POV:دیگه توان ادامه دادن نداری،نه روحی و نه جسمی.فقط دوست داری همه چیز زودتر تموم شه.
جادوی ِآبی.
میپرسی روز هایم چگونه میگذرد؟ تکاپویی احمقانه برای قانع کردن قلبی که به جایِ خون، تو در رگهایش ج
میپرسی زندگیام چگونه میگذرد؟
جسدی را با خود از روزی به روزی دیگر حمل میکنم، و در انتظار پوسیدنش میمانم.
جادوی ِآبی.
Day 2: اگر نمیخواستی بمانی چرا این همه وقت ات را صرف من کردی؟
Day 3:
و حالا من اشک میریزم
چون من تمام آن برنامه ها را به یاد دارم
برای آیندۀای که دیگر موجود نیست.
جایی دورتر از خودم ایستادهام به تماشای
کسی که جای من زندگی میکند
چه بیرحمانه تنهاست و چه به ناچار قوی.
امروز برای فرار از درس خوندن هر کاری که فکر کنید انجام دادم، دیدم بازم یکم وقت اضافی هست، الان دارم ماست درست میکنم.