دلم یه روز بارونی میخواد که مجبور به مدرسه رفتن نباشم. هوای توی اتاق تاریک باشه و هیچ درسی درکار نباشه. اینقدر سرد باشه که مجبورشم رو سوییشرت کاپشن بپوشم و شیرکاکائو داشته باشیم. حوصله ی کتاب خوندن داشته باشم و تلویزیون اون روز بهترین فیلما رو داشته باشه.
آنسوی پردههای مهآلود
شاید بعضی آدمها از همان ابتدا برای ماندن نیامده باشند. شاید آمده باشند تا درست در لحظهای که به حضورشان عادت میکنی، دستت را بفشارند، لبخندی بزنند و در میان مهِ غلیظ سرنوشت ناپدید شوند. و تو بمانی و مشتی خاطره که حتی جرئت لمس کردنشان را نداری.
پسرک لبخند میزد. لبخندی کمرنگ و مرموز که انگار از میان هزاران اندوه راه خود را به لبانش باز کرده بود. نورِ رنگپریدهی خورشید بر موهای آشفتهاش بوسه میزد و رشتههای طلاییِ آنها را به آتش خاموشی بدل میکرد که دیگر توان سوزاندن نداشت. چشمانش، آن دو دریچهی نیمهباز به جهانی ناشناخته، پشت حصار موهایش پنهان شده بودند؛ انگار رازی در آنها خفته بود که حتی زمان نیز از گشودنش هراس داشت.
دستش را بهسوی من دراز کرد.
انگشتانش میان پردههای مهآلود هوا معلق ماندند. درست به فاصلهی یک نفس، یک قدم، یک تصمیم. و من، با قلبی که گویی سالها در سینهام به انتظار چنین لحظهای تپیده بود، به دستش خیره ماندم.
«بالاخره پیدام کردی.»
صدایش آرام بود. آنقدر آرام که گویی از پشت دیوارهای بلند یک رؤیای فراموششده به گوش میرسید.
لبهایم از هم گشوده شدند، اما هیچ واژهای مجال تولد نیافت. چطور میتوانستم به کسی پاسخ بدهم که حتی نمیدانستم کیست؟ چطور میتوانستم از غریبهای بپرسم چرا صدایش بوی خانه میدهد، چرا لبخندش مرا به یاد اندوهی میاندازد که هرگز به خاطر نداشتهام؟
پسرک سرش را کمی کج کرد. لبخندش پررنگتر شد، اما سایهای از اندوه از میان چشمانش گذشت.
«بازم یادت رفته؟»
و ناگهان، جهان از حرکت ایستاد.
مه در اطرافمان پیچید و نورهای پراکنده، همچون تکههای شکستهی آینه، در تاریکی فرو رفتند. چیزی در اعماق وجودم به تلاطم افتاد؛ خاطرهای بینام، چهرهای ناآشنا، و صدایی که از دوردستها فریاد میزد. دستم را بهسویش بردم، اما پیش از آنکه انگشتانم با انگشتانش برخورد کنند، تصویرش لرزید.
پسرک لبخندش را از کف داد و من، برای نخستینبار، هراسان شدم.
نه از تاریکی. نه از تنهایی. حتی نه از اینکه شاید تمام این صحنه چیزی جز رویایی بیمعنا نباشد.
از این ترسیدم که او واقعاً وجود داشته باشد. که روزی دستش را گرفته باشم، صدایش زده باشم و قول داده باشم هرگز فراموشش نکنم.
و حالا، درست در لحظهای که دوباره پیدایش کرده بودم، حتی نامش را هم به خاطر نمیآوردم.
پسرک آرام زمزمه کرد: «اشکالی نداره. این بارم منتظرت میمونم.»
و بعد، نور او را بلعید.
من ماندم و دستی که در هوا معلق بود، و قلبی که ناگهان جای خالی چیزی را احساس میکرد که حتی نمیدانست چیست.
شاید بعضی آدمها هیچوقت واقعاً از زندگیمان نمیروند. شاید تنها در گوشهای از حافظه پنهان میشوند و پشت پردههای ضخیم فراموشی، منتظر میمانند تا روزی دوباره پیدایشان کنیم.
و شاید دردناکترین شکلِ گم کردنِ یک نفر، این باشد که دلت برایش تنگ شود، بیآنکه حتی به خاطر بیاوری روزی چه کسی بوده است.
#ریونا
#روزچهارم
«شمعها فرو مرده و گلها همه پژمرده،
در دل بزمی چنین مرا از یاد برده.»
_چراغهایآبییوکوهاما