eitaa logo
صفیر علوم پزشکی شیراز
893 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
419 ویدیو
30 فایل
🇮🇷 پایگاه اطلاع رسانی بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شیراز همه با هم🤝🏻 پیش به سوی تمدن نوین اسلامی 🌱 📱 ارتباط با ما : @adm_basij 📲 ما را در شبکه ها و پیام رسان‌های اجتماعی همراهی کنید : 🌐 https://zil.ink/safir_sums
مشاهده در ایتا
دانلود
راهیان نور✨ اردوی زیارتی مناطق عملیاتی جنوب 📆 بازه اعزام: ۲۵ الی ۲۸ بهمن ماه 🔗 ثـبـت نــام: بـــه‌ زودی... 📸 عکس (خاطره): کاروان زیارتی راهیان نور دانشگاه علوم پزشکی شیراز- اسفندماه ۱۴۰۳ 📍فکه - معراج شهید باقری 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌐 ما را در شبکه ها و پيام رسان های اجتماعی همراهی کنید: https://zil.ink/safir_sums 📌 روابط عمومی بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شیراز
📸 🇮🇷خدمت در سایه پرچم مقدس ‌ فضاسازی حماسی مساجد آسیب‌دیده از اغتشاشات و نصب پرچم ایران در این مکان‌ها توسط گروه جهادی شهید بیاضی زاده دانشگاه علوم پزشکی شیراز ‌ ‌ ❤️🩺گروه جهادی شهید بیاضی‌زاده 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌐 با ما همراه باشید: https://zil.ink/safir_sums 🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔 آیدا حیدری، شهید روز سیزدهم جنگ ◽روایت شهادت دانشجوی سال چهارم رشته پزشکی دانشگاه تهران که قربانی اغتشاشگران واقع شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. پدر و مادر آیدا، منتسب کردن او را به برخی عناصر ضد انقلاب و ضد ایران، به شدت تکذیب کردند. 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌐 با ما همراه باشید: https://zil.ink/safir_sums 🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز
48.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️تحلیل‌های شنیدنی «مسعود خدابنده» عضو ارشد و سابق مجاهدین، درباره حوادث اخیر ایران 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌐 با ما همراه باشید: https://zil.ink/safir_sums 🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز
تو چطور پژمانی هستی؟ حسین‌ آقای بابری من پژمانم. مثل تو. مثل گذشته‌ی تو. دیروز پدرت پته‌ات را ریخت روی آب. رفته‌بودیم خانه‌ات و پدر گاهی با بغض و گاهی با خنده از تو برایمان می‌گفت. از وقت‌هایی گفت که هنوز اسمت پژمان بود. توی عروسی‌ها بدن را می‌گذاشتی روی رگبار و بندری می‌رفتی. می‌گفت تو دایره‌ی رقص ترکی هم، همه چشم‌ها به دستمال‌های تو بود. البته من رقصم خوب نیست. وقتی می‌رقصم مثل سپیداری می‌شوم که لای شاخه‌هایش باد افتاده. من از بابت دیگری پژمانم؛ نه مثل پژمان‌های کلیشه‌ای فیلم‌های صدا و سیما. نه مثل پژمانی که تو بودی‌. اصلا تو چطور پژمانی هستی؟ پژمان نه! تو چطور آدمی هستی؟ چطور توانستی دختر‌هایت را بگذاری بروی مرودشت. نمی‌دانستی آن جا قیامت به پا شده؟ من اگر جای تو بودم اگر دوتا دختر داشتم و یک تو راهی؛ نه می‌خوابیدم نه می‌رفتم بیرون نه حتی پلک می‌زدم. آنقدر توی خانه می‌ماندم و نگاهشان می‌کردم که ازم خسته‌شوند. دیروز پدرت زهراکوچولوت را بغل کرده بود. نازش می‌کرد و می‌گفت چطور پسر دست گلش از دستش در رفت. روزه بودی. دخترهایت اذیت می‌کردند. همسرت بردشان خانه یکی از اقوام که برگردد و بتواند افطاری برایت دست و پا کند. آن‌ها که رفتند تو هم رفتی. پایت را گذاشته‌بودی روی گاز که از قرخلو بزنی بیرون. بین راه پدرت را دیدی و پیچیدی تو کوچه‌ دایی. که مثلا می‌خواهی به آن‌ها سر بزنی. هم پدرت هم مادرت بهت گفته‌بودند این دفعه را بیخیال شو. این دفعه فرق می‌کند. این دفعه نه! نگفته‌بودند؟ وقتی بد به دل مادر بیفتد ردخور ندارد. این را نمی‌دانستی؟ وقتی پدرت زنگ زد که برگرد؛ که جواب دخترهایت را چه بدهم؟ خنده‌های فاطمه و ناز کردن‌های زهرا جلوی چشمت نیامد؟ چطور توانستی پدال گاز را محکم‌تر فشار بدهی؟ پدرت گفت پشت گوشی چه جوابی دادی :«جواب دخترهام و خانومم با شما؛ اما جواب امام حسین رو کی بده؟» اصلا تو چه سری با امام حسین داری؟ از وقتی رفتی شیراز درس بخوانی کم‌کم عوض شدی. شدی آن آدمی که حالا می‌شناسیم. اسمت را گذاشتی حسین. جای دایره‌های دستمال‌بازی نفر اول دایره‌های عزاداری شدی. بال‌هایت را باز می‌کردی و می‌زدی بر سینه. حالا همه چشم‌ها به زنجیر‌های تو بود. همه گوش‌ها به حرف‌های تو بود و انگار همه روستا روی انگشت‌های تو می‌چرخید. پدرت می‌گفت روز عاشورا دسته‌های عزاداریتان یکی نمی‌شدند. ریش‌سفیدها هم نتوانسته‌بودند کاری کنند. سربند‌های یاحسین گرفتی. رفتی بین صف‌های هیئت مقابل. یکی یکی به پیشانیشان سربند بستی و این گره کور و قدیمی را باز کردی. دیروز پیش دانش‌آموزهایت هم رفتیم. هنوز دست‌خطت روی تخته بود :«موضوع انشا: تسلیم یا مقاومت؟» دلشان نمی‌آمد پاکش کنند. نمی‌دانم بینمان بودی یا نه؛ اما دانش‌آموزهایت انشاهایشان را خواندند و از تو برایمان گفتند. یکی از دانش‌آموزهات می‌گفت برای ساختن خانه عالم بیل دستشان دادی. چه کیفی می‌کرد وقتی از آن روز می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از آش‌سبزی‌های دورهمی می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از کلاسی می‌گفت که تو معلمش بودی. تو چطور پژمانی هستی که همان روستای کوچک برایت مرکز دنیا بود؟ که خسته نمی‌شدی ناامید نمی‌شدی. تو حتی وقتی تیر به شکمت خورده‌بود می‌خندیدی و هنوز رجز می‌خواندی. حالا بنظرت من چطور پژمانی هستم؟ تا همین دو ماه پیش از زمستان امسال ناامید شده‌بودم. نه برفی نه بارانی و نه حتی ابر و سرمایی! ولی آن روز که آمدیم خانه‌ات و تو نبودی، برف آمده‌بود. برای بار چندم برف آمده‌بود. من معنی پژمانم! زود ناامید می‌شوم زود پا پس می‌کشم. حاج قاسم که رفت ناامید شدم. سیدحسن که رفت ناامید شدم. روز اول جنگ ۱۲ روزه از همه ناامیدتر من بودم. با یک مویز گرمیم می‌شود با یک غوره سردیم. می‌بینی؟ پژمان بودنم هم با تو فرق دارد. کاش یک شب به خوابم می‌آمدی. از همان سربند‌های یاحسین به پیشانیم می‌بستی و می‌گفتی بیا قاتی ما. کاش راز حسین شدنت را می‌فهمیدم و یاد می‌گرفتم سنگ بزرگ بردارم. کاش می‌فهمیدم چطور از پژمان کنده‌شوم. بشوم حسین. محمدجواد رحیمی ۲ بهمن ۱۴۰۴ پ‌ن: تصویر شهید حسین(پژمان) بابری و فرزندانش
❤️تصویر شهید حسین بابری و فرزندانش❤️ 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌐 با ما همراه باشید: https://zil.ink/safir_sums 🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز