eitaa logo
صفیر علوم پزشکی شیراز
907 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
427 ویدیو
30 فایل
🇮🇷 پایگاه اطلاع رسانی بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شیراز همه با هم🤝🏻 پیش به سوی تمدن نوین اسلامی 🌱 📱 ارتباط با ما : @adm_basij 📲 ما را در شبکه ها و پیام رسان‌های اجتماعی همراهی کنید : 🌐 https://zil.ink/safir_sums
مشاهده در ایتا
دانلود
منم باید برم همه فکر می کردند حس و حالم نقش جهان است،زندگی توی شهر رویاهایم، به من ساخته و دارم عین آدم زندگی می کنم.اما من ارگ بم بودم،بقول شاعر خشت به خشتم متلاشی. شب ها با صورت می رفتم توی بالش و یک دل سیر گریه می کردم.هفته ای نبود که یکی دوتایشان را نیاورند قم واز مسجد امام عسکری روانه شان نکنند خانه بخت... نه ببخشید خانه ابدی.هیچوقت توی زندگی ام این قدر مایوس و منزوی نبودم، فرصت جهاد پیش آمده بود اما من شرایطش را نداشتم.از بس با پدر و برادرم تماس گرفته بودم،مادرم از شیراز زنگ می زد و می گفت: _ شیرمو حلالت نمی کنم اگه این پیرمرد(آقاجانم) رو شیر کنی که بره. برادرتم تازه داماده،خدا بعد چندسال به مابخشیدتش. من راضی نیستم بره.نری توی گوش آقا مصطفی کُری بخونی تک پسر مردمو بفرسی.... اصلا تو چرا اینقد حاشیه داری خب بشین آروم زندگیتو بکن.... می دانستم هم آقا مصطفی و هم برادرم اسم نوشته اند اما شک نداشتم این اسم نوشتن ها کشک است،خبری نمی شود.چشمم به مصطفی صدر زاده که هم سن و سالمان بود می افتاد آتشم تند تر می شد.می گفتم چرا شما هم خودتان را به آب و آتش نمی زنید بروید؟ عملا خلع سلاح بودم.مردهای خانواده ما شرایط رفتن را نداشتند.من هم زن بودم. یک بار به خدا گلایه کردم، گفتم تو مرا مرد نیافریدی اما شوق به جهاد را گذاشتی توی وجودم.چرا!!!!! ازبچگی همان سن و سالی که به فردا می گفتم دیروز، لباس های جبهه آقا جانم را که می دیدم به همه می گفتم این ها لباس های من است. وقتی بزرگ بودم رفته بودم جبهه.مادرم می خندید و اطرافیانم تا مدت ها دست گرفته بودند و احوالاتم موجب ادخال سرورشان می شد. بزرگ هم که شدم این عادت بچگی هایم با من ماند.تقصیر من نبود،توی جنگ چشم باز کرده بودم، زیر بمباران و دود نفس کشیده بودم. آخرین روزهای اقامتمان در قم مصادف شد با شهادت شهید لطفی نیاسر، این آخرین قاب بود از روزهای تلخ و بی حاصلی که شب هایش توی بالش گریه می کردم،برگشتم شیراز. مدتی بعد جنگ سوریه تمام شد و آب ها از آسیاب افتاد.من هم دچار درماندگی آموخته شدم.یک حالت روانی تسلیم طوری که آدم وا می دهد. یکی دو هفته قبل آینه ای،نه! ببخشید کتابی به دستم رسید.مال همان روزها بود.روزهای بی حاصلی، شب های گریه توی بالش،لحظه های تلخ فرو ریختن وانزوا..... توی آینه کتاب خودم را دیدم.تمام دلتنگی هایم یادم آمد... تمام غُرهایی که به خدا زده بودم که چرا این حس را در من گذاشتی.... کتاب که تمام شد دهانم از خوابی که قهرمان داستان دیده بود شیرین شد.ولی دلم برای خودم سوخت. برای آن روزها و شب ها... برای آن گریه های مفت و بی حاصل. شهادت مال ما نبود. ✍️ نوشته دکتر طیبه فرید، نویسنده و استاد حوزه پس از مطالعه کتاب بهتر از تو نداشتم 🎙️ تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید: @hafezeh_shz 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌐 ما را در شبکه ها و پيام رسان های اجتماعی همراهی کنید: https://zil.ink/safir_sums 📌 روابط عمومی بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شیراز
🔸سفر سه روزه گروه جهادی شهید بیاضی زاده به مناطق محروم استان خوزستان، شهرستان های دشت آزادگان و هویزه و گفت‌وگو با مسئولین شبکه بهداشت و سپاه برای اطلاع از وضعیت سلامت مردم منطقه و بررسی امکان برگزاری اردوی جهادی همزمان با ایام راهیان نور در اسفند ماه https://eitaa.com/ordou_jahadi_sums
صفیر علوم پزشکی شیراز
📝 #گزارش جلسه بررسی مسائل و مشکلات بلوار اتحاد شیراز 📍جمعه ۱۲ آبان ۱۴۰۲ 🔺 با حضور : _دکتر ایمانیه
🔍 مسائل بلوار اتحاد شیراز ۱) در خصوص خرید زمین ۱۵۰۰۰ متری پیشنهادی مردم جهت احداث تصفیه خانه فاضلاب منطقه، یک جلسه با حضور مالک و استاندار و همچنین بازدید نمایندگان ارگان های مربوطه از زمین انجام شد؛ اما همچنان تماس مجددی با مالک جهت خرید زمین گرفته نشده است... ۲) طبق گفت‌وگو با مسئولین شبکه بهداشت والفجر، ۵ غرفه مبارزه با بیماری سالک در منطقه(قلعه نو، گردخون، شرغون، کوشکک و اقبال اباد) برپا گردید. همچنین آموزش در تمامی مدارس منطقه بر اساس برنامه ریزی منسجمی در حال انجام می باشد. علاوه بر این، جهت دریافت تشخیص و درمان رایگان سالک، روزهای دوشنبه پزشک مخصوص درمان این بیماری به همراه نمونه گیر در مرکز جامع سلامت قلعه نو مستقر می‌باشد که مردم عزیز می توانند مراجعه داشته باشند. طرح خانه به خانه آموزش و بیماریابی سالک نیز در صورت تأمین نیرو از طرف بسیج، جهادگران و یاوران شورا قابل انجام می باشد. ۳) طبق تحقیق مردم از مسئول مربوطه شرکت آب و فاضلاب در خصوص زهکشی آب‌های سطحی، کارگزاری خط لوله ۱۰۰ متری و حفاری های مورد نیاز در حال انجام است. اما تاکنون عملیات ساخت تصفیه خانه در کارگاه شروع نشده و علت آن، عدم اختصاص بودجه مورد نیاز بیان شده است! ۴) ان شاءالله در جلسه روز جمعه با حضور استاندار و مسئولان مربوطه، به پیگیری دقیقتر مسائل و مشکلات خواهیم پرداخت. 🇮🇷 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌐 ما را در شبکه ها و پيام رسان های اجتماعی همراهی کنید: https://zil.ink/safir_sums 📌 روابط عمومی بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شیراز
حرفه‌ای‌ها 🔸چهارمین شب محرم بود و دومین شب فروش‌کتاب ما در باغ جنت. امسال اصلا قصد نداشتیم دهه‌محرم را غرفه کتاب بگیریم. شرایط‌مان متفاوت بود و همسرم سرباز. منزل‌مان صدرا بود و از باغ جنت خیلی دور. وسیله رفت‌وآمد هم نداشتیم. هرجور حساب‌کتاب می‌کردیم نمی‌توانستیم غرفه بگیریم. 🔹تا اینکه خبر چاپ کتاب بهتر از تو نداشتم به گوش‌مان رسید. ذوق توی تک‌تک سلول‌های وجودمان دوید. با هر زحمتی که بود عزم‌مان را جزم کردیم تا هر چه بهتر کتاب را معرفی کنیم. میز فروش را با بچه‌های کانون هماهنگ کردم و چهارمین شب محرم همزمان شد با دومین شب فروش کتاب ما. 🔸یکی دو ساعتی از شروع مراسم گذشته‌بود. غرفه ما جلوی در ورودی مراسم بود. خسته بودم و فروش هنوز باب میلم نبود‌. روضه تازه شروع‌شده‌بود. کم و بیش صدایش به ما هم می‌رسید‌. یکهو یادم آمد نمازم را نخواندم. غرفه را سپردم به میز بغل و همان کنار، روی چمن‌ها نمازم را بستم. تعقیبات را که خواندم، صدای روضه حضرت قاسم آمد. دلم شکست. چند ثانیه‌ای توسل کوچکی کردم و همه چیز را سپردم به خودشان. 🔹برگشتم پای میز. خانم جوانی با نگاهش کتاب‌ها را زیرورو می‌کرد. تا خواستم از کتاب جدیدمان برایش بگویم، چشم‌هایش را به چشم‌هایم دوخت و گفت:« خوندمش!» _این کتاب تازه اومده‌ها! همین چند روز پیش چاپ شده! فروشش رو از دیروز توی شیراز شروع کردیم! _می‌دونم! دیشب ازتون خریدمش! شاخ‌هایم دیگر داشت به هفت هشت تا می‌رسید. پرسیدم:« خوندینش؟ همشو؟؟» _عالی بود! یه سره خوندمش! چون خودمم بچه خون زنیون بودم خیلی دلم سوخت. باورم نمی‌شد توی همون بازه‌ای که شهید اونجا بوده، منم بودم و نشناختمش... 🔸انگار همه فشار و خستگی را یکهو از روی دوشم برداشتند. در دلم تحسین‌شان کردم. هم خواننده را، که اینقدر با اراده و سرعت کتاب را خوانده بود و هم نویسنده را که با قلمی قوی مخاطبش را این‌طور پای کتاب آورده و مجذوبش کرده بود. ✏️روایت ثریا گودرزی از غرفه فروش کتاب در شب چهارم محرم ١۴۴۵؛ باغ جنت تاریخ را به حافظ‌ه‍ بسپارید: @hafezeh_shz 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌐 ما را در شبکه ها و پيام رسان های اجتماعی همراهی کنید: https://zil.ink/safir_sums 📌 روابط عمومی بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شیراز