جایی دورتر از خودم ایستادهام به تماشای
کسی که جای من زندگی میکند
چه بیرحمانه تنهاست و چه به ناچار قوی.
امروز برای فرار از درس خوندن هر کاری که فکر کنید انجام دادم، دیدم بازم یکم وقت اضافی هست، الان دارم ماست درست میکنم.
از محبت های کوچیک خوشم میاد،
نوازش کردن پوست دست،
گرفتن بازو تو شلوغی،
نگاه های اطمینان بخش،
مرتب کردن لباس های تو تن،
بازی با انگشتا،
ارتباط های چشمی،
دلایل کوچیک برای زنده موندن