جادوی ِآبی.
انقدر قانون دست راست حل کردم و دستمو پیچوندم مچ دستم و انگشتام بهم گره خوردن.
یکی از دور نگاه کنه فک میکنه معیوب مغزی هستیم
دقیقا رو اون نقطه از بزرگسالی وایسادم
که هیچوقت نمیخواستمش.
همهچی منطقی، پر از مسئولیت و مراعات.
یه وقتهایی دلم میخواد نه به گذشته فکر کنم، نه نگران آینده باشم، فقط یه حال بی دغدغه.