسته ، همیشه لباش خندونه ، همه دوستش دارن ، وایب خوب میده ، خوشگله ، خوش لباسه و خوش اخلاقه.
ولی همش دارم دارم دور میشم از اون چیزی که میخواستم بشم.
انگار گاهی وقتا احساس ناکافی بودن برنده میشه و تو رو میبلعه ، با اینکه تو تلاش میکنی ؛ با تمام وجودت.
آبی.
من همیشه دوست داشتم اون دختره باشم. اونی که همیشه موفقه ، همیشه مرتبه ، همیشه برنامه داره ، همیشه ن
و انگار از یه جایی به بعد به جای اینکه کنار نیای کنار میای و خوب نیستت ((=
بابام یهو اومده بالا میگه یا الله ، بعد متوجه شدم برای پنجره اومدن و اتاق واقعاً خیلی کثیف بود.
خب مرد حسابی نمیخوای قبلش خبر بدی من تمیز کنم (((((=
وحشی واقعاً متعجبم میکنه.
نمیدونم چرا رها منفور شده برام😭
چشماشو چرا اینطوری کردن ((((=
قسمت بعدم که مادرش.
مگه میشه؟