نه شوقی برایم مانده و نه ترسی؛ نه پیوندی با زندگی و نه امیدی برای مرگ؛ نه خاطرهای از گذشته و نه تصوری از آینده. من در ایستاترین نقطه هستی به اجبارِ حیات ایستادهام و کاری جز انتظار کشیدن ندارم.
جادوی ِآبی.
Day 3: و حالا من اشک میریزم چون من تمام آن برنامه ها را به یاد دارم برای آیندۀای که دیگر موجود نی
Day 4:
من میدانم در واقع هیچ گاه برایت مهم نبودم.