«چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشمهایش بیرون زد. گلویش را خراشید و توی دلش فرو ریخت. این شکلِ طبیعیِ چیزی بود که بعدها فهمید غصه است.»
جادوی ِآبی.
_چرا نمیخوابی؟ +از اومدن فردا و خوندن زمین میترسم.
بیا باهم در مورد همه چی اشک بریزیم