👆👆👆👆👆
🔹هم اکنون دانشکده پزشکی📢
#الله_اکبر🇮🇷 ______________________
https://zil.ink/sums_basij
🔶هم اکنون نشست پرسش و پاسخ با حضور:
دکتر فاطمه قاسم پور (رئیس فراکسیون زنان مجلس)
🔺طبق گفته ی مسیولین صف معترضین بایستی از صف اغتشاش گر جدا گردد و طبق اصل ۲۷ قانون اساسی نیز این حق اعتراض برای مردم محفوظ هست.
اما متاسفانه تا به حال ساز و کار اجرایی از طرف مجلس قانون گذار تدوین نشده و مطالبه ی عمومی نسبت به این امر وجود دارد.
آیا در مجلس این مسئله پیگیری می شود؟
https://zil.ink/sums_basij
🔻گزارش لحظه ای نشست پرسش و پاسخ:
🔶اصل ۲۷ قانون اساسی در موضوع حق معترضین، حق عامه است و حقوق شرعیه،سازکار باید برای جلوگیری از متشنج شدن فضا انجام بشه ما مثل کشورهای دیگه نهاد های میانجی رو نداریم متاسفانه و باید اینها پیگیری بشه.
🔷مطالبه حقیقی در حوزه زنان و خانواده باید انجام بشه از سمت مردم و به خصوص از سمت دانشجویان.
🔶مطالبات خیلی هاش به حقه انباشته شده رسیده به این مطالبات حتما باید جریان اجتماعی کمک کند، باید مسائل زنان، مسائل اجتماعی، به مسائل اقتصادی بیپونده و کمک کنه...
🔷ما در مقابل نجابت مردممون به شدت کم کاریم...
https://zil.ink/sums_basij
#اصلاحیه
🕛ساعـت صـفر عـاشـقی♥️
"أما الفؤادُ؛
فحسبي أنتٙ ساكنُه..."
"و اما قلب؛
همین که تـو ساکن آن هستی
مَرا بس..."
⏰زمان:
پنج شنبه،
٢۶ام آبان ماه ١۴٠١
ساعت ۲۱:۱۵
📍مکان:
میدان امام حسین (ع)،
دانشکده پزشکی،
مسجد و حسینیه امام باقر (ع)
🚍ساعت حرکت سرویس ها:
. خوابگاه گل نرگس⬅️٢۰:٣۰
. خوابگاه های دستغیب، ارم، گلستان، زینب، رودکی، امام رضا ⬅️٢۰:۴۵
.خوابگاه سمیه ⬅️ ۲۱
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
#ونحن_المنتظرون
#بیا_که_دیده_به_دیدارت_آرزومند_است
#همه_باهم_دعوتیم😍
https://zil.ink/saatsefreasheghi
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ پاسخ دانشجویان دغدغه مند به مخلان امنیت دانشگاه!
"حیدر حیدر"
"حسین حسین شعار ماست ، شهادت افتخار ماست."
📌چهارشنبه ۲۵ آبان ، دانشکده پزشکی
#استقلال_آزادی_جمهوریاسلامی
#ایران_قوی
📄گزارش تصویری نشست پرسش و پاسخ
🗓چهارشنبه ۲۵آبان
🔻با حضور دکتر فاطمه قاسم پور(رئیس فراکسیون زنان مجلس)
https://zil.ink/sums_basij
صفیر علوم پزشکی شیراز
♨️ پاسخ دانشجویان دغدغه مند به مخلان امنیت دانشگاه! "حیدر حیدر" "حسین حسین شعار ماست ، شهادت افتخا
🔰 روایت روز چهارشنبه
📆 ٢۵ آبان ماه
🏛 دانشکده پزشکی
اومدیم برای نماز، حیاط شلوغ بود ولی ساکت...
و این سکوت برای من که شاهد دوتا چهارشنبهی تلخ بودم، باورکردنی نبود. توی راه برگشت از مسجد که میرفتیم سلف، جمعیت بهنظر قابل توجه میاومد و جنس سکوت عوض شده بود.
همه مراقب دور و اطرافشون بودن و نگاههای مشکوک به ما میکردن.
برگشتیم سالن مطالعه، تقریبا کسی اونجا نمونده بود، یکنفر گفت بچهها نشستن جلوی ساختمان سه، ولی شعاری نمیدن...
اطرافیان بهم یادآوری کردند که داشتی درس میخوندی و درگیر نشو و فراموش کن و تمرکز کن...
من هم گفتم چشم! ولی صدای شعارها بلندتر شد، زن زندگی آزادی، مرد میهن آبادی، باز هم گفتم بذار شعار بدن، بذار فکر کنن زندگی و آزادی زن، آبادی و میهن و مرد شده دغدغهی تروریستهای آمریکایی و اسرائیلی....
ولی نمیشد آرامش داشت، اون دو روز هم از همینجا شروع شد و بعد شد اونچه نباید میشد...
حرمت عزیزترین کسان زندگیمون شکستهشد، همعقیدههامون کلی اذیت شدن و روزها و شبای سختی رو پشت سر گذاشتیم...
نه این شعار جز «شر» دنبالش نداره صدام میزدن و میگفتن پشت پنجره چکار میکنی...
چرا رفتی روی پل...
اصلا نمیشد نشست، شعارها مثل تیری به دلهای عزادار ما مینشست، مگر از اینجا تا شاهچراغ چقدر فاصله است؟!
مگر قرار نشد بین خودمون صحبت باشه و شمشیرهای تیز و زبانهای سرخ برای دشمنمون؟!
پس چی شد؟!
باز چرا شرافت نیروی امنیتی رو میکوبن؟!
باز چرا دیوار حرمتها میشکنن؟!
چرا هیچچیز سرجاش نیست؟!
به اطرافم نگاه کردم و دیدم ای دل غافل، اصلا اینها از صبح اومده بودن که برن توی این تجمع توهینآمیز...
نه دیگه نمیشد ساکت موند...
دیگه نمیشد عکس علیاصغر رو همهجا ببینی ولی بجای صدای عزا و صدای همدردی، صدای بوقِ دروغ و افترا و بیحرمتی بلند بشه، اون هم از دانشکدهای که کارش تربیت پزشکه...
تسکیندهندهی آلام مردم، و بخدا که درد مردم در هیچکدوم از شعارهایی که میدادن نهفته نبود...
میگفتن آزادی آزادی آزادی و یاد اون تنِ چاکچاک میافتادی که هیچکدوم از این آزادیخواهان کف دانشکده براش عزاداری نکردهبودن...
یاد اون صورت معصوم میافتادی که با کفش بهش ضربه زدهبودن و خود آقا امامحسین انگار برای شهادتشون به سر و سینه میزدن...
دیدن چند نفر از بچههای بسیج این دلگرمی رو میداد که اینبار، قرار نیست سکوت کنیم و بگیم بذار هرچی دوست دارن بگن، همیشه خون مظلوم مرز حق و باطل رو تعیین کردهبود و وقتی چندین بار مرز آشکار بین حق و باطل تعیین شد، سکوت دیگه جایز نیست!
به سرعت وسایلمون رو جمع کردیم و با چند نفر از بچهها اومدیم پایین ساختمان ٢، نه چرا ساختمان ٢؟! ساختمان شهید «گرکانینژاد» اولین پزشک شهید دفاع مقدس.
ورودی نخلستان تجمع کردیم، مسئولین حوزه توضیح دادند که به بیحرمتیِ اونها با بیحرمتی جواب نمیدیم، قصد درگیری و زد و خورد نداریم، ولی اونقدر اونجا میمونیم تا مسئولین بیان پای کار و اسباب اغتشاش و بینظمی و بیحرمتی و ناامنی رو از دانشگاه بیرون کنن...
تا توضیح بدن تا کی قراره شاهد باشیم به باورهامون [که نه ساخته و پرداختهی این شبکه و اون مزدوره، که بابتش هر روز نفس میکشیم و هر قدممون رو به امید تحقق آرمانهامون برمیداریم] اهانت بشه؟!
وسط صحبتشون یکنفر اومد و با صدای بلند، ٢ بار حرف زشتش رو تکرار کرد و یکی از آقایون اونجا عصبانی شدن و دنبالش رفتن چون فکر کردند به خانمها توهین شده...
پرچمها رو دست گرفتیم، رفتیم مقابلشون ایستادیم و به این قبلهی محمدی قسم، که جواب شعارهایی که اشکمون رو در میآوردن ندادیم...
گفتیم یاحسین، حیدر حیدر، ای پرچمت ما را کفن، جانم وطن جانم وطن!
اونها با صدای بلند اهانت میکردند و ما هم برگشتهبودیم به سمت دوستامون و تشویقشون میکردیم هرچه میتونن فریاد بکشن و وسط اون هیاهو، نجوا میکردیم که یا صاحبالزمان، آقا راضی هستین؟
و جز رضایت شما چه دلیلی برای اینجا موندن و فریاد کشیدن داریم؟
و هرگز دلیل شخصی ما رو اونجا نکشونده بود و هرگز فکر نکردیم که باشیم تا روی طرف مقابل کم بشه....
و خدا میدونه که با صدای فریادی که بلند میشد، میخواستیم خدا دلهای ما رو به هم نزدیک کنه و این اوضاع جمع بشه،تا اون حجابی که جلوی چشمها رو گرفته برداشته بشه...
چندتا توهین پشت سر هم از طرف اونها شد و ما هم گفتیم ... «تسلیت، تسلیت، بابت این تربیت...»
👈 ادامه دارد....
➖➖➖➖➖➖
ما را در شبکه ها و پيام رسان های اجتماعی همراهی کنید:
https://zil.ink/sums_basij
🔰 روایت روز چهارشنبه (قسمت دوم)
📆 ٢۵ آبان ماه
🏛 دانشکده پزشکی
بچهها رفتن که صحبت کنن...
دوست من هم رفت، درست مثل اونروز توی کلاس، نذاشتن حرفش رو بزنه، نخواستن که صداش رو بشنون... همونایی که ۶٠ روز تمام گوش و چشم و اعصابشون رو به دشمن قسمخوردهشون اجاره دادهبودن...
فرماندهی سابق اومدن...
به چفیه که اشاره کردن دیگه اشکها اجازه نمیداد، چیزی رو ببینیم...
گفتن میدونید این چفیه ارثیهی چه کسانی هست...؟!
آره،میدونستیم...
چندماه قبلش پا روی زمینی گذاشتهبودیم که به قول حاجآقای راستی، پر بود از چشمهای شهدا!
همون شهدایی که عکسشون جای جای این شهر و حتی همین خیابون زند نصب شده، نگاههاشون از ما برداشته نمیشه... همونایی که خودشون رو به تیغ سپردن تا شرف و عزت و امنیت کف خیابونها زیر دست و پا له نشه...
همونهایی که توی وصیتنامهشون نوشتن پشت سر ولایت فقیه باشید...
گفتن اینها همه همکلاسیهای ما هستن، دوست ما هستن...
سر نماز دعا کنید دلها به هم نزدیک بشن و خدا حق و حقیقت رو به دلشون بندازه...
دیگه تجمعی نبود، باز هم سکوت...
به حیاط دانشکده نگاه میکردیم، همهچيز تموم شدهبود ولی بغض گلو آزارمون میداد، باز دوباره علیاصغر انگار پیش چشممون گلوله خورده بود،انگار باز هم توی حرم سیل خون راه افتاده بود... صدای شعارهاشون هنوز توی گوشم میپیچید...
و باز دوباره، مثل چهارشنبهی چند هفته قبل، اخبار رو که چک کردیم، دیدیم آره... نه فکر بود و نه خیال، باز هم علیاصغرها به خون غلتیده بودند...
باز هم باشرفترینهای روزگار پرکشیده بودند....
ولی این آخر راه نیست، تا روزی که این نفس باشه، تا روزی که قطره خونی جریان داشته باشه، تا اونروزی که مهر رضوان خدا به پیشونیمون نخورده و شهید نشدیم، ادامه میدیم...
هرجا که بتونیم حق رو فریاد میزنیم، با هموطنها و همکلاسیهامون صحبت میکنیم و حق رو بازگو میکنیم و باطل رو رسوا و همهجوره، سفت و محکم میایستیم پای کار وطنمون، نظاممون، رهبرمون، و به آبروی اقا صاحبالزمان قسم که هیچچیز و هیچکس جلودار ما نیست...
پایان
➖➖➖➖➖➖
ما را در شبکه ها و پيام رسان های اجتماعی همراهی کنید:
https://zil.ink/sums_basij